امام سجاد می فرماید این خانم ها خواهران من عمه های من هی جابجا می شدند برای اینکه یه وقت این سقف خرابه پایین نیاد می فرماید شنیدیم این مامورها و نگهبان های یزید که دم در وایستاده بودن دارن بهم میگن نگاه کن این بیچارها از ترس اینکه یه وقت سقف خرابه روی سرشون خراب نشه هی جابجا میشن در حالیکه خبر ندارن فردا یزید، همه اینها رو قطعا گردن میزنه یا به کنیزی می فروشه امام سحاد می فرماید ما همهمه کردیم این بچه ها نشنون ولی گویا این دختر سه ساله شنیده بخاطر همین گفت عمه جان دیگه طاقت ندارم بابای من کی میاد انقدر هم گریه کرد تا سر بابا به دیدن دختر عجله کرد نیمه های شب اومد