حاج میثم ذوالقدر

مطالب دینی از حاج آقا ذوالقدر

میثم ذوالقدر

مطالب دینی از حاج آقا ذوالقدر
امام باقر علیه السلام می فرمایند که ولادت حضرت یحیی پنج سال بعد  از بشارت حضرت زکریا اتفاق افتاد یعنی بشارتی که داده شد پنج سال بعدش ولادت صورت گرفت خب در یک  حدیث معتبر دیگر از امام صادق علیه‌السلام هست وقتی که  بشارت داده شد به حضرت زکریا علیه السلام اون حضرت یقین نکرد که این ندا از جانب حق تعالی است یا نه مثلا احتمال می داد که از جانب شیطان باشه ولذا از خدا یه آیتی یه علامتی درخواست کرد که یک نشانه ای که حقیت این وعده برای من ظاهر بشه حق تعالی وحی کرد که ای زکریا  آیت تو نشانه برای تو اینه که بدون هیچ آزاری بدون هیچ علتی سه روز با کسی سخن نمیتونی بکنی وقتی این حالت برای او درست شد فهمید که این  صدا از جانب خدای تبارک و تعالی بوده و در اون سه روز سخنی که با مردم ...
خدای عزوجل بعد از بیان قصه حضرت مریم علیها السلام می فرماید  در وقتی که زکریا نعمت آسمانی رو نزد حضرت مریم دید دعا کرد خیلی خوبه آدم وقتی نعمت میاد دعا کنه وقتی نعمتی رو در نزد دیگری می بیند دعا کند این یک مطلبی شما مثلا می بینید همسایه تون چیزی خریده مثلا یه ماشین خریده دعا بکنید چه اشکالی داره یا مثلا می بینید  ....
ابن بابویه و قطب راوندی رحمت الله علیهم از وهب بن منبه روایت آوردند  که در بنی اسرائیل پادشاهی بود در زمان  حضرت شعیا که خب همه مطیع اوامر و نواهی الهی بودند  همه خداپرست بودند یه مدتی میگذره این‌ها بدعت در دین می کنند و خب هر چه جناب شعیا این‌ها رو نصیحت می کنه و از عذاب خدا  اون‌ها رو می ترسونه که نکنید این کارها رو این‌ها گوش نمیدن و سودی ندارد  این نصیحت ها تا اینکه خدای متعال پادشاه بابل رو بر اين ها مسلط می کند این‌ها وقتی می بینند که خب طاقت مقاومت لشکر او رو ندارند سرشون به سنگ می خوره و توبه می کنند و تضرع به درگاه حق تعالی خدا به جناب  شعیا وحی نازل می کنه که من توبه این‌ها رو قبول کردم منتها برای رعایت صلاح این‌ها یک دملی در ساق پای پادشاه اون‌ها قرار میدهم و خدا امر کرد به جناب شعیا که ای...
در احادیث معتبره بسیار هست که اصحاب رَس جماعتی بودند که  العیاذبالله با همدیگر مساحقه می کردند که خدای تبارک و تعالی این ها رو محاکمه کرد به عذاب خودش. خب ابن بابویه و قطب راوندی رضی الله عنهما این‌ها به سند معتبر از امام کاظم روایت آوردند و سعلبی هم همینطور  روایت کرده که اصحاب رَس دو گروه بودند یکی از اينها گروهی بودند که  حق تعالی آنها رو در قرآن یاد نکرده و این‌ها بادیه نشین بودند گوسفندان بسیاری داشتند جناب صالح پیغمبر بر این‌ها رسولی فرستاد اون رسول رو کشتند و باز رسول دیگری فرستاد
روایتی از امام رضا علیه‌السلام داریم که حضرت می فرماید  یک شخص از اشراف قبیله بنی تمیم که او رو عمر می گفتند به خدمت  آقا امیرالمومنین علی علیه السلام رسید پيش از شهادت اون حضرت سه روز مانده به شهادت اومد و گفتش که یا امیرالمومنین شما به من خبر بدید ...
به سند های از امام صادق علیه السلام هست که فرمود من انگشت های خودم رو بعد از طعام میلیسم به مرتبه ای که میترسم خادم من گمان کنه این از حرص منه چنین نیست  بلکه از برای احترام نعمت الهی است فرمود به درستی که گروهی بودند حقتعالی نعمت فراوان به اونها عطا کرده بود و این‌ها نهری داشتند که ثرثار می‌گفتند پس از وفور نعمت به نان‌های نفیس که از مغز خالص گندم پخته بودند پناه بر خدا اطفال خودشون رو استنتاج میکردند تا اینکه یه کوهی از این نان‌های نجس جمع شد یه مرد صالحی از اونجا عبور کرد دید یک زنی طفل خودش رو به نان استنتاج میکنه گفت آی زن از خدا بترس و به این نعمت های الهی مغرور نشید کفران نعمت خدا نکنید  اون زن جواب داد گفت تو ما رو از گرسنگی میترسونی؟ ببین تا این نهر ثرثار جاری هست ما از گرسنگی نمی‌ترسیم امام صادق علیه السلام می‌فرماید حق تعالي  برآنها غضب کرد و ثرثار رو از اون‌ها قطع کرد باران آسمان و گیاه زمین رو بر اونهاحبس کرد  به گونه ای که محتاج شدند به اونچه در خونه های خودشون داشتند  غذاهای که در خانه داشته تمام شد از گرسنگی داشتند هلاک می‌شدند طوری که محتاج شدن ی همون نان های نجس ترازو گذاشتند همون نونهارو تقسیم می‌کردند بین همدیگه و می‌خوردندعلی ابن ابراهیم علیه الرحمه روایت کرده که جناب سلیمان نبی امر کرد لشکرهای خودش رو ک یه خلیجی از دریای شیرین به سوی بلاد هند جاری بکنه  یه سد عظیم از سنگ و آهک بسته بودند که آب بر شهر های قوم سبأ جاری میشد و از همین خلیج یه راهی چند ب سوی اون سد گشوده بودند سد سوراخ های داشت حفره داشت هروقت میخاستن حفره هارو میگشودند آب به اندازه احتیاج جاری میشد دوتا باغستان از را
در حدیث معتبر از امام باقر علیه السلام هست که حضرت سلیمان فرمود  خدا به ما عطا کرده است آنچه به مردم عطا کرده و آنچه که به مردم عطا نکرد یعنی ما یه چیز ویژه تر فراتر داریم ، به ما تعلیم کرده آنچه به به مردم تعلیم کرده  و آنچه که به مردم تعلیم نکرده پس نیافتیم
خدای تبارک و تعالی میفرماید: اعوذو به الله من الشیطان رجیم و داوود و سلیمان اذ یحکمان فی الحرث یاد کن داوود و سلیمان رو در وقتی که حکم میکردند در زراعت در اون هنگامی که در شب گوسفندان یک عده ای در اون زراعت چریده بودند و خب حالا این قصه چیه این و میگیم امام صادق علیه السلام می فرماید : در بنی اسرائیل مردی بود که باغ انگوری داشت
در یک قصه عجیبی که وارد شده امیرالمومنین روزی عرض لشگر را طی کرد نگاهشان به پدر و پسری افتاد که بسیار شبیه هم بودند   فرمودند الله اکبر هرگز پسری را این چنین به پدرش شبیه ندیدم  آن مرد عرض کرد یا امیرالمومنین قصه عجیبی هست  حضرت فرمودند بسیار خوب بگو قصه‌ات را  حالا توجه داشته باشید اینکه خود حضرت امیر قصه را میداند ولکن می‌خواهد دیگران هم بشنوند او گفت وقتی به سفری رفتم مادر این پسر حامله بود گفتم خدایا این فرزند را که در شکم این زن است به تو سپردم تا من برمی‌گردم او را به سلامت به من بده  وقتی از سفر برگشتم آن زن از دنیا رحلت کرده بود مدتی گریه می‌کردم شبی در خواب دید از قبر همسرم نوری به آسمان بالا می‌رود  به بعضی از رفقا گفتم که این چه حالت است  وقتی به کنار قبر همسرم آمدم صدای کودکی شنیدم  قبر را شکافتم دیدم مادر کودک شکمش پاشیده  و کودک از سینه مادر شیر می‌خورد  فرزند را بیرون آوردم گفتم خدایا چه می‌شد مادر این بچه را هم زنده نگه می‌داشتی  یک مرتبه صدایی را شنیدم که خطاب کرد ای مرد آنچه که به ما سپرده بودی به تو رد کردیم  اگر مادر کودک را هم به ما سپرده بودی به تو رد می‌کردیم ببینید توکل این است به خدا سپردن این است اگر همه عالم هم بسیج شوند ا شما را از بین ببرند نمی‌توانند  در کتاب تحفه المجالس روایت است  که وقتی کاهنان یهودی شامی ز اوضاع ستاره‌ها متوجه شدند که تولد علی بن ابیطالب نزدیک شده  بلکه نطفه مبارک منعقد شده  به شمعون یهودی که در مکه بود پیغام دادند  نوشتند نطفه علی بن ابیطالب هلاک یهود و یاور دین محمد بن عبدالله منعقد شده  تو سعی کن او را در رحم مادر هلاک کنی که به این عالم نیاید  شمعون یهودی سریع دست به کار شد و گوسفندی را بریان کرد به زهر آمیخت  این گوشت زهرآلود را به کنیزشان دادند که به خانه ابوطالب ببر و بگو هدیه‌ایست از جانب شمعون یهودی  کنیز آمد درب خانه را زد فاطمه بنت اسد وقتی خواست برخیزد صدایی از رحم خود شنید  که مادر ین را مگیر که به زهر آمیخته‌اند  فاطمه بنت اسد قبول کرد و نشست آن هدیه را رد کرد کنیز به خانه برگشت وقتی به خانه آمد شمعون و زنش در خانه نبودند از قضا دو طفل شمعون که به مکتب رفته بودند آمدند و از کنیز درخواست غذا کردند  کنیز هم که نمی‌دانست قصه چه است به آن دو طفل گفت بروید و از آن گوشت بخورید  کودکان یهودی آمدند و خوردند و هر دو هلاک شدند  مادر و پدر وقتی آمدند دو طفل خود را مرده دیدند آنها هم از غصه دق کردند و به دوزخ روان شدند  گفت پیغمبر به آواز بلند  با توکل زانوی اشتر ببند  رمز الکاسب حبیب الله شنو  از توکل در سبب کاهل مشو  رو توکل کن با کسب ای عمو  جهد میکن کسب میکن مو به مو  نیست کسبی از توکل خوب‌تر چیست از تسلیم خود محبوب‌تر  پس بدان که کسب‌ها از ضعف خواست  در توکل تکیه بر غیری خطاست گر توکل می‌کنی در کار کن  کسب کن پس تکیه بر جبار کن  در فقره دوم عرض می‌کنیم خدایا مرا از جمله رستگاران قرار بده پس بعد از اینکه توکل در امور خود به خدا کردی از توجه در امور دنیایی فارغ می‌شوی و همین که سعی در عبادات کردی رستگار می‌شوی  و در فقره سوم عرض می‌کنیم که خدایا مرا از بندگان خاص خود که تقرب به سوی تو دارند قرار بده
منظور از زهد هم این نیستش که مثلاً بگیم فقر و نداری و مثلاً ترویج  و تجویز فقر نخیر بلکه زهد واقعی به معنی بی‌ رغبتی به دنیاست  همین که بی رغبتی نشون بدی به دنیا این میشه زهد  امیرالمومنین صلوات الله علیه قبل از ازدواج و حالا بگیم قبل از این اون   داستان سقیفه و این‌ها خب حضرت که مشغول بودن مشغول به خدمت  اسلام بودن دیگه جنگ‌ها بود و حمایت از پیغمبر بود و

عکس نوشته

تصاویر مذهبی از حاج آقا ذوالقدر

ویدئو کلیپ های دیدنی از حاج آقا ذوالقدر

مطالب صوتی از حاج آقا ذوالقدر