استاد ابن ابی الحدید می گوید: شنیدم در شام یه عالمی هست که بسیار برجسته است آوازه آن عالم همه جا پیچیده بود می‌گفتند او خیلی وارده.. خیلی ماهره.. خیلی خبر ه هست ..در مورد علوم یکه تازه میدان است .میگه من راهی شام شدم. دیگه حرکت کردم رفتم طرف شام از همه می پرسیدم که این عالم را من کجا میتونم پیدا کنم؟ سر درسش بشینم از این عالم استفاده کنم. لذا به هرکی میگفتم که آدرس این عالم رو به من بدید نمی دادند آدرس نمی‌دادند. انگار که می ترسند واهمه‌ای دارند می‌گه آخرش گفتم آقا از چی میترسید؟ چرا آدرس این عالم را نمی دهید ؟گفتند. که این عالم آدم خوبیه علم کثیری دارد واقعاً آدم باسوادی هست منتها یک انحرافی داره بعضیا اینجورین دیگه ...مثلا میبینی یه جایی خیلی حرف دارند برای گفتن منتها یک کجی دارند. اونا هم به نظر خودشون این عالم یک کجی داره. گفتم که اعوجاج این عالم چیه که شما اینقدر میترسید ؟گفتند این آقا نظری دار ه خاص!! گفتم چیه؟ گفت این میگه علی بن ابی طالب یک نسبتی با پیغمبر داره که این نسبت باعث میشه از خلیفه اول ابوبکر خلیفه دوم عمر خلیفه سوم عثمان بالاتر باشه این نسبتی که علی بن ابیطالب با پیغمبر داره او را به منزله خود پیغمبر قرار داده حالا من گمان کردم خوب چون علی پسر عموی پیامبرهست این نسبت رو می خواد بگه یا مثلاً علی علیه السلام چون داماد پیغمبره منظورشون از نسبت اینه گفتم این آقایی که این حرف رو میزنه حرف خیلی بدیه گفتم این شیعه است؟ گفتن نه آقا شیعه نیست گفتم سنی هست؟ گفتن بله این عالم .عالم سنی هست منتها انحراف اینجوری داره حرف او اشکالاتی داره از این جهت که اونم میگه علی یه نسبتی با پیامبر داره که این نسبت باعث میشه از خلیفه اول و دوم و سوم بالا تر باشه گفتم خیلی خوب من عالمم آدرسش رو بدید من برم سر درسش باهاش حرف بزنم ببینم حرفش چیه تا متقاعدش بکنم تا از این حرفا نزنه اینها دیدند که من در مقام بحث می خوام بیام در مقام مناظره می خوام وارد بشم آدرسش رو دادند چون میترسیدند سر درسش شلوغ بشه با این انحرافی که داره خطرناک بشه بنابراین آدرس اون عالم رو دادندهمون عالمی که از نظر اونها انحرافی بود می‌گه من صبح زود پا شدم رفتم سر درس این عالم دیدم وای چقدر نشستند همه از علمای بزرگ نشستند.. دیدم یه مجلس خاصیه این آقا هم تشریف آورد و نشست روی صندلی شروع کرد درس و بحث را.. دیدم نه خیلی فرق داره همینجوری میجوشه علم از دهان او همینطور میریزه خیلی فرق میکرد با کسان دیگه ای که من دیده بودم درس تموم شد بحث تموم شد کتاب رو بست من یه خورده اومدم جلو دستم رو بلند کردم خودم رو نشون استاد دادم گفت بفرمایید گفتم جناب استاد عرضی دارم از خدمتتون.. سوالی دارم از محضر شریفتون گفت بفرمایید گفتم من از درس امروز شما خیلی استفاده کردم اما یک حرفی رو به شما نسبت می‌دهند ولو این حرف را امروز من نشنیدم می خوام ببینم شما این حرف را گفتید گفت کدوم حرف؟ گفتم این که شما گفتید بین علی علیه السلام و پیامبر.ص. نسبتی هست که باعث میشه از ابوبکر و عمر و عثمان بالا تر باشه این حرف مال شماست؟ گفت بله آقا بله!! حرف منه.. گفتم خوب منطقتون چیه که این حرف رو میزنید؟ این چه منطقیه که میتونه از ابوبکرصدیق بالاتر باشه از عمر فاروق بالاتر باشه از عثمان ذوالنورین بالاتر باشه این چه نسبتی که علی از همه اینها باید بالاتر باشه ؟گفت منطق من منطق قرآن هست- گفتم کجای قرآن نسبت علی علیه السلام را با پیامبر مشخص کرده؟ وی گفت انفسنا و انفسکم تا گفت انفسنا و انفسکم دهنم رو بستم چی بگم صریح خود قرآن دیگه. ۷ بالاتر از قرآن شما چی میخواین بگین حرف بیاری به سنی ها بگی بالا ترین مطالب رو شما می تونی از قرآن استفاده کنی میگه منطق من قرآن هست خدا در قرآن میگه علی جان پیغمبره علی علیه السلام به پیامبر به منزله جان هست پیغمبر بالاتره یا ابوبکر؟ پیغمبر بالاتره یا عمر ؟پیغمبر بالاتر یاعثمان ؟حالا تو بگو ببینم جان پیغمبر بالاتره یا ابوبکر؟ علی جان پیغمبره میگه سرم و انداختم پایین و اومدم خوب چی بگم؟؟
حاج آقا ذوالقدر: حضرت نوح سیصد سال تبلیغ کرد ولی اجابت نشد او را بگونه ای می زدند که از گوشش خون جاری می شد ولی ایشان شکر می کرد تا خواست نفرین کند خدا ۱۲ هزار قبیل از ملائکه آسمان اول را فرستاد تا مانع عذاب شوند تا اولین عذاب عمومی نازل نشود سیصد سال دیگر تحمل کرد دوباره خواست نفرین خدا از آسمان دوم ملائکه را فرستاد سیصد سال دیگر تحمل کرد تا ۹۰۰ سال شد مگر چندی که ایمان بیاورند نفرین کرد خدایا دیاری از این ها را قرار نده خدا خطاب کرد درخت خرما بکار  مردم استهزآء می کردند تا ۵۰ سال گذشت امر شد حالا درخت هارو ببر و کشتی بساز جبرئیل هم یاری کرد ولی باز هم ایمان نیاوردند
علامه امینی می‌گه من داشتم میرفتم هندوستان سوار قطار بودم تو کوپه نشسته بودم یه عالم سنی هم روبه روی من نشسته بود طریقه عمامه بستن سنی ها با شیعه ها فرق داره یعنی ما عمامه بستن سنی ها را ببینیم می‌فهمیم که آنها سنی هستند آنها هم ما را ببینند از طریق عمامه بستن مون میفهمن که ما شیعه هستیم میگه این عالم سنی یک جوری مرا نگاه کرد گفت شما شیعیان چقدر تنبلیدگفتم حالا اومده به ما گیر بده سکوت کردم گفت خیلی تنبلید شما ..گفتم حالا برای چی تنبلیم ؟گفت شما علمای شیعه چیکار می کنید تو خونه هاتون ؟گفتم مگر شما چه کار می‌کنید؟ گفت شما شده تا حالا یک کتاب بنویسید ؟علامه امینی میگه شما چیکار کردید؟ میگه من یک کتاب نوشتم درباره جناب ابوبکر صدیق حیات ابوبکر صدیق.. گفتم خیلی خوب باریکلا.. گفتم دیگه چیکار کردی گفت کتاب دومم درباره حیات عمر بن خطاب فاروق اعظم درباره زندگانی عمر فاروق اعظم. گفتم دیگه چی نوشتی؟ گفت کتاب سومم درباره حیات عثمان ذوالنورین اونی که صاحب دو نوره.. کتاب در مورد این سه نفر نوشتم... . هم اکنون هم در حال تدوین یک کتاب هستم درباره حیات علی بن ابی طالب ...علامه امینی میگه گفتم حالا به این چی بگم یه خورده سرم را انداختم پایین چیزی بهش بگم؟ نگم؟ سرم را بلند کردم یه نگاهی بهش کردم یه خورده تو چشماش زل زدم احساس کردم آدم بدی نیست بد ذات نیست گفتم بهتره که بگم گفتم آقا بیکاری می‌خواهی کتاب چهارم را بنویسی ؟برای چی میخواهی کتاب چهارم را بنویسی؟ برای چی میخواهی درباره علی کتاب بنویسی؟ سه تا کتاب که نوشتی بسه دیگه تمومه.. دیگه کتاب چهارم برای چیه؟ گفت آخه چرا ننویسم؟ علامه امینی میگه من این حرف را زدم بعد اومدم آنقدر استغفار کردم. انقدر استغفار کردم. اونقدر گریه کردم. گفتم کتاب برای چی در مورد علی؟ گفت چطور؟ گفتم علی مگه مسلمانه که شما میخواهید در مورد او کتاب بنویسید؟ گفت آقا آخه این چه حرفیه ؟گفتم اگر علی مسلمان چرا در خانه او را آتش زدید ؟اگر علی مسلمان بود چرا که زنش را کشتید؟ اگر علی مسلمانه چرا بچه اش را کشتد؟ اگر علی مسلمان چرا طناب به گردنش انداختید ؟چرا دستش را بستید؟ چرا اینطوری او را از خانه اش بیرون کشیدید؟ میگه با عصبانیت این حرف‌ها را زدم و از کوپه بیرون آمدم دو ساعت سه ساعت هی راه می رفتم و گریه میکردم گفتم یا امیرالمومنین معذرت می خواهم من میخواستم این یک جوری تنبه پیدا کند یه جور آگاه بشه و برگرده انقدر گریه کردم انقدر گریه کردم.. بعد چند ساعت وقتی برگشتم در کوپه را باز کردم دیدم تمام در و دیوار این کوپه خون آلوده است دیدم این عالم سنی از بس سرش را به در و دیوار کوپه زد ازتمام سرش خون ریخته بود تا منو دید گفت آقا فهمیدم منظورت رو گرفتم فهمیدم چی داری میگی یه عمر اشتباهی کتاب نوشتم .نفهمیدم ..... گفتم آخه اگه علی جان پیغمبر شماست چرا با علی اینجوری کردید؟ اگر حسین پسر پیغمبر تونه چرا کربلا راه انداختید؟ چرا با اهل بیت این طوری کردید؟ خیلی شیعه دستش پُره منتها نمیریم یاد بگیریم نمی‌خواهیم یاد بگیریم ما به فرزندانمان این آیات رو یاد نمیدیم ما خودمون نمیریم این آیات را حفظ کنیم! نمیریم این مباحث را روش کار کنیم! وقتی یه سنی میاد روبروی ما فقط میتونیم نگاه کنیم اونم هی تند تند شروع میکنه به آیه خوندن......
روزی پیغمبر خدا حضرت محمد(صلى الله علیه واله وسلم) از یه قبرستانی داشت عبور میکرد یه وقت دیدند از داخل یکی از قبرها صدای نعره ای  میامد آمدند بالای سر قبر پای مبارکشان رو محکم زدند رو زمین و فرمودند: یا عبدالله قُم باذن الله فی الفور ای بنده ی خدا پاشو وایسا. قبر شکافته شد یه جوانی از تو قبر آمد بیرون از تمام بدن این جوان آتش میزد بیرون، رسول خدا(ص) فرمودند: وای برتو مگه توچه کردی که به این عذاب دچار شدی گفت یا رسول الله نفرین مادر پیامبر به سلمان، ابوذر و مقداد میفرماید بروید مادر این جوان رو پیدا کنید. رفتند مادرشو پیدا کردند. یه پیرزن ضعیف و رنجور ومریض احوال بودند. رسول خدا(صلى الله علیه واله وسلم) باز امر کرد قبر شکافته شد جوان از قبر بیرون آمد. پیامبر فرمودند: مادر ببین پسرت چطور داره عذاب میکشه. بیا از سر تقصیر پسرت بگذر و حلالش کن. مادر جوان: سرشو بالا گرفت و گفت:ای خدا اگر حق مادری بر گردن این پسر دارم لحظه به لحظه عذاب پسرمو زیاد کن و کم نکن!!! تمام بدن این جوان آتش گرفت رسول خدا فرمودند: آخه زن این بچه مگه در حق تو چه بدی کرده که تو لحظه به لحظه داری نفرینش میکنی؟ عرض کرد یا رسول الله(ص) من با زنش یه روز تو خونه مشاجره کردم، دعوامون شد،از راه رسید از من نپرسید همینجوری منو هل داد تو تنور آتش سینه ام سوخت، موهام سوخت، قسمتی از بدنم سوخت، زن ها منو از تو آتش کشیدن بیرون لباسهام رو عوض کردند. همون سینه سوختمو در دست گرفتم در حق پسرم نفرین کردم سه روز بعد مرد. رسول خدا فرمودند: ای زن میدونی که من پیغمبر رحمتم به خاطر من بیا از تقصیر جوانت بگذر. سرشو بالا گرفت و گفت: ای خدا به حق این پیغمبر رحمتت قسم میدهم که لحظه به لحظه عذاب پسرم رو زیاد کن که کم نکن!!! رسول خدا به سلمان فرمودند: سلمان برو به فاطمه ام بگو تنها نه ، علی(ع)، حسن و حسین رو هم بیاره. سلمان رفت درخانه به فاطمه(س) گفت: پیامبر پیغام داده سریع بیائید. مادر ما زهرا(س) آمد، علی(ع) ،حسن(ع) و حسین(ع) هم آمدند. اول مادر ما حضرت زهرا(س) رفت جلو فرمودند: ای  زن میدانی من فاطمه حبیبه ی خدا هستم گفت:آره فرمود:ای زن به خاطر من فاطمه بیا از سر تقصیر جوانت بگذر. زن سرشو گرفت بالا صدا زد:خدایا به حق حبیبه ات فاطمه قسم میدهم لحظه به لحظه عذاب پسرمو زیاد کن و کم نکن. دوباره آتش از بدن جوان زد بیرون. این بار امیرالمومنین علی(ع) رفت جلو و فرمودند:ای زن به خاطر من بیا از سر تقصیر پسرت بگذر. زن گفت: خدایا به حق علی(ع) قسم میدم لحظه به لحظه عذاب پسرم را زیاد کن………. نوبت رسید به اقامون امام حسن(ع).آمد جلو وفرمودند: ای زن بخاطر من بیا از سر تقصیر پسرت بگذر. زن گفت: خدایا به این غریب مدینه تورو قسم میدم لحظه به لحظه عذاب پسرمو زیاد کن و کم نکن. نوبت رسید به آقای ما حسین(ع) آمد مقابل این زن ایستاد،ایشان خردسال بود چون دامن زن رو گرفته بود و سرشو گرفته بود بالا و فرمودند: ای زن به خاطر من بیا از سر تقصیر جوانت بگذر. زن سرشو گرفت بالا یهو دیدند رنگ از رخسار این زن پرید به دست وپای حسین(ع) افتاد و عرض کرد:خدایا پسرمو به اباعبدالله الحسین(ع) بخشیده ام. پیغمبر خدا(ص)فرمودند: که ای زن چی شد؟ من،فاطمه ،علی،حسن خواستیم قبول نکردی چی شد که حسین؟ عرض کرد:یا رسوالله سرمو گرفتم بالا در حق جوانم نفرین بکنم، دیدم درهای آسمان باز شده است، ملائکه در دست حربه های آتشین گرفته می گویند: شفاعت حسین را قبول کن والّا با حربه های آتشین تو را می زنیم، من قبول کردم. و از نفرینم گذشتم. اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا اَبا عَبْدِاللهِ وَعَلَى الاَْرْواحِ الَّتی حَلَّتْ بِفِنائِکَ عَلَیْکَ مِنّی سَلامُ اللهِ اَبَداً ما بَقیتُ وَبَقِیَ اللَّیْلُ وَالنَّهارُ وَلا جَعَلَهُ اللهُ آخِرَ الْعَهْدِ مِنّی لِزِیارَتِکُمْ ، اَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَیْنِ وَعَلى عَلِیِّ بْنِ الْحُسَیْنِ وَعَلى اَوْلادِ الْحُسَیْنِ وَعَلى اَصْحابِ الْحُسَیْنِ. 1.تحفة الواعظین، ج1،ص131، نقل از تفسیر منهج الصادقین. در سایه اولیاء خدا،ص342 برای دیدن کلیپ ادرس زیر را کلیک کنید
❤️روضه متنی در روزهای#جمعه حاج آقای ذوالقدر. ❤️ ((عبد الله وهب)) یه مسیحی در روز عاشورا ایشون یک ماه از ازدواجش می گذشت و۱۷روز ازمسلمانی اش میگذشت در زمانیکه امام حسین علیه السلام به کوفه میرفتند این هم با کس کارش داشت به کوفه میرفت یک مرتبه امام حسین آمدند سر چاهی که این داشت آب بر می داشت تا امام حسین را دید دلش پیش امام رفت ((یک نگاه امام حسین برای همه ما بسه)) اومد سمت خیمه به مادرش گفت کسی رادیدم درسیمای صالحین ،در سیمای انبیا، گفت چی میگفتند، گفت: اینجوری وآنجوری میگفت. مادر گفت زمانرا غنیمت بشمار بریم پیش او، واین ها رفتند .امام حسین یک نگاه به این ها کرد تا امام حسینُ، دیدندهمشون کربلایی شدند گفتند: میشود ماهم همراتون بیاییم آقافرمود:بله بیایید، تو روز عاشورا مادر اون جوان دیدعرصه بر امام حسین تنگ شده همه دوره کردن اباعبدالله رو صدا زد گفت :پسرم بیا ،گفت:شیرمو حلالت نمی کنم اگر امروز کوتاهی کنی در حمایت از پسر فاطمه :گفت مادر: جانم ،روحم،بدنم، همه فدای حسین ،من میرم. به اصرار همسر عبد الله سه تایی آمدند خیمه ی امام حسین. امام یک نگاهی به آنها ها کرد گفت: چیه .خانوم گفت من دیشب خواب دیدم، آسمان باز شد عبد الله پرواز کرد رفت بالا .من میدونم عبد الله بره دیگه برنمی گرده من شوهرم رواز دست میدم آقا فرمودند: چی میخواهی بگی، گفت آقا، عبد الله همین جا،بمن قول بدهد بدون من به بهشت نمی روند آقا گفتند من خودم ضامن میشوم...... گفت آقا من یک خواسته دیگرهم دارم گفت این عبد الله همه کس منه اون که برود من بی کس میشوم آقا فرمودند خواستت چیه گفت: میخواهم زیر ساییه زینب شما باشم. فرمودند: این راهم قبول میکنم. عبد الله رفت سمت میدان، عجب رجزی میخواند،((امیری حسینًُ و فنعم الامیر)) آقای من حسین در یک مقتل آمده دو دستش را قطع کردند. سرش را از تنش جدا کردند. و پرتاب کردند سمت خیمه ی مادرش، آخه مادرش رفته بود روی تپه میگفت: پسرم آبروی منو جلوی فاطمه زهرا بخر من را جلوی فاطمه رو سفید کن . سر پسرش رو برداشت نه بوسید نه گلاب زد نه شانه زد گفت میره دیگه، سر و پرتاب کرد گفت ما سری که در راه خدا دادیم دیگه پس نمی گیریم. خانومش صحنه را دید بی تاب شد عمودخیمه رو کشید دوید سمت دشمن یک مرتبه غلام شمر با نیزه زن راهم شهید کرد. ((صلی الله علیک یا مظلوم یا ابا عبدالله)) 🌷ای که به عشقت اسیر، خیل بنی آدمند سوختگان غمت، با غم دل خرم اند 🌷هر که غمت را خرید، عشرت عالم فروخت باخبران غمت، بی خبر از عالم اند 🌷یوسف مصر بقا، در همه عالم تویی در طلبت مرد و زن، آمده با درهم اند آقا دلم برای حرمت تنگ شده خیلی دلم ضریح شش گوشه میخواهد اربیعن بیام دوباره ضریح قشنگتو بغل کنم منو بین الحرمین راه بده اونجا یک نگاهی کنی میبینی گنبد حضرت عباس بر آسمان بر افراشته شده، یک طرف را نگاه میکنی گنبد ابی عبد الله هست دیگه چی میخوای، حسین جان من راهم شب جمعه به کربلا راه بده. آقا جان عرفه نزدیکه ماراهم راه بده . این گریه ها باید یه روضه هم پاش بیاد تا خوب از ما قبول کنن شیخ جعفر شوشتری میگه: تو کربلا یک نیزه به پهلوش زدند، ((بلند مرتبه شاهی ز صدر زین افتاد)) 🌹🌹🌹 ((اگر غلط نکنم عرش بر زمین افتاد)) نفس می کشید از همه ی بدنش خون راه می افتاد خدا کنه این لحظات را بیبی زینب نبیند یک وقت روی دو کُنده ی زانو اش بلند شد. دوباره با صورت روی زمین افتاد، دست ها تون رو به آسمان بلند کنید صداتُ رهاکن، یاحسین، یا حسین، یاحسین، یاحسین . حسین آرام جانم، حسین روح و روانم. حسین درمان دردم، حسین دورت بگردم.
حاج آقا ذوالقدر: درباره حضرت نوح صحبت کردند که از چه پدرانی هست تا به جناب ادریس می رسد نامهای اورا سکن و عبدالغفار و عبد الملک و عبد الاعلی گفتند اما نوح می گفتند بخاطر اینکه بسیار گریه و نوحه کرد خداوند اورا بنده شکور می نامد امام سجاد علیه السلام فرمودند مردم سه چیز را از سه کس یاد گرفتند صبر را از ایوب و شکر کردن را از جناب نوح و حسد را از فرزندان یعقوب اخذ کردند خطاب شد اگر از غرق شدن ترسیدی هزار مرتبه لااله الا الله بگو حضرت نوح نجار بوده وقتی مبعوث شد که ۸۵۰ سال از عمر او می گذشت و ۹۵۰ سال هم تبلیغ کرد ۲۰۰سال ساخت کشتی طول کشید و ۵۰۰ سال بعد از کشتی یکی از دلایل ایمان نیاوردن مردم به جناب نوح این بود که پدرها فرزندان خودشان را آموزش می دادند که به این پیرمرد.... ایمان نیاورید عزرائیل برای قبض جان نوح آمد در وقتی که او زیر سایه آرمیده بود تقاضا کرد به سایه برود عزرائیل هم قبول کرد و قتی او به سایه رفت گفت تمام دنیا برای من به مانند همین رفتن به سایه بود
امام باقر می فرمایند ابتدای پیامبری ادریس مواجه شد با پادشاهی یک پادشاه جبار این پادشاه با مومنی سر یک زمین درگیر شد زن پادشاه توطئه قتل را چید و مومن را کشتند و باغ او را مصادره کردند خدا غضب کرد برآنها و ادریس را برای آنها فرستاد و  زن پادشاه نقشه قتل ادریس را هم ریخت  ولی خدا ادریس را نگه داشت  دوستان ادریس پیشنهاد کردند از شهر بیرون برو او هم رفت و با خدا مناجات کرد در خواست کرد که تا من نگفتم باران نفرست خدا هم پذیرفت خبر در شهر پیچید که مورد نفرین قرار گرفتند بخاطر همراهی با دولت های فاسد و فاجر  بیست سال باران نیامد تا اینکه مردم توبه کردند و از خدا طلب باران کردند چون خدا با ادریس عهد کرده بود صدای مردم را به گوش ادریس رسانید ولی او  نپذیرفت خدا هم غذای او را نفرستاد و او هم برای طلب غذا به شهر رفت برخورد کرد به پیرزنی نان بچه او را گرفت و خورد بچه از غصه مرد ادریس به اذن خدا اورا زنده کرد مردم فهمی دند او ادریس است پادشاه پنجاه نفر را برای دستگیری ادریس فرستاد آنها را نفرین کرد و آنها کشته شدند ۲۰۰ نفر دیگر را فرستاد ادریس گفت برگردید که شما هم کشته خواهید شد آنها برگشتند و توبه کردند تا خدا باران را فرستاد امام باقر می فرمایند ابتدای پیامبری ادریس مواجه شد با پادشاهی یک پادشاه جبار این پادشاه با مومنی سر یک زمین درگیر شد زن پادشاه توطئه قتل را چید و مومن را کشتند و باغ او را مصادره کردند خدا غضب کرد برآنها و ادریس را برای آنها فرستاد و  زن پادشاه نقشه قتل ادریس را هم ریخت  ولی خدا ادریس را نگه داشت  دوستان ادریس پیشنهاد کردند از شهر بیرون برو او هم رفت و با خدا مناجات کرد در خواست کرد که تا من نگفتم باران نفرست خدا هم پذیرفت خبر در شهر پیچید که مورد نفرین قرار گرفتند بخاطر همراهی با دولت های فاسد و فاجر  بیست سال باران نیامد تا اینکه مردم توبه کردند و از خدا طلب باران کردند چون خدا با ادریس عهد کرده بود صدای مردم را به گوش ادریس رسانید ولی او  نپذیرفت خدا هم غذای او را نفرستاد و او هم برای طلب غذا به شهر رفت برخورد کرد به پیرزنی نان بچه او را گرفت و خورد بچه از غصه مرد ادریس به اذن خدا اورا زنده کرد مردم فهمی دند او ادریس است پادشاه پنجاه نفر را برای دستگیری ادریس فرستاد آنها را نفرین کرد و آنها کشته شدند ۲۰۰ نفر دیگر را فرستاد ادریس گفت برگردید که شما هم کشته خواهید شد آنها برگشتند و توبه کردند تا خدا باران را فرستاد
حاج آقا ذوالقدر: خداوند در قران کریم سوره مریم می فرماید یاد کن در قرآن ادریس را که او بسیار تصدیق کنند و پیامبر بود  ما اورا بالا بردیم در مکانی بلند مردی فربه و گشاده سینه آهسته سخن می گفته  ۳۰ صحیفه براو نازل شد اول کسی بود که به قلم نوشت و او اول کسب خیاطی کرد قبل او لباس ها از پوست بوده و یک دست  به هنگام خیاطی تسبیح  و تحمید می کرد  و منزلش در مسجد سهله بود به این جهت ادریس می گفتند که حکمت های الهی را بسیار تدریس می کرده امام باقر از پیامبر فرمود ملکی خطا کرده و طرد شده بود حضرت ادریس اورا شفاعت کرد سه روز روزه گرفت و از خدا خواست و خدا هم پذیرفت این ملک درصدد جبران و تشکر برآمد به ادریس گفت آیا حاجتی داری او هم گفت یاد ملک الموت زندگی را بر من تلخ کرده او را به من نشان بده تا آسمان پنج رفت بالا وقتی ملک الموت را دید ملک الموت تعجب می کرده  سبب تعجب را میگوید به من امر شده بود جان تو را اینجا بگیرم گفتم ادریس بر روی زمین است این چطور ممکن است حالا میبینم خودت با پای خودت آمدی
حاج آقا ذوالقدر: در هنگام رحلت فرزندانش را جمع کرد و وصیت کرد که خدا به من امر کرده وصی خودم را معرفی کنم پس انتخاب وصی با خداست همانگونه که انتخاب نبی به دست خداست  از اول محرم ناخوش احوال شد و در یازدهم محرم از دنیا رفت  گفت به درختی از خرمای بهشتی انس داشتم وقتی مردم دو ترکه ازآن بامن در کفنم بگزار و این سنتی شد بعد آدم تا در زمان جاهلیت فراموش شد پیغمبر اکرم این سنت را احیا کرد  فرزندانش را برحذر داشت از شرّ قابیل که او بعد از من ظاهر می شود و درصدد قتل وصی برمی آید گفت هوس میوه دارم پسرش وقتی بیرون رفت جبرئیل را دید گفت کجا میروی گفت پدرم خواهش میوه دارد جبرئیل گفت برگرد که پدر تو از دنیا رفته شیث بر پدر نماز میت خواند به هفتاد تکبیر  شیطان و قابیل از مرگ حضرت آدم خوشحال شدند و شروع به نواختن ساز و ملاهی کردند  بدن آن بزرگوار در تابوتی در کوه ابوقبیس به طور امانت دفن شد تا در زمان طوفان نوح برداشته شود ودر نجف دفن گردد یک سال و پانزده روز بعد حوا از دنیا رفت و او هم در کنار همسرش دفن شد وصی او شیث هم در کنار پدر دفن شد  و بعداز شیث پسرش انوش وصی شد
حاج آقا ذوالقدر: اول کتابی که نازل شد به زبان سریانی بود و بیست و یک ورق داشته در این کتاب دلایل و واجبات و شریعت ها و سنت ها و حدود بود خداوند لغت ها را آموخت  من سخن خیر را در چهار کلمه برای تو جمع می کنم اول مخصوص من هست فقط من رو پرستش کن هیچ چیز را شریک من قرار نده اما جمله ای که مخصوص تو هست یا آدم تو را جرا می دهم به عملت  امام آن جمله ای که میان من و تو هست تو دعا کن و من اجابت می کنم  ان جمله ای که بین تو و مردم هست اینکه آنچه برای خودت می پسندی برای دیگران هم بپسند  خدا عمرا فرزندان از انبیاء را به آدم نشان داد از عمر چهل ساله داود تعجب کرد گفت شصت سال از عمر من کم کن و برای داود بفرست خدا هم قبول کرد در هنگام مرگ انکار کرد  حضرت آدم واقعا فراموش کرده بود ملک موت نامه ای را نشان داد که خدا دستور داده بود همان موقع بنویسیم و شاهد باشیم تا بعدا که فراموش کردی به یادت بیاوریم وقتی نامه را دید یک مذلتی او را گرفت  آیا سهو برای انبیا جایز است؟ پاسخ این هست که در امر تبلیغ جایز نیست ودر امور دیگر ممکن است به غیر از پیامبر خاتم 

عکس نوشته

تصاویر مذهبی از حاج آقا ذوالقدر

ویدئو کلیپ های دیدنی از حاج آقا ذوالقدر

مطالب صوتی از حاج آقا ذوالقدر