ابوذر هم میگه یه روز اول صبحی وارد مسجد پیامبر شدم در مسجد ندیدم کسی رو جز پیامبر و علی ع را که در کنار پیامبر نشسته بود فَاغْتَنَمْتُ خَلْوَةَ الْمَسْجِدِ این خلوت بودن مسجد رو غنیمت شمردم گفتم بهترین موقعیت است که استفاده کنم فَقُلْتُ یَا رَسُولَ اللَّهِ، بِأَبِی أَنْتَ وَ أُمِّی گفتم یا رسول الله پدر و مادرم فدایت أَوْصِنِی بِوَصِیَّةٍ یَنْفَعُنِی اللَّهُ بِهَا، یه وصیتی به من بکنید که خدا به این توصیه من رو سود و بهره بده فَقَالَ نَعَمْ فرمود بله خب اصلا برای همین اومده برای بشارت و انذار اومده برای تبلیغ اصلا رسالت همینه. وَ أَکْرِمْ بِکَ.
بعد فرمود تو چقد خوبی ای کاش همه مردم مدینه مثل تو بودن یَا اباذر! إِنَّکَ مِنَّا أَهْلَ الْبَیْتِ، ابوذر تو هم هز ما اهل بیتی خویشاوندی فقط به نسب و صلب نیست بلکه از عمل است وَ إِنِّی مُوصِیکَ بِوَصِیَّةٍ خب من تو