مروان آمد با همان قاطر که امام حسن بهش داده بود گفته عایشه می خوای اجازه بدی حسن کنار قبر پیغمبر دفن بشه عایشه گفت پس چیکار کنم گفت سوار همین قاتر شو و برو نذار که اونجا دفنش کنن، عایشه سوار شد و اومد رو به روی امام حسین علیه السلام گفت به خدا قسم نمی گذارم حسن را اینجا دفن کنی آنجا محمد حنفیه بلند شد و گفت عایشه خجالت بکش یک روز سوار بر ناقه میشی میری به جنگ وصی پیغمبر با پدرم علی می جنگی امروز سوار قاطر شدی نمیزاری حسن را دفن کنیم اگر خدا به تو عمر بده سوار فیل میشی میری به جنگ کعبه از حرف محمد حنفیه عایشه به هم ریخت