حاج میثم ذوالقدر

مطالب دینی از حاج آقا ذوالقدر

میثم ذوالقدر

مطالب دینی از حاج آقا ذوالقدر
بنی قریظه رو مسلمون‌ها محاصره کردند خب اینجا دارد که محاصره حول و حوش دو هفته بعضیا اینجوری گفتن طول کشید  و این‌ها به رسول خدا گفتند که اگه میشه این ابولبابه اوسی رو شما بفرستید  ما باهاش یه مشورت بکنیم درهای قلعه بسته بود دیگه  یهودیان هم قلعه‌هاشون بسیار مستحکم و بسیار محکم  درها اینا همه محکم اینجور نبوده که درها رو بشکنن و وارد بشن اینا  اینا گفتن که به رسول خدا گفتن ابولبابه اوسی رو شما بفرستید  ما باهاش مشورت کنیم حالا این ابولبابه کیه؟ ابولبابه یکی از سران یکی از روسای همین قبیله اوس است.
یک ماه مدینه در محاصره بود  و اون‌ها هم با تمام تلاشی که کردن نتونستن کاری از پیش ببرن  و شتابان با عجله برگشتن سمت مکه فرار کردن به یه معنا گریختن  دیگه خب همینجوری با عجله که می‌رفتن دیگه اسباب اثاثیه رو گذاشتن  و یه اسباب اثاثیه قابل توجهی بود گفتیم چند هزار نفر بودند  ۱۰ هزار نفر اینا خب بالاخره خیمه داشتن خرگاه داشتن نمی‌دونم ظرف داشتن اسباب اثاثیه بوده هر چیزی که لازم باشه دیگه برای یک زندگی یک ماه اونجا خب اینا رو همینطوری رها کردن و با شتاب و با عجله....
با کشته شدن عمر بن عبدوود و نوفل بساط جمع نشد  اونا دو نفر کشته شدن از پهلوانان و قهرمانان اینا بقیه اونور خندق بازم منتظر بودن که  شرایطی پیش بیاد و حالا به هر حال جنگ صورت بگیره یعنی امیدوار بودند دل خوش کرده بودند  به اتفاقات به لحظه‌ها ببینید چند تا عامل بیان شده برای متفرق شدن این سپاه عظیم عرب  یکی از اتفاقایی که میگن حالا باید روش بحث بشه توسط بزرگان  اینکه پیامبر دیدن بعضی از قبیله‌ها مثل قبیله‌های قطفان و فضاره و این‌ها  اینا به طمع محصولات خیبر اومدن یعنی یه چیزی بزاری تو جیبشون میرن
در رابطه با جنگ خندق غزوه خندق بحث کردیم  تا اینجا که دیگه حوصله یه عده‌ای سر آمد گفتن اینکه بریم و ۵ تا از پهلوانان و قهرمانان قریش به نام‌های عمر بن عبدوود ، اکرمه بن ابی جهل ، هویرة بن وهب ، نوفل بن عبدالله و زرار بن خطاب  این‌ها لباس جنگ پوشیدن با یه غرور مخصوصی اومدن در برابر سپاه ایستادند و گفتن که آماده نبرد باشید امروز می‌فهمید که قهرمانان واقعی سپاه عرب کیا هستند  بعد اسبان خودشون رو تاختند و از یه نقطه‌ای که پهنای اون تنگ‌تر هستش  با اسبان خودشون پریدند اون طرف بعد شروع کردند خب همینجوری به مانور داد
در این جنگ یهودیا خیانت کردند  یهودی‌هایی که در پیمان مسلمین بودند و خب در شهر مدینه زندگی می‌کردن این‌ها  اینا یهودیان بنی قریظه خب خیانت کردن قرار شد که همکاری بکنند با سپاه کفر  قرار شد همراهی کنند با قریش با ابوسفیان  وقتی پیامبر شنید که اینا توطئه کردن و اینا می‌خوان همکاری با اونور بکنن و آشوب به پا کنند دارد اینجا حسبنا الله و نعم الوکیل خدا ما را بس است  نقشه ابتدایی بنی قریظه این بود که شهر مدینه رو غارت بکنند  زنان و کودکان مسلمان رو که به خونه پناهنده شدند این‌ها رو بترسونند  و این نقشه رو قرار شد تو مدینه آروم آروم پیاده کنند بعد دلاوران بنی قریظه به هر حال یهود پهلوان داشت جنگجو داشت
رسیدیم به بحث جنگ احزاب یا غزوه خندق  گفتیم که یک لشکر بسیار عظیمی از سمت مکه و قبایل اطراف مکه به علاوه دو تا از قبیله‌های بزرگ یهود  اینا حرکت کردند که بیان دخل اسلام رو دیگه بیارن و و تمام بکنن کار رو  اومدن فکر می‌کردن که الان در احد اون‌ها رو می‌بینند دیدن خبری از مسلمانان نیست  پیشروی کردند آمدند آمدند تا رسیدن نزدیکی‌های مدینه دیدن که دیگه جلوتر نمیشه رفت  خب دیدن یه مانعی هست بنام خندق که عبورم نمی‌شه کرد دیگه 
یهودیا اومدن فتنه‌گری و خرابکاری و شلوغکاری و جو سازی و  اونایی که اخراج شده بودند از مدینه اینا توطئه کردن و قریشیا رو عربا رو متحد کردن که  این سری دیگه بریم و کلکو بکنیم خب از اون طرفم پیامبرم دستگاه اطلاعاتی داشت دیگه  اینجوری نبود که مثلاً همینجوری بشینه و بگه می‌خوام حالا ببینیم چه می‌شود نه اتفاقاً دستگاه اطلاعاتی داشت مامورای پیغمبر اینور اونور پخش بودن  خبرها رو می‌گرفتن بعد رصد می‌کردن اینا رو به پیغمبر اکرم گزارش می‌دادند  خب خبر دادن که یا رسول الله همه متحد شدن تمام قبایل رو خود دو تا قبیله بزرگ یهود همه متحد شدن بر علیه اسلام و مسلمین 
یکی از اتفاقاتی که در این سال می‌افته غزوه دومه الجندب هستش  که خب یه منطقه‌ایه نزدیک دمشق با وسایل گذشته ۵ روز این مسیر پیموده می‌شد  فاصله اون تا مدینه حالا ۱۵ تا ۱۶ روز پیموده می‌شه  خبر رسید به مدینه که یه گروهی اونجا گرد آمدند و دارن بر مسافران و رهگذران ستم می‌کنند  که خب قصدم دارن نیتشونم این هستش که آروم آروم بیان مدینه رو محاصره کنند  رسول خدا به سرعت اقدام کردند ببینید نمی گذاشتن وقت باطل بشه  وقت بگذره تا متوجه می‌شدن حرکت می‌کردند  با گروهی مدینه رو ترک کردند شب‌ها راه می‌رفتند روزها استراحت می‌کردند  وقتی دشمنانم متوجه شدند اون گروه تو اون منطقه متوجه شدند که  پیامبر داره با یه لشکری میاد اینا فوراً متفرق شدن و به هم زدن قصه رو  و پیامبر هم رفتن اونجا یه چند روزی متوقف یعنی وایسادن  از این فرصتم استفاده کردند با کسانی که با قبیله‌هایی که اون اطراف بودند شهرهایی که اون اطراف بودن نامه نگاری کردند باهاشون صحبت کردن
یکی از اتفاقات بسیار بسیار مهم در سال پنجم هجرت ازدواج زید هست با زینب  زید یه جوانیه که در دوران کودکی این بچه بود تو قبیله اش حالا یا اون قافله ای که داشت می رفت غارتگر های بیابون اومدن این زید رو دزدیدن و خلاصه آوردن تو بازار اُکاس اونجا به عنوان برده مورد معامله قرارش دادن بعد آقای حکیم بن هضام اومد این رو برای عمه خودش خرید مثل فیلم حضرت یوسف بود حضرت یوسف رو آوردن تو بازار  فروختن ، اینو آقای حکیم خرید و برای خودشم نخرید برای عمش خرید
یکی از اتفاقاتی که در سال چهارم هجرت می‌افته تحریم مشروبات الکلی هستش  که خب در این سال اتفاق می‌افته یعنی ببینید چندین سال از اسلام هم گذشته اما هنوز آیات تحریم نازل نشده و مسلمونها متاسفانه عمده‌شون مخصوصاً بعضیا که خیلی حرفه‌ای در این قصه عمل

عکس نوشته

تصاویر مذهبی از حاج آقا ذوالقدر

ویدئو کلیپ های دیدنی از حاج آقا ذوالقدر

مطالب صوتی از حاج آقا ذوالقدر