حاج میثم ذوالقدر

مطالب دینی از حاج آقا ذوالقدر

میثم ذوالقدر

مطالب دینی از حاج آقا ذوالقدر

بسم الله الرّحمن الرّحیم

داستان حضرت عیسی بن مریم علیهما السلام _ قسمت دوازدهم

 

در رابطه با حضرت عیسی علیه السلام یک داستانی هست جذاب و شیرین و مفصل

تو بعضی از کتب مذکور هست اما ما سعی می کنیم خلاصه داستان رو در چند دقیقه خدمتتون بیان کنیم.

ببینید روزی حضرت عیسی علیه السلام با جمعی از حواریون که همراه بود به جهت هدایت خلق تو زمین می گردیدند و

می گشتند سیاحت می کردند هرکس که قابل هدایت بود دست او رو می گرفتند

رسیدند به یک شهری دیدن نزدیکی اون شهر یه گنجی ظاهر شد پای حواریون

سست شد پای خواهش هاشون و گفتند یا روح الله اجازه بفرمایید ما این گنج رو رياضت کنیم

این گنج ضایع نشه حضرت عیسی فرمود که این گنج به جز مشقت و رنج هیچ فایده ای نیست

من یه گنج بی رنجی تو این شهر فکر می کنم باشه میرن گنج رو بیارم

شما می خواید بمونید بمانید حواریون اینجا حضرت عیسی رو تنها رها کردند

و ماندند حضرت عیسی علیه السلام رو صدا زدن گفتند یا عیسی شما تشریف نبرید شما نرید به

این شهر ، این شهر شهر بدی هر غریبی که وارد این شهر میشه او رو می کشند حضرت عیسی

فرمود جمله جمله استثنایی و خیلی قشنگه حضرت عیسی فرمود بابا مردم

کسانی رو می کشند که به دنیای آنها طمع می کنند اگر کسی به دنیای اون‌ها

کار نداشته باشه مردم با او کاری ندارند من هم با دنیای اون ها کاری ندارم پس اون ها هم با من

کاری ندارند حضرت عیسی علیه السلام داخل شهر شد تو کوچه ها می گشت و نگاه می کرد

چشمش به خانه ای افتاد که از همه ی خانه ها پست تر و بی رونق تر بود

گفت گنج در این خونه است گنج تو این ویرانه است اگر کسی قابل هدایت

باشه تو این شهر تو همین خونه است در زد و پیرزنی اومد و در رو باز کرد

گفت شما کی هستید گفت من مرد غریبیم در این شهر رسیدم آخر روز

شده میخوام در این شب من رو پناه بدید امشب در خانه شما بمانم این زن گفت که پادشاه ما را امر کرده که غریبی

تو خونه خودمون راه ندیدم ولی به حسب این سیمایی که در شما مشاهده میکنم

خب متفاوت است شما مهمانی نیستی که من دست رد بر سینه شما بزنم

حضرت عیسی علیه السلام رو پناه میده اون شب خب این زن یک جوانی داره که این جوان

کارش خارکشی هست میره بیابون ها و زحمت می‌کشه تلاش می‌کنه خار جمع میکنه میاره تو

شهر میفروشه و یه نونی چیزی میخره و میاره منزل این جوان که به منزل میاد مادر او رو صدا میزنه میگه پسرم مهمان عزیزی امشب

وارد خانه ما شده برو در خدمت او باش و کوتاهی نکن نان رو میاره و به

حضرت عیسی میده و حضرت عیسی هم از نان او تناول می‌کند میخوره نان حلال دسترنج

یک جوانی که زحمتکش هست و این‌ها و از حلال بدست آورده حضرت عیسی

این جوان رو در نهایت فتوت و حیا و استعداد و قابلیت می بینه اما یک غمی

هم در قلب او متوجه میشه که هست به او میگه که پسرم این چه غمی تو قلب توئه نمیگه و

حضرت عیسی اصرار می‌کنه تا اینکه میاد پیش مادرش

به مادرش میگه که این مرد میخواد از عقده های قلب من باخبر بشه که میگه

من قادرم عقده های اهل جهان رو برطرف بکنم راز خودت رو به من بگو مادر به اون میگه

که مرد خوبی بهش بگو اعتماد بهش بکن میاد و قصه رو میگه

میگه که بابا من چشمم به دختر پادشاه افتاده و دختر پادشاه رو در نهایت حسن

و جمال و عقل و کمال و این‌ها دیدم حضرت عیسی میگه که من میتونم

تو رو به اون دختر برسونم میگه که بابا ما رو مسخره نکن ظاهر ما حالا اینجوری

شما ما رو سخره نکن حضرت عیسی علیه السلام می فرمایند من اصلا و ابدا شما رو مسخره

نکردم سخریه کار جاهلانه مسخره کردن کار آدمهای نادونه اگه من قادر نباشم بر کاری خب

نمیگم به زبون نمیارم من اما میتونم فردا شب اون دختر رو در نزد تو قرار بدم

میاد پیش مادرش و به مادرش میگه که والا اینجوری میگه مادرش میگه پسرم

این چیزی رو که میگه رو گوش کن دست از دامن او برندار خب حضرت عیسی متوجه عبادت

میشه این پسر هم میره در آرزوی معشوقه خودش تا صبح در بستر خودش میغلته

خوابش نمی بره حضرت عیسی صبح که میشه این جوان رو صدا میزنه

میگه برو در خانه پادشاه اونجا وزیر وزرا که میخوان داخل بشن بگو به اونها بگو

که من خواهشی دارم خواهش من رو به گوش پادشاه برسونید اونها میگن

چه خواهشی بگو اومدم دختر پادشاه رو برا خودم خواستگاری کنم اون میاد و

به اون امرا و وزار میگه اونها هم خیلی تعجب می کنند میان به مجلس پادشاه

از روی مسخره کردن به پادشاه میگن که پادشاه مثلا بخنده و این ها

پادشاه هم می خنده بعد میگه که برید این جوان نادان رو بیارید ببینم چی میگه

میارنش و پادشاه می بينه که نه حرفهای حسابی میزنه لباسهاش کهنه است اما حرفهایی که دلالت بر خفت عقل بکنه

ازش نمی شنوم به جهت امتحان میگن تو اگر قادر بر کابین دختر ما باشی ما دخترمون رو

به تو میدیم عیب نداره تو میتونی مهریه دختر ما رو بدی

میگه که خب کابین دختر شما چی هست پادشاه میگه کابین دختر من یک خوان منظور

سفره است یا مثلا یک طبق بزرگ چی هست میگه که یک خوان از یاقوت آبدار

برای ما بیاری که هر دانه آن کمتر از صد مثقال نباشه میگه منو مهلت بدید برمی گردم میاد

پیش حضرت عیسی علیه السلام حضرت عیسی می فرماید

چه جیز آسونی خواستند میگه دستت رو بده به من جوون میاردش خرابه و

حضرت عیسی دعا می‌کنه هر کلوخ و سنگی که تو خرابه بود همه یاقوت آبدار شدند

میگه که یه سفره جمع کن یک طبق از این ها بردار و برو

میاد پیش پادشاه پادشاه وقتی چشمش به این یاقوت ها می‌افته شعاع این جواهرات دیده های این ها رو خيره

می‌کنه همه متحیر پادشاه به جهت امتحان بیشتر میگه یک خوان کمه

و برو ده خوان که هر خوانی متفاوت از خوان دیگه باشه بیار میاد پیش

حضرت عیسی علیه السلام حضرت ده خوان دیگه طلب می‌کنه و انواع جواهرات

و این ها رو توی خوان های مختلف قرار میدن و میره پیش پادشاه و پادشاه حیرت زده

دست جوان رو میگیره میگه این ها نمیشه کار تو باشه بگو ببینم

کار کیه این پسر تمامی احوال رو به پادشاه نقل می‌کنه پادشاه میگه خب پس بگو این ها اصلا نمیشه مگر از جانب

عیسی بن مریم علیهما السلام برو او رو صدا بزن که او بیاد دخترم رو به تزویج

تو دربیاره حضرت عیسی میاد و این دختر رو به عقد این جوان در میاره پادشاه

جامه های فاخر رو بر تن این جوان می‌کنه و او رو به حمام می فرسته و انواع زیور ها رو مهیا

می کنه برای او خب دختر رو میاره تسلیم او می‌کنه و صبح دیگه

که میشه پسر بر نداشته فقط همین دختر این داماد می بینه که جوان جوان

عجیبی در نهایت مرتبه فتانت و زیرکی  او رو وليعهد خودش قرار میده از همه

وزیر وزرا و امرا و عیان مملکت برای این جوون بیعت می گیره و او رو

به تخت پادشاهی می نشونه از قضا شب دیگر اون پادشاه عارضه ای بر او عارض

میشه و به دار بقا رحلت می‌کنه که مردم میان و او رو بر تخت سلطنت می نشانند و خب در سه چهار شب به همه

چيز می‌رسه حضرت عیسی علیه السلام که دیگه در خانه این پیرزن به سر

می برد روز چهارم که میشه تصمیم میگیره که حرکت بکنه میاد یه خداحافظی

با این جوان بکنه این جوان تا چشمش به حضرت عیسی می‌افته میپره از تخت

پایین و دامن حضرت عیسی رو می گیره میگه من مدیون شما هستم اما باز

هم من یه غمی در قلبم هست و یک نگرانی در دلم هستش حضرت عیسی

میگه که چه غم دیگه ای چه عقده ای

در خاطر شما هستش میگه که عقده خاطر من اینه که وقتی شما قادر هستی

در سه روز من رو از هزیر خارکشی به اوج جهان بخشی برسونی از خاک مزلت

بگیری من رو بر تخت رفعت بنشونی چرا خودت این لباس‌های کهنه رو داری

خودت چرا به این ها قناعت کردی نه خادمی نه سواری نه مرکبی نه یاری

هیچی حضرت عیسی می فرماید ببین دیگه رسیدی به اونچه که می خواستید

با این حرفا چیکار داری میگه که ای بزرگوار  اگر توجه نکنی این عقده رو از دلم باز نکنی تو اصلا هیچ احسانی به من نکردی

من از این هایی که دارم هیچ سودی نمی برم حضرت عیسی میگه ای فرزند

این نکات خیلی ارزنده است ای فرزند این لذات فانی دنیا در نظر کسی اعتبار داره که از لذت باقیه عقبا خبری نداره

اونی که آخرت و میدونه اصلا به این ها دقت و توجه نمی کنه پادشاهی ظاهری

رو میدونی کیا انتخاب می کنند کسانی که لذت پادشاهی معنوی رو نیافته باشند

همون شخصی که پدر خانومت چند روز قبل بر این نشسته بود به این اعتبارات

فانیه مغرور شده بود الان کجاست الان زیر خروارها خاک هیچ کسی اصلا يادش نمی کنه از برا عبرت همین بسه

همین کافیه دوستان حق لذت‌ها از وصال و این ها میبرن اين ها چیه حالا من

حاصل کلام رو میگم این حرف این کلام وقتی به گوش این در یتیم رسید دوباره

دامن حضرت عیسی رو چسبید و عرض کرد فهمیدم اونچه که گفتی اما عقده ی

بزرگتری رو در دل من گذاشتی این عقده باز شد عقده ی بزرگتری درست شد

حضرت عیسی فرمود دیگه چه عقده ای گفت تاحالا خب من نمی دونستم

اما الان اگه این عقده رو شما باز نکنی من میگم شما چه خیانتی کردی

در حق من منو آوردی تو چه منجلابی انداختی آخه این چه کاری بود

شما خودتون که دارید اینجوری میگید چرا با من اینطور کردید چرا منو اینجوری مبتلا

کردید حضرت عیسی فرمود می خواستم تو رو امتحان کنم ببینم که قابل اون مراتب عالیه هستی بعد از ادراک این

لذات فانیه دختر پادشاه رو تصاحب کردی تاج پادشاهی رو سرت تمام ذخائر مملکت تو دستت حالا بگو چجوری میتونی همه

این ها رو کنار بگذاری برای لذات باقیه این ها رو همه رو پشت پا بزنی اگر تو بتونی ترک این ها رو بکنی ثواب تو

عظیم تر خواهد بود از اون کسی که به این ها نرسیده میگه دستش به موش

نمیرسه میگه پیف پیف آقا تو به همه این ها رسیدی ببینم میتونی همه اینها رو

کنار بزاری اگر کنار گذاشتی حجتی خواهی بود بر همه کسانی که ذخارف باطله دنیا رو مانع تحصیل سعادات کامله آخرت

می دونند روز قیامت خدا به سبب تو حجت می‌کنه دلیل می‌کنه بر کسانی

که میگن آقا ما چرا بدبخت شدیم چون دنیا داشتیم دارد این جوان این سعادتمند دست زد

و جامه های زیبا و زیورهای گرانبها رو انداخت و دست از پادشاهی

صوری برداشت و قدم یقین در راه خدا گذاشت در تحصیل سلطنت معنوی گذاشت حضرت عیسی دست

این جوان رو گرفت و به نزد حواریون آورد و گفت این همون گنجی که من دنبالش

بودم این در یتیم که در سه روز او رو از خارکشی به سلطنت رسوندم بر همه پشت پا زد و قدم در راه متابعت من

قرار داد و شما چی شما بعد از سالها دنبال من بودید و پیروی من رو کردید

چشمتون به چهارتا گنج افتاد و فریفته شدید و دست از من برداشتید .

این بود از قصه شیرین و جذاب و جالب حضرت عیسی.

والسلام علیکم و رحمة اللّه و برکاته

Share on telegram
تلگرام
Share on whatsapp
واتس آپ
Share on facebook
فیس بوک
Share on linkedin
LinkedIn

دیدگاهی بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *