بسم الله الرحمن الرحیم
داستان حضرت عیسی بن مریم علیهما السلام _ قسمت نهم
درخصوص اصحاب قریه جلسه پیش یک روایتی رو از یک منظری خواندیم و
در این جلسه همه روایت دیگری اشاره می کنیم. کلیت داستان ثابت هست و
هیچ جای خدشه و مسئله خاصی نیست منتها ریزه کاری هایی استکه در بعضی
از روایت آمده و در بعضی روایات نیامده مثلا یک مورد رو عرض می کنیم.
در بعضی از روایات هست که حضرت عیسی علیه السلام دو رسول رو به
انطاکیه فرستاد اون ها مدتی موندن و به پادشاه نتونستن برسند با پادشاه صحبت
بکنند و رأی او رو بزنند یک روزی پادشاه سوار شد و اونها بر سر راه پادشاه
آمدند و الله اکبر گفتند خدا رو به یگانگی یاد کردند پادشاه در غضب شد و
امر کرد که اینها رو زندانی کنند حبس کنند فرمود هر یک رو صد تازیانه بزنند
این خبر وقتی به جناب عیسی علیه السلام رسید سرکرده و بزرگ حواریون
که شمعون و صفا بود رو از عقب آنها فرستاد که برد و اونها رو یاری بکند
او داخل شهر شد اظهار رسالت نکرد خیلی مخفیانه با مقربان پادشاه آشنا شد و به
تقریب آشنایی با مقربان تونست به مجلس پادشاه داخل بشه و پادشاه هم
او رو مردی بزرگ یافت و او رو به نزد خودش آورد نزدیکش کرد یه روزی به
پادشاه گفت که اعلی حضرت من شنیدم که دو نفر رو شما در زندان حبس کردید آیا اصلا با اين ها تاحالا حرف زدی اصلا
دلیل اینها رو خواستی پادشاه گفت نه من اون موقع عصبانی شدم دیگه غضب مانع شد که از اون ها سوال کنم
پادشاه این ها رو طلبید و شمعون از اونها پرسید که شما کی هستید
اینجا آمدید گفتند خدایی که همه چیز رو آفریده و شریکی در خداوندگاری ندارد
شمعون گفت وصف او رو بگید و مختصر بگید گفتند او خدایی که انجام میده هرچه که بخواد و حکم میکنه به اون
چه که اراده میکنه شمعون گفت آیاتی معجزه ای بر گفتار شما هست گفتند
تو هرچی که بخوای آرزو بکنی و اینها ما می تونیم از خدا بخوایم برات بیاره
پادشاه امر کرد پسری رو آوردند که جای دیده های او به مانند پیشانیش
صاف بود و اصلا شکاف نداشت اونها دعا کردند تا جای چشم او شکافته شد و دارد
خیلی عجیب اومدن دو تا گل ساختند و به جای حدقه او گذاشتند اون گرده هایی که
حالا از گل ساخته شده بود انگار روح درش دمیده شد اینها بینا شدند و همه چیز رو دیدند
پادشاه خیلی متعجب شد شمعون به پادشاه گفت اگر توام از خدای خودت سوال می کردی که چنين کاری
می کرد یه شرفی بود هم برای تو هم برای خدای تو توام از بتها بخواه که این کار
رو بکنه پادشاه گفت من چیزی رو از تو پنهان نمی کنم اون خدایی که ما او رو می پرستیم
یواش بهت بگم نه می بینه نه می شنوه نه ضرر و نفعی میرسونه پادشاه به اون دو رسول گفت اگه خدای شما
مرده رو زنده می کنه من بهش ایمان میارم گفتند خدای ما بر همه چیز قادره پادشاه گفت خب اینجا میتی هست که هفت روزه مرده اون رو
بیارید پسر دهقانی بود که هفت روز مرده بود و اینو نگه داشته بودند دفن نکرده بودند تا
پدرش پیدا بشه و او رو تحویل بگیره گفت که بیایید اينو زنده کنید مرده رو آوردن در
حالی که گندیده بود و باد کرده بود و این دو رسول دعا کردند شمعون در پنهانی یعنی اون ها آشکارا او هم در قبر
تا اینکه این مرده زنده شد به اذن خدا بلند شد و گفت من هفت روزه که مردم و من رو در هفت وادی آتش داخل کردند
و من حضر می کنم شما رو از اون دینی که شما دارید اون بت پرستی رو بزارید کنار ایمان بیارید به خداوند عالمیان
بعد گفت در این وقت دیدم که درهای آسمان گشوده شد و جوان خوشروئی رو دیدند
که از برای این سمت که نزد تو هستند شفاعت می کرد نزد حق تعالی
و اشاره کرد به شمعون و اون دوتا رسول بعد این دو بزرگواران رسولان طرح رسالت
حضرت عیسی کردند و پادشاه و جمعی ایمان آوردند و دارد طبق این روایت اکثر اون ها بر کفر خودشون باقی موندند
بعضی گفتند که پادشاه و جمیع اهل مملکت او در کفر موندند به غیر از
حبیب نجار که ا ایمان آورد و او رو کشتند.
خب حالا بریم سراغ آیات ببینیم آیات چه می فرمایند؛ اونها یعنی اهل اون شهر حالا یا همه
شون یا بخشی شون گفتند که ببینید به رسولان حضرت عیسی گفتند
گفتند که شما نیستید مگر اینکه بشرید مثل ما و خدای رحمان پیغمبری و دینی رو نفرستاده و نیستید شما مگه دروغگو
این سه تا رسول گفتند که ما رسولان هستیم گفتند رسولان که پروردگار ما میداند که ما بسوی شما فرستاده شدیم
اگر شما پی خواید بگید ما دروغگو ییم طوری نیست خدای ما می دونه که ما
رسولیم بر ما هم چیزی نیست مگر همین که رسالت او رو به شما برسونیم و ظاهر کنیم حالا که شما نمی پذیرید چه کنیم
گفتند کافران که ما شوم می دونید شما رو مایه نکبت و اینها می دونیم اگر دست بر ندارید از این چیزهایی که میگید
شما رو سنگسار خواهیم کرد البته به شما خواهد رسید عذابی این رسولان گفتند شومی شما باخود شماست از این
اعتقادات و اعمال ناشایست دست برنمی دارید آیا چون شما رو پند میدیم
شما چنین جواب میدید بلکه شما گروهی هستید که از حد بیرون رفتید
در تکذیب پیامبران و از این جای داستان به بعد پای یک مرد ربانی میاد وسط
از منتهای شهر یک مردی که می دوید و می گفت آی مردم شما از رسولان تبعیت
بکنید ما از شما مزدی نخواستم در حالی که اینها هدایت یافتگانند به سمت حق
خب مردم چی گفتند گفتند که حالا این اسمش حبیب نجاره مؤمن آل یاسین
که وقتی اینها آمدند و گفتند دارد که خب در جواب متابعت رسولان بکنید و مردم او رو بردن پیش پادشاه
پادشاه از او پرسید که متابعت رسول کردی او هم در جواب گفت چرا عبادت نکنم
خداوندی رو که منو از عدم بوجود آورده و بازگشت شما همه بسوی اوست
آیا به غیر ازخودم خدایانی بگیرم که اگر اراده کنه خداوند مهربان ضرری به من برسه
نفعی نبخشد شفاعت اونها و من رو خلاص نمیتونه بکنه پس عذاب
او هیچ کسی اگر چنین کنم بدرستی که من در گمراهی ظاهر خواهم بود
اگر بخوام حرف شما رو گوش کنم بدرستی که من ایمان آوردم به پروردگار شما
پس بشنوید از من خب اینجا دارد که اینها گرفتن این مرد ربانی رو انقدر کتکش زدند
انقدر زدن که زیر دست و پا لگدکوبش کردند تا شهید شد
یا بعضی ها گفتند سنگسار کردند وقتی که او از دنیا رفت فورا به او گفته شد
داخل بهشت شو و او وقتی وارد بهشت شد نعمت های پروردگار خودش رو که
دید گفت ای کاش قوم من می فهمیدند ای کاش مخالفت با این پیامبران نمیکردم
که خدای من با من چه کرد خدای من من رو آمرزید و من رو از گرامی داشتگان قرارم داد که
خدای عزوجل اینجا درباره عذاب اینها صحبت می کند که می فرماید ما لشکری از آسمان رو برای هلاکت اونها
فرستادیم و هرگز نفرستادیم برای عذاب کافران لشکری و نبود هلاک کردن اینها مگر یعنی
اگر ما خواستیم هلاک شون کنیم یا اگه لشکری بفرستیم چجوری می فرستیم مگر یک صیحه یک صدا همشون
نابود پس ناگاه همه مردند گفتند حبیب نجار حق تعالی بر اونها غضب میکرد
جبرئیل رو فرستاد که دست گذاشت دو طرف دروازه شهر و اینها و صیحه ای که جان پلید
همه به یکدفعه از بدنهای عنید اینها جدا شد.
تا انشاالله ادامه مبحث در جلسه آینده
والسلام علیکم و رحمة اللّه و برکاته



