بسم اللّه الرّحمن الرّحیم
داستان حضرت عیسی بن مریم علیهما السلام _ قسمت هشتم
درخصوص اصحاب قریه مطالبی چند رو به سمع شما بزرگواران می رسانیم.
حق تعالی می فرماید یا رسول الله برای اين ها یک مثلی بزن که اون مثل
مثل اصحاب قریه هستش اين ها معروفند به شهر انطاکیه در وقتی که آمدند به نزد اینها فرستادگان حضرت
عیسی علیه السلام در وقتی که فرستادیم به سوی اینها دو کس رو پس تکذیب
کردند این دو نفر رو پس ما تقویت کردیم به رسول سوم اين ها آمدند و گفتند
ما رسولان حضرت عیسی هستیم بسوی شما بعضی ها گفتند این سه نفر
یوحنا و شمعون بودند سومی پولس بعضی ها گفتند شمعون سومی بود بعضی هام
گفتند این دو رسول اول صادق و صدوق و سومین اون ها سلام. خب ببینید ما دعوا
سر اسم و اینها نداریم حالا هر وی بود مهم اصل این داستان که خدای عزوجل
دارد بیان می فرماید. شیخ طبرسی سعلبی و عدهای از مفسرین
می فرمایند که حضرت عیسی علیه السلام دو رسول به سمت شهر انطاکیه فرستاد
که اون ها رو هدایت بکنند این ها وقتی به نزدیکی شهر رسیدن مرد پیری رو دیدند
که گوسفندی چند رو داره می چرانه اون پیرمرد کسی نبود جز حبیب نجار مؤمن آل یاسین پس بر او سلام کردند
حبیب گفت شما چه کسی هستید اين ها گفتند ما رسولان حضرت عیسی
و او شما رو می خوانه بسوی عبادت خداوند رحمان و شما رو نهی میکنه از عبادت بتها این حبیب گفت که
آیا شما معجزه ای هم دارید گفتند بله ما شفا میدیم مریضان رو کوران رو و پیس رو به اذن خدا جناب حبیب
مؤمن آل یاسین گفت که خب پس من پسری دارم که این سالهاست مریضه
اين ها گفتند ما رو به نزد او ببر و وقتی که به خانه آمدند این دو بزرگوار دوتا رسول
بر سر پسر او کشیدن در ساعت در لحظه به قدرت خدای عزوجل این فرزند
شفا گرفت و بلند شد این خبر تو شهر پخش شد و بیماران بسیاری رو آوردن
به نزد رسول و اين ها از خدا خواستند و همه اونها شفا گرفتند
پادشاه اون شهر کسی بود بنام شلاهن یا سلاهین از پادشاهان روم و او بت پرستی
می کرد خبر این دو بزرگوار که پخش شد به گوش پادشاه هم رسید گفت این دو رو بیارید پرسید که شما چه کسی هستید
گفتند ما رو عیسی پیغمبر خدا فرستاده گفت معجزه شما گفتند کور و پیسی و
بیماران رو شفا میدیم به اذن خدا پادشاه گفت برای چی شما رو فرستاده گفتند ما اومدیم
که تو رو منع کنیم از عبادت بت هایی که می پرستی که نه می بینند
نه می شنوند و امر می کنیم تو رو به عبادت خداوندی که می شنوه و می بینه
پادشاه گفت مگه ما خدایانی غیر از این بت ها هم داریم گفتند بله همون کسی که تو رو خلق
کرده همون کسی که خدایانی که تو می پرستی رو آفریده گفت بلند شید برید تا من درباره شما
یه فکری بکنم و جالب اینجاست که این دو بزرگوار رفتند و امثال همین حرفا انقدر
گفتند تا اینکه این پادشاه بر غضب شد و دستور داد که این دو بزرگوار رو در
حبس کنند زندانی کنند خب در تأیید همین داستان یک روایت دیگری
هست از امام باقر علیه السلام که حضرت می فرماید که این دو بزرگوار رو در بتخانه خودشون
حبس کرده بودند خدای عزوجل رسول سوم رو فرستاد داخل شهر شد گفت من رو راهنمایی کنید به سمت
در خانه پادشاه وقتی به در خانه پادشاه رسید اونجا گفت که من مردی هستم که تو بیابان ها عبادت می کردم
حالا میخوام خدای پادشاه رد بپرستم حرف او رو به پادشاه رسوندن پادشاه
خب گفت ببرید بتخانه تا خدای ما رو بپرسته این رسول سوم آمد به نزد اون دو پیغمبر سابق که میگن نزدیک یکسال
اين ها تو اون بتخانه بودند و عبادت خدا رو می کردند رسول سوم به این دو رسول
که رسید گفت به به پس شما می خواستید اینجوری یه عدهای رو از دینی
به سوی دینی بر گردونید با خشونت میشه با درشتی میشه یه عدهای رو از
دینی به دین دیگر آورد چرا شما مدارا نکردید چرا رفق نکردید پس به این ها گفت که شما اقرار نکنید که من رو
می شناسید اصلا چیزی نگید درباره من تا من ببینم برای شما چه می توانم بکنم
این رسول سوم رو بعد از مدتی آوردند به مجلس پادشاه پادشاه به اون گفت که شنیدم که خدای من رو می پرستیدی و پس تو برادر من هستی در دین و رعایت
تو بر من لازمه از من بخواه هر حاجتی که داری رسول سوم گفت ای پادشاه
من رد یه حاجتی بیش نیست و اون حاجتی که دارم اینه که دو نفر رو در
بتخانه دیدم اینها کی هستند پادشاه گفت که این ها دو مردند آمدند دین من رو باطل کنند من رو دعوت کنند بسوی
عبادت خداوند آسمان گفت ای پادشاه خوبه با اين ها یه مباحثه نیکویی بکنیم
اگر حق با این ها بود ما متابعت می کنیم اگر حق با ما بود اين ها باید به دین
ما بیان و آنچه که از برای ما هست برای اين ها باشه و هرآنچه برای ماست
بعد برای اين ها باشه پادشاه یک کسی رو فرستاد نزد اینها و اینها رو طلبید و
اين ها آمدند گفتند که خب برای چی شما اومدید تو این شهر اين دو رسول دوباره گفتند که ما اومدیم پادشاه رو بسوی
عبادت خداوندی که آسمان ها و زمین رو آفریده دعوتش کنیم و خب اون خدایی که خلق میکنه
در رحم ها اونچه که میخواد اون خدایی که صورت میبخشد به هر نحو که میخواد درخت
ها رو او رویانیده و میوه ها رو او فرستاده او آفریده و بادها رو او می فرستد از آسمان پس به این ها گفت
رسول سوم که اون خدایی که شما ما رو به عبادت او می خونید اگر کوری رو
حاضر کنیم قادره که او رو بینا کنه اینها گفتند اگر ما دعا کنیم که خدا این کار رو بکنه
اگر خدا خواست میکنه گفت ای پادشاه شما دستور بدید یه نابینایی
رو بیارن هرگز هیچ چیزی تو عمرش ندیده باشه پادشاه فورا دستور داد یه کور مادرزاد آوردن نزد این دو رسول و اين دو
رسول دارد خدا رو خواندن تا اینکه این کور چشمش روشن شد و بعد از این دو رکعت نماز و اینها این دعا رو که کردند همون
ساعت چشم او گشوده شد به آسمان نظر کرد پس گفت ای پادشاه حالا بفرمایید
کو دیگه ای رو بیارن اینها همه رو رسول سوم داره میگه رسول سومی رو آوردند خود این رسول به سجده رفت و دعا کرد
وقتی سر از سجده برداشت اون کور هم بینا شد به پادشاه گفت اگر اینها یک
حجت آوردن ما هم یک حجت در برابر اونها آورديم حالا بفرمایید شخصی رو
بیارن زمین گیر شده باشه حرکت اصلا نمیتونه بکنه فلج مادرزاد حاضر کردند به اینها گفت که خب دعا کنید تا خدای
شما این بیمار رد شفا بده اینها بازم نماز خوندن و دعا کردند خدا این زمین گیر
رو هم شفا داد و او بلند شد و رفت پس این رسول سوم رو به پادشاه کرد و گفت
بفرما یه زمین گیر دیگه بیارن خودش دوباره دعا کرد زمین گیر شفا
گرفت گفت پادشاه این ها دو حجت آوردن دو دلیل آوردن برای ما و ماهم در برابر اینها دو تا آورديم اما یه چیز مونده
که اگر اینها انجام بدن من در دین اینها داخل میشم و دیگه خب دین این ها رو قبول دارم گفت که ای پادشاه
من شنیدم شما یک پسری داشتی چندسال پیش این پسر شما از دنیا رفت اگر
خدای این دو اون رو زنده کنند من حتما در دین اینها داخل میشم
پادشاه گفت اگر پسر من زنده بشه خود منم میرم تو دین اینها بتپرستی رو رها می کنم
و به دین اینها میگروم پس به اینها گفت که یه چیزی باقی مونده
پسر پادشاه مرده اگر دعا می کنید که خدای شما پسر او رو زنده بکنه ما همه
در دین شما داخل میشیم این دو به سجده رفتند سجده طولانی کردند
سر از سجده برداشتند و گفتند به پادشاه که یه عدهای رو بفرستند قبر پسرت رو بشکافند انشالله که از قبر بیرون میاد
مردم دویدن سمت قبر پسر پادشاه دیدن که از قبر بیرون اومده و خاک از سر و روی او میریزه اونو به نزد پادشاه آوردند
پادشاه فرزند دلبند خودش رو شناخت و پرسید پسرم چه حالی داری این پسر گفت که بابا من مرده بودم دیدم
دو نفر نزد پرودگار من همین وقت در سجده بودند سوال می کردند خواهش می کردند که خدایا بارالها او رو زنده کن
یعنی من رو زنده کن خدای عزوجل هم دعای اونها رو قبول کرد و من زنده شدم
گفت پسرم اگر اون دو رو ببینی اونها رو می شناسی گفت بله می شناسم
همه مردم رو به صحرا آوردند و پسر پادشاه رو به یک نقطه ای قرار دادن مردم یک یک
از پیش روی او می گذرانیدن پدرش پرسید آیا این از آنهاست می گفت نه تا اینکه بعد از جماعتی بسیاری
یکی از آن دو نفر رسول رو آوردند پسر پادشاه گفت آه این یکی از اون هاست
اشاره کرد به سوی او بعد دوباره یه عده کثیری رو آوردند عبور دادند هر کدومو می گفتند
پادشاه از اونهاست می گفت نه تا اینکه اون رسول دیگری رو آوردند تا این پسر پادشاه چشمش به رسول افتاد گفت
این هم دیگری اونهاست رسول سوم اونجا فریاد زد گفت آی مردم ای پادشاه دیگه جای تردید
نیست من ایمان آوردم به خدای شما یعنی خدای اون دو رسول و فهمیدم که اون که شما آورده اید حقه
پادشاه گفت منم ایمان آوردم به خدای شما به اهل مملکت او اینجا دارد
همه ایمان آوردند. خب این از قصه اصحاب اهل قریه اهل انطاکیه.
والسلام علیکم و رحمة اللّه و برکاته



