بسم الله الرّحمن الرّحیم
داستان حضرت عیسی بن مریم علیهما السلام _ قسمت هفتم
در رابطه با حضرت عیسی علیه الصلاة و السلام چند نکته ای رو عرض می کنیم.
در روایتی که به سند معتبر هست از امام صادق علیه السلام منقول است که
جناب عیسی علیه السلام بر روی کوهی در شام بالا رفت و ابلیس ملعون بصورت
پادشاه فلسطین به نزد او آمد گفت ای روح الله تو مرده ها رو زنده کردی
و کور و پیسی رد شفا دادی پس خودت رو از این کوه به زیر انداز ببینید هرکسی
یه چیزی گفت و درستم بود اما بخواد نتیجه گیری غلط داشته باشه
حضرت عیسی علیه السلام فرمود که خب اون هایی که تو گفتی همه رو من به رخصت و فرموده پروردگار دو عالم
انجام دادم پروردگار خودم و اینکه تو میگی رو خدا رخصت نداده که من چیزی که
خدا بگد رو انجام میدم و چیزی که خدا نفرموده رو من انجام بدم.
در یک حدیث صحیح از امام صادق علیه السلام نقل هست که ابلیس خیلی تندیس کرد خودش رو مثلا آرایش کرد و
خیلی بصورت حالا مخفیانه بگیم یا مثلا بصورت مرموزانه بگیم به نزد حضرت
عیسی علیه السلام آمد گفت که ای نبی الله تویی اون کسی که ادعا میکنی
مرده رو زنده میکنی حضرت عیسی فرمود بله ابلیس گفت اگر راست میگی خودت رو
از بالای دیوار بنداز پایین حضرت عیسی علیه السلام فرمود که وای برتو
من پروردگار خودش رو نباید تجربه بکنه که خب اون خداست که باید بنده خودش
رو تجربه بکنه منظور از تجربه اینجا امتحان است ابلیس گفت ای عیسی آیا پروردگار تو قادر هست که جمیع دنیا
رو در میان یه تخم مرغی جا بکنه بدون اینکه دنیا کوچیک بشه و تخم مرغ
بزرگ بشه حضرت عیسی علیه السلام فرمود که ببین خداوند عالمیان به عجز و ناتوانی
موصوف نمیشه هیچ وقت نمیتونیم بگیم خدا نمیتونه خدا عاجزه
اصلا خداوند موصوف به عجز نمیشه و اما اون چیزی که تو میگی اصلا محاله نمیشه
ببینید اینو حضرت عیسی علیه السلام می فرماید میگه اون چیزی که تو میگی محاله
نمیتونه اصلا بشه تو حیطه وجود نمياد که بعد بگیم خدا نمیتونه پس عاجزه
فرمود و نشدن این منافات با کمال قدرت قادر ازلی نداره. در حدیث معتبر دیگری از
امام باقر علیه السلام منقول است که روزی حضرت عیسی علیه السلام
ابلیس ملعون رو که دید از او پرسید که آیا دامهای مکر تو چیزی به من رسیده است
گفت که چه میتونم بگم و چیکار میتونم بکنم با تو در حالی که جده تو
یعنی مادربزرگ تو و وقتی که مادرت تو رو بدنیا آورد گفت پروردگارا من پناه میدم
این بچه رو یعنی حضرت مریم رو و ذریه حضرت مریم رو از شر شیطان رجیم
به درگاه تو و تو یا عیسی از ذریه ی همون مریم هستی پس من نمیتونم تو رو
فریبت بدم ، اینجاست که چقدر این حرزها مهمه چقدر این پناه بردن ها معوذتین مهمه این که به ما توصیه
کردند مثلا صبح که از خواب بیدار میشیم چهارقل بخونیم شب که میخوایم بخوابیم
مثلا بازم معوذتین بخونیم این قل اعوذ برب الفلق و قل اعوذ برب الناس
خدا رحمت کنه آیت الله بهجت رو چقدر توصیه و تاکید می کرد بخوانید
در بعضی از کتب مذکور هست که وقتی حضرت مریم سلام الله علیها به مصر وارد شد
حضرت عیسی علیه السلام یه طفلی بود به خانه دهقانی رفتند فقرا و مساکین
رو اون دهقان خیلی تو خونه اش می آورد و این ها از اینها پذیرایی می کرد مالی از او گم شد و در اینجا دارد صاحب خانه
دهقان که نباید این کار رو می کرد این مسکین ها و بیچاره ها رو متهم کرد
گفت کار اینهاست مال من که گم شد مثلا این دستبند طلام که گم شد اینها دزدیدن ،
حضرت مریم سلام الله علیها خیلی ناراحت شد حضرت عیسی علیه السلام ناراحتی مادر رو که دید
فرمود ای مادر میخوای بگم مال این دهقان رو کی برده گفت بگو پسرم فرمود اون کور و اون زمین گیر یکی کور بود
نمی دید اون یکی زمین گیر بود نمیتونست راه بره فلج بود اين ها با هم شریک شدند و این مال رو دزدیدن
و کور زمین گیر رو به دوش گرفت بلند کرد خب زمین گیر چشم داشت دیگه
و اون زمین گیره رو دوش این کوره بود فرمون می داد مثل کنترل هایی که بعضی ها دستشون می گیرن
ماشین رو جابجا می کنند فرمون می داد که برو اونجا و این رو بردار خب تکلیف
کردند که کور رو آوردن و اقرار کردند گفتند که بله این کار کار ما بود خب یک روز دیگری
کمی از مهمانان به خانه دهقان وارد شدند و اینجا دارد که آبی که باید باشه این حالا به چه صورت از بین
رفت و به معجزه ای که حضرت عیسی علیه السلام آورد دست بابرکت خودش رو زد و
دارد اینجا همه اون سبوح ها پر از آب شد و اون وقت حضرت عیسی علیه السلام دوازده سال داشت.
باز هم نقلی هست که روزی در طفولیت میان جمعی از اطفال ایستاده بود یک مرتبه یکی از بچه ها زد یکی از بچه ها
رو کشت و خب بعضی از بچهها خیلی ناقلا هستند این بچه کشته شده
رو مقتول رو آورد انداخت پیش پای حضرت عیسی و خانواده اون مقتول اومدن
و دیدن که بچه کشته شده شون در نزد حضرت عیسی است و حضرت عیسی رو
بعنوان قاتل یافتند که این بچه ما رو کشته حضرت عیسی علیه السلام رو آوردن خانه
حاکم گفتند که اعلی حضرت این کودک ما رو کشته حاکم از او یعنی
حضرت عیسی علیه السلام سوال کرد گفت که تو این کار رو کردی جناب
عیسی علیه السلام گفت نه من او رو نکشتم حاکم خواست که این حضرت عیسی رو اذیتش بکنه دیدید بعضی ها
رو بخاطر اینکه اقرار بگیرن میبرن تحت شکنجه و اینها می خواست جناب
عیسی رو شکنجه بده تا اقرار بکنه به قتل حضرت عیسی گفت طفل کشته شده رو بیارید
تا من از او بپرسم که تو رو چه کسی کشته؟ آوردن گفتند خب بیا این جسد این جنازه تو
میخوای با این چیکار کنی حضرت عیسی دعا کرد خدایا بارالها
او رو زنده کن و خدا هم زنده کرد عیسی علیه السلام از او پرسید تو رو چه کسی کشته گفت
فلان بچه بنی اسرائیل از او پرسیدند که این که نزد تو ایستاده چه کسی است
اون بچه یعنی کشته شده گفت این عیسی پسر مریم هست
دارد این جمله رو گفت و افتاد باز هم مرد. خب نکته آخر که خدمتتون عرض
بکنیم که این هم جالب هستش حضرت مریم علیها السلام دارد که حضرت عیسی رو
به صباغی داد که رنگرزی بهش یاد بده و این رنگرز یه وقتی میخواست بره جایی
یک سری لباس هایی که حالا باید هر کدام به یک رنگ خاصي دربیاد رو همه
رو داد یه حضرت عیسی علیه السلام که گفت اين ها رو اینجوری به ترتیب
شماره یک مثلا نارنجی شماره دو سبز شماره سه مثلا چه رنگی… همه رو به ترتیب به رنگهای مشخص رنگ بشن
حضرت عیسی همه ی این جامه ها رو آورد تو یه خم انداخت صباغ برگشت و پرسید که خب چه کردی فرمود که
رنگ کردم پرسید که کجا گذاشتی گفت همه رو در میان این خم ريختم
صباغ کا شنید خیلی به هم ریخت گفت همه رو خراب کردی عصبانی شد
حضرت عیسی فرمود عجله نکن بلند شد جامه ها رو همه رو از خم بیرون آورد و در کمال تعجب دیدن هر کدوم از اين ها
به رنگی که صباغ میخواده همه رو بيرون آورد پس صباغ متعجب شد فهمید که
این کودک از اولیای خداست اط پیغمبران الهی است و این صباغ از دیدن
این معجزه به اون حضرت ایمان آورد خب حضرت مریم علیها السلام دارد
حضرت عیسی علیه السلام رو دوباره برگردانید به شام در قریه ناصریه یا ناصره
بخاطر همین است که نصارا رو منسوب به اون قریه می دونن قریه ناصره و حضرت عیسی علیه السلام در اونجا شروع کرد به هدایت خلق و تبلیغ رسالت.
السلام علیکم و رحمة اللّه و برکاته



