حاج میثم ذوالقدر

مطالب دینی از حاج آقا ذوالقدر

میثم ذوالقدر

مطالب دینی از حاج آقا ذوالقدر

بسم الله الرّحمن الرّحیم

داستان حضرت عیسی بن مریم علیهما السلام _ قسمت ششم

 

درخصوص جناب عیسی بن مریم علیهما السلام صحبت می کنیم.

دو داستان زیبا اینجا در روایات داریم که به سمع شما بزرگواران می رسانیم.

یک . نقل می کنند حدیثی هست که حضرت عیسی علیه السلام بر جماعتی عبور کرد این‌ها در شادی و طرب

فریادها می کردند حضرت عیسی سوال کرد که این جماعت چرا اینطور می کنند

گفتند یا روح الله دختر فلانی با پسر فلانی امشب شب عروسی شون هستش

حضرت فرمود امروز این‌ها شادی می کنند فردا گریه و نوحه خواهند کرد

شخصی پرسید که یا رسول الله چرا؟ حضرت فرمودند برای اینکه این دختر امشب خواهد مرد اون‌هایی که به

حضرت ایمان داشتند گفتند خب راست میگه فرموده خداست و فرموده رسول خداست

منافقین گفتند آخ جون فردا چقدر نزدیکه که دروغ عیسی مشخص

بشه و ما دلمون خنک بشه فردا منافقین به در خانه آن زن آمدن احوال پرسیدند

فهمیدن که زن زنده است خیلی خوشحال شدند و آمدن به طعنه و این‌ها یا روح الله

تو که گفتی زن دیروز خواهد مرد اما او نمرده حضرت فرمود خدا آنچه که بخواد

می‌کنه بیاید تا بریم تا خانه ی اون آمدن به در خانه او رسیدند در زدن شوهر این

زن بیرون آمد عیسی علیه السلام فرمود که برو رخصت بطلب که ما می خوایم بیایم و از عیال تو سوال کنیم

اون جوان رفت و خانم خودش رو خبر داد عیسی علیه السلام با جماعتی میخوان بیان و با تو حرف دارند دارد این دختر

جامه ای به سر خودش کشید این است حجاب در لابلای این مطالب تاریخ

روایات و این‌ها پر است از این نکات. عیسی علیه السلام داخل شد و از او پرسید که

ای عروس تو دیشب چه کردی گفت نکردم مگر کاری که همیشه می کردم هر شب جمعه ای

سائلی می اومد به نزد ما ما هم غذای او رو یک هفته می دادیم تا هفته دیگه می اومد دیشب

هم همینطور من مشغول بودم اهل من هم مشغول مراسم عروسی بودند این آقا

آمد و صدا زد و کسی جواب نداد خب هرکسی مشغول و درگیر بود و من

وقتی دیدم کسی جواب نمیده به نحوی برخاستم که کسی منو نشناسه رفتم و

به مانند هر شب جمعه ی دیگر اون مقدار غذایی که یک هفته او رو پر می کنه بهش دادم

حضرت عیسی فرمود بله حالا تو بلند شو کنار بدو حالا اونجا تختی بود تشکی بود فرشی بود حضرت فرمود برو کنار

این عروس که رفت کنار حضرت عیسی علیه السلام فرمود این وسایل رو جمع کنید وقتی جمع کردن دیدن زیر این حالا

تخت و این‌ها مار افعی هستش که دم خودش رو به دهان گرفته و حضرت عیسی فرمود

میدانی برای چیه بخاطر اون صدقه ای که این دیشب داد که خدا این بلا رو از عروس دفع کرد

و قرار بود این مار دیشب این عروس رو بگزه و عمر این عروس پایان بپذیره اما اون صدقه ای که

داد خدای عزوجل اجل او رو به تأخیر انداخت. یک داستان قشنگ دیگه ای هم بگیم و مبحث رو جمع کنیم

روایت دیگری از ابن عباس هست که روزی حضرت عیسی علیه السلام در عقبه بیت المقدس بود شیاطین اومدند

که متعرض ضرر او بشن حق تعالی امر کرد جبرئیل رو که بال راستت روی اون‌ها

بزن و آنها رو در آتش بیفکن جبرئیل اینطور کرد و دفع ضرر آن شیاطین رو از اون حضرت کرد

اما ابن بابویه در روایت دیگری از ابن عباس روایت کرده که وقتی سی سال از عمر حضرت عیسی علیه السلام گذشت

روزی در عقبه بيت المقدس بود که حالا اون رو نام خاصی می گفتند ابلیس علیه اللعنه

به نزد اون‌ حضرت آمد و گفت ای عیسی تویی اون که بزرگی پروردگار بزرگی هستی که تو

بزرگی پروردگار تو به مرتبه ای رسیده که تو بدون پدر بدنيا آمدی حضرت عیسی علیه السلام

فرمود که عظمت اون کسی هست که من رو آفریده بدون پدر

آدم و حوا رو آفریده بدون پدر و مادر ابلیس لعنت الله علیه ببینید این که گاهی اوقات

باد به قبقبه می ندازن بعضی ها و هر چه هست رو از خودشان

می دانند حالا اینجا شیطان آمده نهایت تلاشش رو می کنه که یک انحرافی در

فکر حضرت عیسی درست بکنه در نفس حضرت عیسی درست بکنه اما این پیامبر الهی هیچ چیزی از خودش نمیدانه

همه رو متصل به خدای عزوجل میدانه ابلیس گفت تویی اون که بزرگی پروردگاری تو به اون مرتبه رسیده که

در گهواره حرف میزنی حضرت عیسی فرمود ای ابلیس بلکه اون خداوندی عظیم

است که من رو در طفولیت به سخن آورده و اگر می خواست من رو لال قرار می داد باز این

ملعون گفت ببین تو هستی اون کسی که بزرگی پروردگاری تو به مرتبه ای رسیده که از گل مرغ میسازی و

در آن میدمی و اون پرنده میشه و مرغی میشه و به پرواز در میاد حضرت عیسی

فرمود بلکه عظمت مخصوص خداوندی که من رو خلق کرده و اون پرنده رو در دست من خلق

کرده ابلیس گفت تویی اون که پروردگاری عظیم تو به مرتبه ای رسیده که بیماران رو شفا میدی

حضرت عیسی فرمود بلکه عظمت و بزرگی مخصوص خداوندی که به اذن او و امر او

بیماران رو شفا میدم و اگر خدا بخواد خود من رو هم بیمار می‌کنه ابلیس گفت پس

تو همونی هستی که از عظمت خداوندی خودت مرده ها رو زنده می کنی

حضرت عیسی فرمود این حرفا چیه بلکه عظمت مخصوص خداوند است

او که به اذن او مرده رو زنده می کنم و اونچه که من زنده کردم و من رو می می‌راند یعنی خدای عزوجل او باقی است

ابلیس گفت پس تویی که بزرگی پروردگاری تو به مرتبه ای رسیده که

بر روی آب راه میری و قدمت تر نمیشه به آب فرو نمیره حضرت عیسی فرمود

بلکه بزرگی مخصوص خداوندی که آب رو برای من ذلیل قرار داده و اگر همین خدا

بخواد مم رو غرق می‌کنه ابلیس گفت ای عیسی پس تویی اون که روزی خواهد آمد

که آسمان ها و زمین و هر چه در آسمان و زمین است در زیر پای تو باشد و تو

بر بالای همه باشی و تدبیر امور خلائق بکنی و روزی های مردم رو قسمت کنی

این سخن ابلیس چنان حضرت عیسی رو آشفته کرد و به هم ریخت خیلی سنگین

بود حرفش حضرت عیسی دیگه جوابش رو نداد فرمود سبحان الله مل سماواته و ارضه

پاک و منزه است خدا از اونچه که تو میگی انقدر که آسمان های خدا و زمین

او پر بشود و دارد ابلیس ملعون این حرف رو که شنید بسیار به رو دوید تا به دریای اختر افتاد

زنی از جنس جن بیرون آمد برکنار دریا راه می رفت یکمرتبه نگاهش به شیطان افتاد

که به سجده افتاده بر روی سنگ سختی آب دیده نحسش روی صورت نجسش جاری

هستش اون زن جنیه ایستاد و از روی تعجب بر او نگاه کرد گفت که وای بر

تو ابلیس به این طول دادن سجده چه امیدی تو داری گفت ای زن صالحه دختر مرد صالح امید دارم که خدا من رو

بعد از اون قسمی که خورده من رو جهنم ببره به رحمت خودش بعد از اون من رو از جهنم به در بیاورد.

والسلام علیکم و رحمة اللّه و برکاته

Share on telegram
تلگرام
Share on whatsapp
واتس آپ
Share on facebook
فیس بوک
Share on linkedin
LinkedIn

دیدگاهی بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *