بسم الله الرحمن الرحیم
داستان حضرت شَعیا و حَیوق نبی علیهما السلام
در رابطه با دو تا از انبیا بنی اسرائیل صحبت می کنیم
به نام حضرات شعیا و حیقوق نبی صلوات الله علیهما
ببینید ابن بابویه و قطب راوندی رحمت الله علیهم از وهب بن منبه روایت آوردند
که در بنی اسرائیل پادشاهی بود در زمان
حضرت شعیا که خب همه مطیع اوامر و نواهی الهی بودند
همه خداپرست بودند یه مدتی میگذره اینها بدعت در دین می کنند
و خب هر چه جناب شعیا اینها رو نصیحت می کنه و از عذاب خدا
اونها رو می ترسونه که نکنید این کارها
رو اینها گوش نمیدن و سودی ندارد
این نصیحت ها تا اینکه خدای متعال پادشاه بابل رو بر اين ها مسلط می کند
اینها وقتی می بینند که خب طاقت مقاومت لشکر او رو ندارند
سرشون به سنگ می خوره و توبه می کنند و تضرع به درگاه حق تعالی خدا به جناب
شعیا وحی نازل می کنه که من توبه اینها رو قبول کردم منتها
برای رعایت صلاح اینها یک دُملی در ساق پای پادشاه اونها قرار میدهم
و خدا امر کرد به جناب شعیا که ای شعیا به نزد پادشاه برو و به او بگو که یک
وصیتی بکن و جانشینی برای خودت انتخاب بکن که من در فلان روز
قبض روح تو رو خواهم کرد. جناب شعیا این رسالت رو به او رسانید او به درگاه
خدا روی آورد و گریه و توبه و عرض دعا کرد خدایا بارالها تو ابتدا به من خیر و
نیکی دادی همه چیز رو برای من مهیا کردی و من امیدی به غیر از تو ندارم
اعتماد من در همه امور به تو هست تو رو حمی می کنم و به تو چشم احسان دارم بدون اینکه هیچ عمل خوبی انجام داده باشم اما چشم احسان به تو دارم
تو داناتری بر احوال من از خود من و من از تو می خوام که خدایا بارالها مرگ من رو
به تأخیر بنداز عمر من رو زیاد کن و من رو بر اونچه که دوست می داری و
می پسندی قرار بدی حق تعالی وحی کرد به جناب شعیا که ای شعیا من رحم
کردم بر تضرع او بر این گریه و زاری او و مستجاب کردم دعای او رو و پانزده سال بر عمر او می افزایم
پس او رو مداوا کن این دملی که از روی ساق پات درآمده به آب انجیر
که اون رو شفای درد تو قرار دادم و خدای تبارک و تعالی دشمن رو دفع کرد
ببینید صبح شد ديدن که لشکر های پادشاه بابل همه مردن جز خود
پادشاه اونها و پنج نفر از لشکر اونها حالا این ها به چه سبب هلاک نشده بودند در نقل چیزی اشاره نشده
پادشاه با اون پنج نفر به سمت بابل فرار کردند و بنی اسرائیل خب اینها توبه
کرده بودند و دست می کشیدن از کارهای زشت شون و از اون بدعت ها
تا اینکه گذشت و گذشت و بعد از مدتها دوباره اینها کارشون به فساد کشیده شد
و خب خواهیم گفت عاقبت جناب شعیا رو. در یکی از روایات هست
عبدالله بن سلام که میاد و از پیغمبر سوال میکنه از حال جناب شعیا
حضرت رسول می فرماید او کسی که بنی اسرائیل رو به پیغمبری من و پیغمبری
برادرم عیسی علیه السلام بشارت داد. در یک نقلی از امام رضا علیهالسلام است که امام رضا
تو مجلس مأمون رو کرد به جاثلیق نصرانی فرمود ای نصرانی بگو ببینم علم تو نسبت به کتاب شعیا چجوری و چیزی می دونی
جاثلیق عرض کرد که حرف حرف اون رو می دونم . حضرت رضا رو کرد به
او و رو کرد به راس الجالوت عالم یهود فرمود آیا این در کتاب شعیا هست
این جمله که ای قوم من من دیدم صورت خرسوار دو که جامه ها از نور پوشیده بود
و دیدم صورت شترسوار رو که نور و روشنایی اون شترسوار مانند نور ماه
بود هر دوی آنها گفتند هم جاثلیق هم راس الجالوت گفتند بله یابن رسول الله
این سخن شعیا هستش حضرت رضا علیه السلام فرمود شعیا در تورات گفت دو سواره می بینم
زمین از نور آنها روشن خواهد شد یکی بر درازگوش سوار خواهد بود و دیگری بر شتر
حضرت رضا فرمود خب بگید ببینم این ها کی هستند راس الجالوت گفت آقا من
نمی شناسم اینها رو شما بفرمایید حضرت رضا فرمودند اما خرسوار کسی نیست
جز حضرت عیسی علیه السلام اما شترسوار او هم کسی نیست جز محمد صلی الله علیه و آله و سلم
آیا انکار می کنید سخن اونها رو در تورات گفتند نه ما انکار نمی کنیم
حضرت رضا فرمود آیا می شناسید حیقوق نبی رو گفت بله می شناسم
حضرت رضا فرمود آیا سخن او در کتاب شما هست که حق تعالی بیان حق رو ظاهر گردانید از کوه فاران و پر شد
آسمان ها از تسبیح احمد صلی الله علیه و آله و سلم و امت او و سواران
او در دریا جنگ خواهند کرد چنانچه در صحرا جنگ خواهند کرد
و کتاب تازه خواهند آورد بعد از خراب شدن بیت المقدس حضرت رضا فرمود
منظور همین قرآنه آیا می دانی این سخن رو و ایمان به او داری؟ راس الجالوت گفت بله آقا این سخن حیقوق
و ما اصلا انکار سخن او نمی کنیم و در بعضی از کتاب ها هست بنی اسرائیل خواستند که شعیا رو بکشند
و اون جناب از دست اونها گریخت تا به یک درختی رسید و درخت به امر الهی
گشوده شد و جناب شعیا وارد اون درخت شد و این شکاف به هم رسید اما شیطان
اینجا تلاش خودش رو کرد گوشه ی لباس جناب شعیا رو گرفت و در
و در بیرون درخت نگه داشت وقتی بنی اسرائیل به تعقیب آمدند و رسیدن به
این درخت دارد که خب شیطان همین گوشه لباس شعیا رو نشون داد
که ببینید او در میان این درخت است . آنها اره رو بر سر درخت گذاشتند و اون جناب رو در میان درخت به دو نیم کردند
و در یک روایت دیگر هستش که امیرالمومنین علی عليه السلام فرمودند
حق تعالی وحی کرد به سوی شعیا من هلاک خواهم کرد از قوم تو صد هزار نفر رو چهل هزار تاشون از بدان هستند
اما شصت هزار تاشون از نیکان هستن جناب شعیا عرضه داشت خدایا بارالها
خوبها رو چرا هلاک میکنی خطاب شد ای شعیا بخاطر اینکه اونها با اهل گناه مدارا می کنند بس بیخیال حالا طوری نسیت چیزی نیست باهم زندگی
می کنیم و برای غضب من غضب نکرد ببینید بزرگواران خدای تعالی. دوست نداره مؤمن وقتی یک عمل زشتی رو می بینه
غضب کنه در قلبش واقعا تنفر باشه نسبت به اون گناه نسبت به اون معصیت
صورت بی نماز رو انسان می بینه خیلی راحت مثل آب خوردن
صورت پدر رو می بینه آدم به صورت پدر و مادر نگاه می کنه به صورت فرزندش
نگاه می کنه منکرات رو می بینه عمل ناپسند رو می بینه
وقتی می بینه بی بندو باری رو فساد در نباید مداخله کنه نباید به راحتی از
اونها عبور کنه حداقلش ایینه که یک اخمی بکنه چهره اش متغیر بشه اما این که به راحتی از کنارش عبور بکنه
این ناپسنده و اگر عذاب نازل بشه نیکان هم در این غصه خواهند رفت.
والسلام علیکم و رحمة اللّه و برکاته



