بسم الله الرحمن الرحیم
داستان حضرت زکریا و یحیی علیهما السلام _ قسمت پنجم
درخصوص جناب زکریا و یحیی علیهما السلام بحث و گفتگو میکنیم
به روایتی از حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم منقول است که فرمودند
زهد حضرت یحیی در این مرتبه بود که روزی به بیت المقدس آمد و نگاهی
کرد به عباد و اهوان ها که دید آنها پیراهن ها از مو پوشیدن و کلاه از پشم
به سر گذاشتن زنجیر ها در گردن و از ستون های مسجد خودشون رو بستن
این جماعت رو که دید به نزد مادرش اومد و گفت ای مادر از برای من هم یک
پیراهنی از مو کلاهی از پشم بباف تا منم برم کنار این عباد و زهاد و رهبانها
به عبادت خدا مشغول بشم مادر گفت حالا صبر کن تا پدرت پیغمبر خدا بیاد با او
مصلحت کنیم حضرت زکریا آمد و سخن یحیی نقل شد زکریا علیه السلام رو کرد به فرزندش که گفت پسرم چی شده
چه چیزی باعث شده که تو این دعوی رو داری مثلا میخوای بری مثل سایر عباد
عبادت بکنی و اینها حضرت یحیی
گفت ای پدر مگر شما ندیده اید که از من کم سن و سال تر که طعم مرگ رو چشیدند حضرت فرمود بله حضرت زکریا
به مادر یحیی گفت که حالا که خب اینجوری این بچه اینجوری میخواد و این ها ببین این چی میخواد مادر رفت یه
کلاه پشمی و پیراهن مویی از برای او بافت یحیی پوشید و رفت به جانب
بیت المقدس و با عباد مشغول عبادت شدتا این که پیراهن این گویی بدن شریف این آقا رو خورد
و یک روزی نگاه کرد به بدن خودش که بدنش نهیف شده گریه کرد
خطاب الهی به او رسید که ای یحیی چرا گریه میکنی آیا از این که بدنت کاهیده
شده گریه می کنی به عزت و جلالم قسم که اگر به جهنم نگاه بکنی بجای پیراهن مویی میری پیراهن آهنی تنت می کنی
حضرت یحیی دوباره گریه کرد و اینکه از بسیاری گریه صورتش زخمی شد
به حدی که دندان های او پیدا شد این خبر به مادر یحیی رسید با زکریا
آمدند دوتایی عباد بنی اسرائیل گرد این ها جمع شدند و او رو خبر دادند که
نگاه کن ببین این صورتت چجوری شده یه نگاهی کرد و گفت من نفهمیدم
زکریا گفت فرزندم چرا تو این جوری می کنی من از خدا یه فرزندی طلب
کروم که موجب سرور من باشه آخه این چه رفتاری می کنی گفت پدر جان
تو من رو به این امر کردی گفتی در میان بهشت و جهنم یه عقبه ای که
نمی گذره از این عقبه مگر جماعتی که خیلی از خوف خدا گریه کرده باشند
پس من هم به همین روش دارم عمل می کنم فرمود درسته فرزندم من چنین
گفتم پس سعی بکن در بندگی خدا که تو رو به این امر کرده مادرش گفت
پس حالا که اینطوری ای فرزند اجازه بده من دو پاره نمد از برای تو بسازم که
اطراف صورت خودت قرار بری دندون هات رو بپوشونه و آب چشمت رو هم جذب
بکنه یعنی حکم دستمال داشته باشه گفت که مادر تو اختیار داری مادرش
دو قطعه نمد برای او ساخت و بر روی او گذاشت تا اندک زمانی از گریه او چنان تر شد
وقتی این رو می فشرد آب از میان انگشتانش جاری میشد
وقتی حضرت زکریا این حال رو دید خیلی گریه کرد رو کرد به آسمان کرد
عرض کرد خدایا این فرزند منه و این هم اشک چشم اوست و تو از همه رحم کنندگان مهربان
تری پس هروقت که میخواست بنی اسرائیل رو موعظه کنه سه نگاهی سمت چپ و راست رو می کرد
اگر یحیی حاضر یود نام بهشت و جهنم رو نمی برد روزی حضرت یحیی حاضر نبود
زکریا شروع به موعظه کرد یحیی سر خودش رو به عبایی پیچیده آمد در میان مردم نشست و حضرت زکریا او رو
خب ندید فرمود حبیب من جبرئیل به من خبر داده که خدای تعالی می فرماید
در جهنم کوهی است که آن را سکران می نامند در میان کوه وادی هست که
اون رو غضوان میگن چون که از غضب الهی افروخته شده
در اون وادی چاهی هست که صدسال راه عمق اونه و در اون چاه تابوت هایی
از آتش هست و در اون تابوت ها صندوقها و جامه ها و زنجیر ها و قل ها
از آتش است وقتی یحیی این ها رو شنید و فریاد کرد واغفلتا واغفلتا
چه بسیار غافلیم از سکران بلند شد و متحیرلنه متوجه بیابان شد و حضرت زکریا از مجلس بلند شد و به نزد
مادر یحیی رفت فرمود یحیی رو طلب کن که میترسم که دیگه او رو نبینی
و او بره بلایی سر خودش بیاره مادرش به طلب او بیرون رفت تا به جمعی از
بنی اسرائیل رسید اونها رو صدا زد و گفت که آیا شما یحیی رو ندیدید
اونها گفتند که بله اظهار بی اطلاعی کردند این مادر حضرت یحیی رفت
رسید به یک چوپانی از او سوال کرد آیا جوانی رو با این هیئت دیدی
گفت بلکه یحیی رو تو میخوای با این اوصافی که داری میگی بله بله
یحیی رو میخوام گفت همین الان در فلان عقبه داشتم می دیدم که
او پاهای خود را در آب فرو برده سرر به
آسمان بلند کرده میگه به عزت و جلال تو ای مولای من که سر نخواهم چشید
تا منزلت و مکان خودم رو نزد تو ببینم مادر به او رسید و به نزدیک او رفت و سرش رو میان سینه خودش قرار داد
او رو به خدا قسم داد که با او به خانه برگرده بعد خب فرزند حرف مادر رو
گوش کرد به خانه رفت و مادرش به او التماس کرد که ای فرزند من از تو خواهش
میکنم که این پیراهن مویی رو از تنت بکنی و این کلاه پشمین رو از سرت برداری یه چیز بهتر سرت بزاری
یحیی قبول کرد پیراهن پشم پوشید و مادر از برای او عدسی پخت
و اون حضرت تناول کرد و خوابش گرفت تا هنگام نماز شد پس در خواب به او
ندا رسید ای یحیی خانه ای بهتر از خانه من رو میخوای همسایه ای بهتر از
من رو طلب می کنی این ندا به گوشش رسید از خواب بلند شد گفت
خدایا از لغزش من بگذر به عزت تو سوگند که دیگه من سایه ای طلب نمی کنم
به غیر از سایه بیت المقدس به مادرش گفت ای مادر پیراهن مویی رو بیار
مادرش اون رو بهش داد و دارد که خب حرکت کرد دوباره حضرت زکریا به او
فرمود ای مادر یحیی او رو بگذار که پرده داش رو گشودن و به عیش دنیا
این بچه منتفع نمیشه دیگه رها کن بزار بره برخاست یحیی و پیراهن پشمی رو به تن خودش کرد بسوی بيت المقدس
برگشت و با رهبانها شروع کرد به عبادت کردن تا اینکه خب شهید شد
در یک سند معتبر از امام رضا علیهالسلام منقول است که از آبا طاهرین خودشون
روایت کردند که شیطان به نزد انبیا می اومد از زمان آدم تا هنگامی که حضرت
عیسی علیه السلام مبعوث شد و با اونها سخن می گفت سوالها از اون ها می کرد
و حضرت یحیی بیش از پیغمبران انس داشت روزی حضرت یحیی به او فرمود که
ابو مره مرا به تو حاجتی است گفت خب ببین قدر تو از این خیلی عظیم تره که حاجت تو رو من بتونم رد کنم
مثلا اونچه که میخوای بگو که من مخالفت تو نخواهم کرد حضرت یحیی
فرمود میخوام دام ها و تله های خودت رو که بنی آدم رو به اونها صید می کنی
نشونم بدی اون ملعون قبول کرد روز دیگه وعده داد صبح روز دیگه که شد
حضرت یحیی در خانه نشسته بود منتظر بود یکمرتبه صورتی دید که در برابرش ظاهر شد روش مانند روی میمون بدنش
مثل بدن خوک طول چشمهای در طول روی او و همینطور دندون هاش در طول روی آن و ذوق نداشت ریش نداشت
چهار دست داشت دو در سینه و دو دست در روی دوش حالا اینجا یه سری ویژگی ها رو مطرح می کند مثلا کمربندی داشت
لباسهای رنگارنگ به الوان های مختلف بعضی سبز هرکدوم به یک رنگ مثلا
زنگ بزرگی تو دستش داشت یه کلاه خودی داشت که بر روی اون قلابی آویزان شده بود حضرت یحیی علیه السلام
وقتی او رو به این هیئت مشاهده کرد گفت که این کمربند چیه که در میان داری گفت این گبری و مجوسیته یعنی
که من پیدا کردم و برای مردم زینت میدم فرمود این رشته های الوان چیه گفت اصناف زنان هست که مردم رو به الوان مختلف و رنگ آمیزی های خودشون
می ربایم فرمود که این زنگ چیه که در دست داری گفت این مجموعه ای که همه لذت ها در اینجا هست از
نای و ….گفت که یه عدهای به شراب خوردن مشغول میشن دیگه خب
لذتی نمی بینند و میگه که من این زنگ رو به صدا در میارم تا این ها مشغول
خوانندگی بشوند و یه عدهای شون می رقصند یک عدهای شون با دست هاشون
صدا می کنند و یه عدهای شون هم لباس بز تن می درن یعنی از شور و حال بیرون میان با
موسیقی با آلات لهو و لعب و طبل و … حضرت یحیی فرمود که ببین چه چیز باعث سرور و روشنی چشم
تو میشه گفت زنها که اینها تله ها و دامهای من هستند زنهایی که
برهنه میان نیمه عریان میان با پوشش های نامناسب میان اینها تله ها و دامهای من هستند
نفرین ها و لعنت های بر من اگر جمع میشد من به نزد زنها می رفتم از اونها. دلخوش میشدم حضرت یحیی فرمود
این خودی که بر سر توئه چی هست گفت به این خود خودم رو از نفرین های صالحان حفظ می کنم فرمود این قلاب
چیه که بر اون آویزان چی هست گفت با این هم دلهای صالحان رو به سوی
خودم میکشم یحیی فرمود بگو ببینم تا به حال شده یکمرتبه ظفر بیابی یعنی پیروز
بشی گفت نه اما من یه خصلتی می بینم در تو و این خصلت باعث میشه که
من خوشحال بشم گفت کدام خصلت گفت این که موقع افطار یه خورده بیشتر میخوری سنگین میشی دیگه بلند
میشی برای عبادت سنگینی کلا یا دیرتر به عبادت بلند میشی حضرت یحیی فرمود
با خدا عهد کردم وگکه دیگه غذای سیر نخورم تا خدا رو ملاقات کنم شیطان گفت
من هم عهد کردم که هیچ مسلمانی رو دیگه نصیحت نکنم تا خدا رو ملاقات کنم
پس بیرون رفت و در خدمت حضرت یحیی نرسید.
این هم از قصه امروز.
والسلام علیکم و رحمة اللّه و برکاته



