بسم اللّه الرّحمن الرّحیم
داستان حضرت دانیال علیه السلام _ قسمت دوم
در ابتدا پوزش می طلبم از بابت کیفیت ضعیف چون ما شرایط مون امکانات مون ضعیف است با دعای شما انشالله
یه توسعه ای برا ما درست بشه بتونیم کیفیت کار رو بالا ببریم. یه چندتا مطلب
میخوام عرض بکنم در رابطه با حضرت دانیال یکی اینکه از امام باقر علیه السلام
سوال کردند که آقا درسته که اون حضرت تعبیر خواب می دانسته و این علم رو به مردم تعلیم کرد حضرت فرمود بله
خدا به او وحی می کرد او پیغمبر بود او این علم رو از خدا گرفته بود بسیار
راست گفتار و درست کردار بود حکیم و دانا بود و عبادت خدا رو با محبت ما اهل بیت می کرد
و هیچ پیغمبر و ملکی نبود مگر اینکه عبادت می کردند خدا رو به محبت ما اهل بیت صلوات الله علیهم اجمعین.
خب یک نکته خیلی قشنگی اینجا هست که خیلی حائز اهمیت هست از امام رضا علیهالسلام به سند معتبر
روایتی هستش که یه پادشاهی در زمان دانیال علیه السلام بود و اومد و به اون
حضرت عرض کرد که من خیلی دوست دارم بچه ای داشته باشم مثل شما حضرت دانیال
به او می فرماید که بگو ببینم من در نظر تو چه جایگاهی دارم او میگد که آقا شما بزرگترین
جایگاه رو در دل من دارید و من شما رو خیلی دوستتون دارم حضرت دانیال به او می فرماید که ببین هنگامی که اراده کردی
مجامعت بکنی در فکر من باش وقتی ازدواج حاصل میخواد بشه در فکر من باش همت
خودت رو به سمت من محصور کن ذوقت شوقت تصویر من اصلا تو ذهنت باشه هنگامی که
تو اینطور رفتار کردی فرزندی که متولد میشه شبیه ترین به من هست این یک کلیدی هست
بزرگواران دقت داشته باشید بعد اینجا دارد که حضرت رضا علیه السلام می فرمایند که
فرزندی برای او متولد شد شبیه ترین خلق خدا به حضرت دانیال علیه السلام این یک کلید مهم.
خب روایتی هم هست از نبی مکرم کهسندش معتبر هستش رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمودند
بخت النصر صدو هشتاد و هفت سال پادشاهی کرد سلطنتش وقتی به چهل و هفت سال زسید حضرت عزیر رو خدا
مبعوثش کرد بسوی اون شهری که اون ها رو هلاک کرده بود بعد زنده کرده بود
چون این ها ایمان داشتند و مؤمن بودند و یکبار طعم مرگ رو چشیده بودند یه
حالت خاصی داشتند حضرت عزیر با این ها ارتباط گرفت ارتباط قلبی گرفت
و با این ها برادری برقرار کرد بخاطر ایمانی که داشتند یک روزی حضرت عزیر
از این ها غایب شد فردا که وقتی به نزد اینها آمد همه اینها رو مرده دید خیلی ناراحت شد
از مرگ این ها و از روی تعجب خب چون همین یکباره مرده
دیده بود گفتش که چه کسی این ها رو زنده خواهد کرد خدا اون رو در همون لحظه
قبض روح کرد صدسال بر این ها ماندند بعد از صدسال این جماعت
رو زنده کرد این ها یکصد هزار نفر بودند و بخت النصر رو بر این ها مسلط کرد این ها از بین رفتن ببینید اینجا دیگه
مفصلات رو در جلسات گذشته ما گفتیم بهش نمی پردازیم بعد از بخت النصر فرزند او آمد شانزده سال و بیست روز سلطنت کرد دانیال نبی رو گرفت و
با شیعیانش این ها رو در یک شکاف عمیقی در زمین محبوس شون کرد
آتش رو بر این ها مستولی کرد اما در عین ناباوری دید که آتش بر این ها اثر نمی کند آمد و حیوانات درنده بسياري
رو بر اون ها مسلط کرد اما دیگه این حیوانات درنده با اون ها کاری ندارند
که خدای تبارک و تعالی این دانیال و شیعیان او رو که در این لقب در این
حفره در این شکاف عمیق محبوس بودند رو نجات داد و اصحاب اخدودی که در قرآن اشاره شده همین ها بودند
و دانیال به رحمت خدا رفت و خدا به او امر کرد که نور و حکمت رو بر فرزندت نکیخواه واگذار بکن و او رو خلیفه خودت کن خب این یه مطلب
آخرین مطلب که مطلب جالبي هم هست از امام صادق علیه السلام هست
سند حدیث حسن و صحیح است امام صادق می فرماید که امیرالمومنین که
جانهای عالم به فدای او فرمودند دانیال علیه السلام یتیم بود پدر و مادر بالا سرش نبود و
نفری از بنی اسرائیل او رو تربیت کردند بعد یعنی قصه اینجا هستش که اين که پادشاهی از پادشاهان
بنی اسرائیل که در اون زمان بود یک دوتا قاضی داشت اون دوتا قاضی یک چیزی داشتند مرد صالحی بود اون مرد صالح
یک زن بسیار زیبایی داشت خب اون مرد به نزد پادشاه می آمد و با پادشاه سخن می گفت یه روز پادشاه یه کار
مهم می کند نیاز به یه شخصی داره که این شخص بیاد و کار او رو انجام بده
پادشاه به این دوتا قاضی میگه شما یه شخصی رو اختیار بکنید که این ماموریت رو
انجام بده این دوتا قاضی میان پیشنهاد میکنن به پادشاه همین مرد رو
شوهر این خانم رو نشون میدن پادشاه هم میگه خیلی خوب ما با اینم رفیقیم
و با ما در ارتباط هست پادشاه این مرد رو می فرسته بسوی اون کار و وقتی که
این مرد میره به این دوتا قاضی سفارش میکنه که حواستون به خانواده این
مرد باشه غافل نباشید این دوتا قاضی وقتی میان مثلا احوالپرسی میان آذوقه ای بدن به این زنه چشمشون به این زن
که می افته العیاذبالله خب دل و اینها میرود دیگر به سمت هوس ها و شهوت ها و اینها اين ها میان به نزد این زن
و او رو به گناه دعوت می کنند این زن راضی نمیشه تا اینکه این دوتا قاضی
فکر شومی که حالا به سرشون افتاده به این زن بیچاره به این زن صالحه میگن که
اگر تو تسلیم امر ما نشی ما در نزد پادشاه میگیم که تو یه پرونده ای برات درست می کنیم
و تا اینکه تو سنگسار بشی این زن صالحه میگه که شما هر کاری که می خواید بکنید بکنید
من به این خواهش نفسانی شما تن نمیدم ای دوتا خائن به نزد پادشاه میان
و پرونده سازی می کنند پادشاه هم نمیتونه حرف این دوتا قاضی
شهر بودند دیگه نمیتونه که حرف این ها رو رد بکنه که به این ها میگه خیلی خب
سه روز اجازه بدید بعد سه روز من این زن رد سنگسار می کنم این پادشاه خیلی هم
ناراحت بود از این وضعیتی که درست شده حالا شوهر این بیچاره رو فرستاده
رفته برا ماموریت بعد هم این پرونده درست شده و می مانه که چه بکنه به وزیرش میگه ببین میتونی یه کاری بکنی
ما این زن رو نجات بدیم حالا این زن هم عابده است خیلی مثلا نورانی هست و
اصلا این وصله ها بهش نمی خوره روز سوم که میشه روز وعده سنگسار
که مردم بیان و این قصه اتفاق بیفته این وزیر حالا از خانه از کاخ خارج میشه تو این کوچه ها که میاد چشمش به دانیال
می افته دانیال یه کودکی بوده یه عده از بچهها رو هم گرد خودش جمع کرده
د مثلا یه بساطی درست کرده میگه که من پادشاهم به یکی از بچه هام میگه مثلا وزیری به دوتا دیگه از بچهها هم
میگه شما قاضی هستید بعد خودش میشینه روی یه تله ای ار خاک میگه
که فلان عابده رو بیارید که گفتند زنا کرده بعد حالا مثلا یه شمشیر چوبی دستش و این ها میگه اینو بزارید این طرف
بعد میگه اون قاضی که شهادت داده به عمل خلاف عفت و حیا اون رو بیارید
بعد میگه که بگو ببینم این زنه چیکار کرده کی اتفاق افتاده تو چجوری دیدی
این ها رو شهادت رو می گیره از قاضی بعد به یکی از بچه های دیگه که قاضی دوم بود میگه اونو بیارید جدا بعد اونم
میارد و میگه خب تو چه دیدی و چجور بود و چه شکل بود و این ها اونم شهادت میده وقتی که این دوتا بچه شهادت میده
می بینه که شهادت هاشون مختلفه میگه که یالا برید و اون دوتا قاضی رو که تهمت زدن به این عابده گردن بزنید
این وزیر همونجا حالا به اصطلاح ما شصتش خبردار میشه که یه چنین رفتاری باید بکنه سریع میاد به پادشاه میگه و
پادشاه هم این دوتا قاضی رو جدا جدا میاره و شهادت میگیره می بینه که جور در نمیاد
دستور میده که یالا بیاید و گردن این دوتا قاضی رو بزنید که تهمت زدند
خب این ها رو اعدام می کنند و این زن نجات پیدا میکنه با اون هدايتي که دانیال انجام می دهد.
والسلام علیکم و رحمة اللّه و برکاته



