بسم اللّه الرّحمن الرّحیم
داستان حضرت ارمیا علیه السلام _ قسمت دوم
عرض سلام و احترام دارم خدمت همه شما بزرگوارانی که مباحث انبیا رو پیگیری
میکنید و عزیزانی که برای اولین بار هست این صوت رو گوش می کنند توجهی دارم خدمتشون
که ما از حضرت آدم علیه السلام مباحث رو شروع کردیم
حضرت عیسی بخش پایانی بحث های ما بود و این ها در غالب صوتهای ده دقیقه ای تنظیم شده فهرست صوت ها موجود
هست در کانال عزیزانی که دوست دارند پیگیری کنند این مباحث با لمس اون
بخش می تونند وارد صوت بشوند و صوت ده دقیقه ای دوازده دقیقه ای رو گوش بکنند
خب این صوت ها هم که تنظیم شده و مباحثی که مطرح شده ازمنظر آیات و روایات بوده
در جلسه گذشته بحث حضرت ارمیا، دانیال و عزیز رو مطرح کردیم آیاتی بود سوره بقره
که حالا اختلاف بود که قائل این داستان چه کسی هستش حالا ما می خوایم روایتی رو از امام صادق علیهالسلام
بیاریم و مطرح بکنیم که این هم سندش صحیح است و حسن هستش اين رو خدمت تون بگیم که جالب هست نکات
مهمی توش هست که امام صادق علیهالسلام می فرمایند وقتی بنی اسرائیل معصیت بسیار کردند
ببینید این قوم نافرمان همین الان هم در فلسطین اشغالی خب تجاوز از امر پروردگار می کنند و خب شورش رو واقعا درآوردند
از حد گذروندن خدا انشالله ریشه این ها رو بخشکاند و بسوزاند. حق تعالی وقتی که
این ها دیگه معصیت رو زیاد کردند اراده کرد که کسی رو بر این ها مسلط بکنه که او بیاد اونها رو ذلیل کند
و این ها رو بکشه به لطف خدا به اذن خدا انشالله در این ایام هم ما این رو شاهد باشیم
وحی کرد به حضرت ارمیا که ای ارمیا بنی اسرائیل رو که اون کدام شهره که من اون شهر
رو برگزیدم از میان همه شهرها و در اون شهر درخت های نیکو کشت کردم بعد احوال این ها متغیر شد اون درخت های نیکو تبدیل به
درخت های پست و این ها شد حضرت ارمیا آمد و این سخن رو به علمای بنی اسرائیل منتقل کرد اون ها گفتند که
ما معنی این سخن رو نمی دانیم خودت بیا برا ما توضیح بده حضرت ارمیا هفت روز روزه گرفت
دعا کرد خدا بهش وحی کرد که برو به اون ها بگو که شهر بیت المقدس و اون درخت ها
که من در این شهر رویانیده ام که خیلی درخت های خوبی هم هستند این ها بنی اسرائیل اند
که در این شهر ساکنن و این ها چون معصیت من کردند و دین من رو تغییر دادند و شکر نعمت رو مبدل کردند
به کفران خب من سوگند می خورم به ذات مقدس خودم کع این ها رو امتحان شون میکنم به فتنه عظیمی که علما و
دانایان در این فتنه حیران بمانند و بعد مسلط خواهم کرد بر این ها از بندگان خودم
کسی رو که از همه کس ولادتش بدتر بوده خوردنش غذاش بدتر بوده و او رو
مسلط خواهم کرد که او این ها رو خواهد کشت و زن های این ها رو به اسارت خواهد برد بیت المقدس که خانه
شرف و عزت این ها هستش و بهش فخر می کنند خراب خواهد کرد سنگی که
به آن فخر می کنند همه عالم در مذبله هاخواهد افکند و تا صدسال چنین خواهد بود
ارمیا این خبر رد به علمای بنی اسرائیل وقتی رسوند اون علما خب زرنگ بودند این ها گفتند ارمیا باردیگر از خدا
سوال بکن بهش بگو که خدایا خب ما گناه کردیم ولی فقرا و مسکینان و بدبخت
بیچاره ها و ضعیفان چه گناهی دارند که به این بلا یعنی می خواستن بلا رو دفع کنند
اونها چه گناهی کردند که به این بلا مبتلا بشوند ارمیا آمد و هفت روز روزه گرفت
و خیلی مفصل تلاش کرد که مثلا یه جوابی از خدا بگیره آخرسر خدای تبارک و تعالی
به او خطاب کرد که بگذر از این تو چجور میخوای شفاعت کنی چیزی که
دیگه مبدل شده حتمی شده وحی شد بهش که به اون ها بگو که می دونید
گناه شما چیه گناه شما اینه که گناه رو دیدید و آنکارا نکردید همین بدبختی و نکبتی که
همین الان هم گرفتار هستند بهش بابا همه اینها که در جنگنده سوار
نمیشن که بیان شهر ها رد تخریب کنند که یک عده ای از این رژیم محنوس هستند که اینطورن خب پس بقیه مردمی
که اونجا هستند سکوت می کنند راضی هستند این ها هم مقصرند
همین نکبتی که الانم بهش مبتلان فقط الان چون این ها آسایش شون آرامش شون بهم ریختن
میرن بیرون میگن ما جنگ نمی خوایم عجب چطور پس موقعی که این موشک هاتون
و این بمب های چند تنی تون رو می ریختین تو سر مردم فلسطین
این ها رو می کشتید اونها زندگی نمی خواستند آرامش آسایش نمی خواستند
ببینید این ها مردم اسرائیل اینجوری هستند این مرض در جانشین بود و
الان هم هستش حضرت ارمیا عرض کرد پروردگارا به من اعلام کن که اون کسی که
میخوای مسلط کنی بر این ها او کیه تا من برم نزد او و برا خودم و اهل بیت خودم امان از او بگیرم
حق تعالی فرمود برو به فلان موسم خواهی دید پسری که از همه کس مزمن تر و مبتلا تره
ولادتش از همه کس خبیث تره یعنی شاید منظور اینه که او ولد زنا باشه غذاش هم از همه
کس بدتره ارمیا اومد به همون آدرسی که خدای تبارک و تعالی داده بود دید پسری در کاروانسرا زمینگیر شده و او رو در
مزبله انداختند بعد یه مادری هستش میاد و او رو نان خشکی تو کاسه ریزه
میکنه شیر خوک رو بر روی او می دوشه و به نزدیک این پسر میاره و به او می خورونه
ارمیا گفت که اونی که خدا فرمود حتما همینه به نزدیک اون پسر رفت و از او پرسید که ای پسر تو چه نام داری
او گفت که من رو بخت النصر می نامند ارمیا فهمید که خب خود اینه دیگه ولذا
حالا یه توجهی کرد و گفتش که من رو میشناسی گفت نه من از کجا تو رو بشناسم
فقط همین قدر میدونم که آدم خوبی هستی که به من رسیدگی کردی
و به من توجه کردی فرمود که من ارمیا هستم پیغمبر بنی اسرائیل و خدا
من رو خبر داده که تو بر بنی اسرائیل مسلط خواهی شد و مردان آنها رو خواهی
کشت و چنین و چنان خواهی کرد بخت النصر بچه وقتی این حرف ها رو شنید یه نخوتی درش
درست شد ارمیا فرمود که خب حالا من این خبر رو بهت دادم تو یه نامه امانی هم برا من بنویس که من از سوی تو یه امان نامه داشته
باشم نامه امان رو نوشت و به اون حضرت داد و دارد که حضرت ارمیا رفت و این
کودک همینجوری بزرگ شد و می رفت در کوه ها هیزم جمع می کرد و می آورد و می فروخت و در شهر معاش میکرد
بعد آروم آروم یک قدرتی براش درست شد که انشالله اگر شد در جلسات بعد بهش
می پردازیم و آروم آروم لشکر درست کرد و متوجه بيت المقدس شد مردم بسیار از اطراف و نواهی گرد او جمع شدند و حمله
کردند به بیت المقدس خب این تا اینجای بحث داستان بماند چون عرض کردیم
محدودیت های صوتی برامون درست شده و نمی تونیم بیشتر تایم ضبط کنیم انشالله ادامه مطلب رو جلسه بعد خدمتتون عرض می کنیم.
والسلام علیکم و رحمة اللّه و برکاته



