حاج میثم ذوالقدر

مطالب دینی از حاج آقا ذوالقدر

میثم ذوالقدر

مطالب دینی از حاج آقا ذوالقدر

بسم الله الرحمن الرحیم

داستان اصحاب رَس _ قسمت اول

 

در رابطه با اصحاب رس خدمت شما بزرگواران عرض می کنیم.

ببینید یه روایتی از امام رضا علیه‌السلام داریم که حضرت می فرماید

یک شخص از اشراف قبیله بنی تمیم که او رو عمر می گفتند به خدمت

آقا امیرالمومنین علی علیه السلام رسید پيش از شهادت اون حضرت سه روز

مانده به شهادت اومد و گفتش که یا امیرالمومنین شما به من خبر بدید

از اصحاب رس که این‌ها در کدام عصر بودند منزل هاشون در کجا بوده

پادشاه اون‌ها کی بوده آیا خدا پیغمبری برای اون‌ها مبعوث کرده بوده یا نه

چجوری هلاک شدند بعد گفتش که این‌که من می پرسم برا اینه که من در کتاب

خدا ذکر احوالات اون‌ها رو می بینم اما خبر اون‌ها یعنی یه اشاره ای شده

اما خبر اون‌ها رو نمی بینم حضرت امیر علیه‌السلام می فرماید که

از یه حدیثی سوال کردی که کسی پيش از تو از من سوال نکرده بود و بعد از من

هم کسی خبر اون‌ها رو به تو نخواهد گفت مگر اینکه از من روایت کنند

و در کتاب خدا هیچ آیه ای نیست مگر اینکه من تفسیر اون رو می دانم

و من علی می دانم که اون آیه در کجا نازل شده در کوه نازل شده یا در دشت نازل شده در چه ساعتی نازل شده

و در چه وقتی فرود آمده از شب یا روز بعد مولا علی علیه السلام به این شخصی که اسمش امر بود فرمود اشاره کرد

به سینه مبارک خودشون بعد فرمود که اینجا علم بی پایان هست اما طلبکاران

اون علم طالبان اون علم کم هستند و به همین زودی پشیمان می‌شوند

وقتی که خب دیگه من رو نمی یابند بعد حضرت فرمود ای تمیمی قصه ی اون‌ها

این است که اون‌ها گروهی بودند که درخت سنوبری رو می پرستیدند و اون درخت رو یافص پسر نوح در کنار

چشمه ای قرس کرده بوده که اون چشمه رو هم روشناب می گفتند

و اون چشمه رو خدای تبارک و تعالی بعد از طوفان از برای حضرت نوح علیه السلام

بیرون آورده بود و اون‌ها رو برای این اصحاب رس می گفتند که پیغمبر خودشون رو در زیر زمین دفن کرده

بودند که حالا این رو امیرالمومنین شرحش میدن حضرت می‌فرماید که

این‌ها بعد از حضرت سلیمان علیه السلام بودند دوازده تا شهر کنار نهری

بنام رس که در بلاد مشرق زمین بود و ظاهرا اون نهری هستش که

در این زمان اون رو ارس میگن رود ارس یا نهر ارس و ببینید شهرهایی بوده

اونجا این‌ها رو حضرت امیر می فرماید که اسم شهرهای این‌ها آبان آذر دی بهمن

اسفند اسفندار فروردین اردیبهشت خرداد مرداد تیر شهریور مهر و بزرگترین

شهرهای اون‌ها اسفندار بوده که پایتخت پادشاه اون‌ها بوده و حالا دیگه

اینجا حضرت امیر علیه السلام توضیح میدن که خب در هر شهری از اون شهرها

یه میوه تخمی از این صنوبر کشت شده بود و نهری از این چشمه که در پای

این صنوبر بزرگ جاری بود برده بودند که بعد حالا اینجا خیلی مفصله قصه

که من خیلی مختصر بگم اين که اون‌ها می اومدن کنار اون درخت صنوبری

قربانی می کردن اون درخت رو می پرستیدند کارهای عجیب و غریب

انجام می دادن هیزم جمع می کردن آتش در اون قربانی می انداختن

و وقتی که بخار اون قربانی ها در هوا بلند می‌شد میان اونها و آسمان حائل میشد

همه از برای اون درخت به سجده می افتادند گریه می کردند تضرع می کردند

به سوی اون درخت تا اینکه اون درخت خشنود بشه بعد شیطان می آمد و

شاخه های اون درخت رو به حرکت در می آورد و ساق درخت مانند صدای طفلی

فریاد می‌کرد که ای بندگان من از شما راضی شدم پس خاطرهای شما شاد و دیده های شما روشن باد

بعد سر از سجده بر می داشتند و العیاذبالله شراب میخوردن و دف و سنج و انواع سازها رو به نغمه در می آوردن و

در اون روز و اون شب پیوسته مشغول عیش و طرب بودند و روز دیگر

برمی گشتند به جاهای خودشون حضرت امیر علیه السلام می فرمایند که

به همین جهتم عجم نام هاي خودشون رو به نام‌های شهرها مسما کردند

و اون عید شهر بزرگ جمع می‌شدند صغیر و کبیر نزد اون درخت بزرگ و

کارهای بسیار عجیب و غریب می کردند.

و در آخر ابلیس لعیم میومد و اون درخت رو یه حرکت شدیدی می‌داد

از میان اون درخت به آواز بلندی با اونها سخن می گفت وعده ها و امیدواری هایی میداد

اون‌ها رو به اضعاف اونچه که شیاطین دیگه در شهرهای دیگه امیدوار می کردند

امیدوار می کرد سرها رو از سجده بر می داشتند انقدر به خوردن شراب

و طرب و شادی و ساز و لهو و لعب مشغول می‌شدند که دارد مدهوش می شدند و دوازده شبانه روز تمام عیدهای

سال مشغول این حالت بودند و خب

روز سیزدهم می‌زدن و می رفتن بیرون و مثلا میرفتن پی کارشون بگیم شاید مثل همین سیزده بدر معروف

وقتی کفر این‌ها زیاد شد پرستیدن این‌ها به طول انجامید حق تعالی پیغمبری

رو از بنی اسرائیل بر این‌ها مبعوث کرد از فرزندان یهودا فرزند حضرت یعقوب

که او آمد و مدت مدیدی در میان این‌ها ماند و اين ها رو به سمت معرفت خدا

و عبادت خدا دعوت کرد اما خب این‌ها خیره سری کردند پیروی نکردند

و اون پیغمبر وقتی دید این‌ها در گمراهی و ضلالت فرو رفتن و با نصایح او از خواب

بر نمی خیزند به جانب حق تعالی رو کرد و مناجات کرد گفت پروردگارا این‌ بندگان تو به غیر از تکذیب من و کافر شدن به تو هیچ چیز دیگری اختیار نمی کنند

درختی رو می پرستند که اصلا نه ازش نفعی و نه ضرری چیزی عائد این‌ها

نمیشه همه درختانی که این‌ها می پرستند رو خدایا خشک کن

و قدرت و سلطنت خودت رو به اون‌ها بنما وقتی روز دیگه شد

ديدن همه درخت‌ها خشکیده شده و خیلی این‌ها متعجب و ترسناک شدند

دو تا فرقه شدند گروهی از اين ها گفتند این مردی که دعوی پیغمبری می‌کنه

و میگه که من پیغمبری هستم از پیغمبران خدای آسمان و زمین

برای خدایان شما که همین درختان باشد جادو کردند که روی شما رو از جانب

خدایان شما بسوی خدای خودش

برگردونه گروهی دیگه گفتند نه بلکه خدای شما غضب کردند یعنی این که

درخت‌هایی که خدای شما هستند این ها غضب کردند و تا این مرد رو ما حذفش

نکنیم این درخت‌ها حسن و طراوت خودشون رو از ما پنهان می کنند

و ما باید رضایت این درخت ها خدایان خودمون رو جلب بکنیم.

این‌ها در فکر قتل این پیغمبر برآمدند حالا به چه شکل این پیامبر رو در زیر زمین

دفنش کردند بماند که حالا بخوام اجمالا بگم با یه لوله هایی از سرب و این‌ها اون پیامبر رو هدایت کردند

به زیر اون درخت و خلاصه حالا یه چاهی چیزی درست شد و سر این چاه رو گذاشتند و دارد

صدای ناله پیغمبر خدای خودشون رو می شنیدن که داره با پروردگار خودش مناجات

می‌کنه میگه ای سید من می بینی تنگی جا و شدت غم و اندوه من رو پس رحم کن بر بی کسی و بیچارگی من

و بزودی قبض روح من بکن و تاخیر مکن اجابت دعای من رو تا اینکه به رحمت

الهی واصل شد بعد حضرت امیر می فرماید

خدا وحی کرد جبرئیل رو که ای جبرئیل این بندگان من رو که مغرور

شدند به حلمم ببینید حالا خدا مثلا عذاب رو به تأخیر میندازه این‌ها

مغرور میشن فکر می کنند که خب بر حقن و ایمن شدند از عذاب من و

غیر من رو پرستیدند پیغمبر من رو کشتند گمان می کنند که با غضب من می‌توانند

مقابله بکنند یا از ملک و پادشاهی من می توانند بیرون برند و حال آنکه

من انتقام کشنده هستم از هر که معصیت مرا کند و از عقابم نترسد

به عزت خودم قسم میخورم که این‌ها رو عبرتی و پندی قرار بدم برا عالمیان

این ها که مشغول عید خودشون بودند به ناگاه باد تند سرخی بر این ها وزید

که حيران شدند و ترسیدن و به هم چسبیدند پس زمین رو خدا از زیر این ها خالی کرد و این‌ها به زمين فرو رفتن

ابری سیاه بر بالای سر این‌ها آمد بعد آتش بر این ها می بارید

تا اینکه بدن‌های این‌ها گداخت و آب شد مثل سرب در میان آتش آب می‌شد

امیرالمومنین می فرماید پس پناه می بریم به خدا از غضب او

و لا حول و لا قوه الا بالله العلی العظیم

خب نقل‌های دیگه هم هستش که انشالله در جلسات بعد خدمتتون عرض می کنیم.

والسلام علیکم و رحمه اللّه و برکاته

Share on telegram
تلگرام
Share on whatsapp
واتس آپ
Share on facebook
فیس بوک
Share on linkedin
LinkedIn

دیدگاهی بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *