حاج میثم ذوالقدر

مطالب دینی از حاج آقا ذوالقدر

میثم ذوالقدر

مطالب دینی از حاج آقا ذوالقدر

بسم اللّه الرّحمن الرّحیم

داستان حضرت یونس علیه السلام _ قسمت چهارم

 

حضرت یونس علیه السلام رو داریم بحث می کنیم از منظر آیات گفتگو کردیم

و الان بخش روایات هست روایت بسیار بلندی هست از امام باقر علیه السلام

که در تفسیر عیاشی هم آمده این رو مطرح می کنیم بصورت فشرده

منتها حالا نکات مهم دیگه حضرت باقر صلوات الله علیه می فرمایند که

دیدم در بعضی از کتاب های امیرالمومنین علیه السلام که اینطور آمده بود

حضرت رسول من رو خبر داد از جبرئیل که خدا یونس رو بر قومش فرستاد

در حالی که سی سال از عمرش گذشته بودخب حضرت یونس یک روحیات خاصی داشت ببینید به هرحال پنج انگشت

که یکی نیستند انبیا هم اینطور هستند بعضی از اون ها نسبت به امت خودشون

بسیار شفقت دارند بعضی ها خب کمتر حضرت یونسه نگیم که شفقت نداشت چون دروغه و

اون بزرگوار شفقت داشت مهربانی داشت نسبت به پیامبر های دیگر کمتر سی و سه سال که

می گذره از عمرش دارد که به درگاه خداوند شکوه می کند بابت این که اینها حرف اون

حضرت رو گوش نمی کنند و خب خدای تبارک و تعالی به او وحی ای می‌کنه

و به او می‌ فرماید خب حالا تو خاصی و دعا کردی و منم مستجاب می کنم

یونس عرض کرد پروردگارا من غضب نکردم بر این ها مگر از برای این که مخالفت تو

رو می کنند نفرین نکردم بر این ها مگر وقتی که دیدم معصیت تو رو می کنند

به عزت تو سوگند می خورم بر این ها من روان نخواهم شد هرگز و نصیحت مشفقانه

این ها رو نخواهم کرد بعد از این که این ها در این مدت کافر شدند به تو تکذیب من کردند پس عذاب

خودت رو بر این ها بفرست که این ها هرگز ایمان نمی آورند خب ببینید بزرگواران

همه ما بشریم دیگه انبیا هم مثل ما بشر هستند مثل ما حالا نگیم عین ما مثل ما

بشری هستند و خب علم هم متعدد هست بعضی از انبیا علمشون خب خیلی

عمیق هست علم بسیاری دارند اسم اعظم بسیاری بلدند بعضی از پیغمبران

کمتر این که می بینید آدمی گاهی اوقات به هم می ریزه آشفته میشه خدای تبارک و تعالی

می فرماید به او که حالا اینطور هست و این‌ها دعا می کنی و این ها

من اجابت می کنم و ببینید عذاب رو می فرستم منتها خدای تبارک و تعالی نفرمود که من این ها رو هلاک می کنم

به او فرمود که در روز چهارشنبه ای میان ماه شوال بعد از طلوع آفتاب اعلام بکن

که این ها اینطور عذاب میشن یونس علیه السلام آند به نزد قوم خودش اینجا دارد

دونفر هستند که از قوم او به او ایمان دارند این‌ها اسمشون یکی روبین بود و اهل دانش بود اهل حکمت بود

دیگری تنوخا که او عابد زاهد ضعیف العقلی بود و به این ها میگد آقا

یه چنین قصه ای هست و تنوخا میگه که اصلا این‌ها رو خبردار شونم نکن بگذار

این ها در کفر و معصیت بمانند این عابد بوده دیگه اهل عبادت و زهد و این ها که عذاب بر اون‌ها بی خبر نازل بشه

روبیل گفتش که نه تو پیغمبری برو به نزد خدا از خدا بخواه شفاعت این ها بکن و این ها

اینجا دارد اختلاف سر میگیره و روبیل میگه بالاخره این ها امت خدا

هستند عیال خدا هستند این ها گناه کردند اما خب این ها گناه دارند به هر حال یونس

علیه السلام حرف تنوخا رو قبول می کنه و با تنوخا از میان امت

جدا میشه روبیل به نزد امت میاد و توی یک بلندی قرار می گیره و فریاد می زنه

به این ها گوشزد می‌کنه که حواستون باشه پیامبر الهی پیامبر مرسل از میان

شما رفته مواظب باشید عذاب نازل بشه چه میشه و چه میشه…

اون‌ها آمدن ترسیدن ببینید فایده انزار اینه به هر حال یه کسی شاید چندین

سال ایمان نیاره بعد از چندین سال خدا دلش رو نرم بکنه ایمان بیاره این ها

اومدن گرد حضرت روبیل و به او گفتند که چه بکنیم حضرت روبیل هم یک راه کاری به اون ها یاد داد یه ترفند خاصی که

مثلا بیاید و فرزندان رو از مادرها جدا بکنید حیوانات رو هم بیارید جدا بکنید گریه زاری کنید اگر عذاب رو دیدید

داره میاد مثلا فریاد بزنید جیغ بکشید استغاثه کنید تضرع بکنید توبه کنید استغفار کنید

سرهاتون رو به جانب آسمان بلند کنید خدای عزوجل ارحم الراحمین که شما رو

می بخشد و می آمرزد خب اون ها هم همینطور کردند

و اینجور رفتار کردند و گریه این ها رو می فرماید حضرت یونس و تنوخا می شنیدن

و خب اعتنائی نکردند و گفتند خدایا بارالها عذابت رو از این ها برنگردان

عذابت رو بیشتر کن و روبیل می شنید و می گفت خدایا بارالها این ها امت تو هستند به این ها رحم کن تا اینکه خدای

تبارک و تعالی رحم کرد و عذاب رو از این ها برگرداند اینجا دارد که عذاب تا شانه های اين ها رسیده بود نزدیک اين ها

تا اینکه خدا اسرافیل رو فرستاد و اسرافیل آمد و این عذاب رو متوجه کوه ها کرد و

از سر این ها دفع شد عذاب خب عذاب که دفع شد این ها از سر کوه ها به زیر

آمدن و به خانه های خودشون برگشتند زنان و بچه ها و اموال خودشون رو برداشتن

حمد خدا رو به جا آوردند و خب روز پنجشنبه شد یونس و تنوخا ديدن صدایی نمیاد و

اين ها جزم کردن یقین کردند که این ها هلاک شدن و آمدن

به سمت شهردر کمال ناباوری ديدن که مردم همه دارن کار خودشون رو می‌کنند و

هیچکس نمرده یونس به تنوخا گفت به من وحی که رسیده بود تخلف شده و

دیگه قوم من من رو دروغگو خواهند دانست دیگه من جلوی این‌ها هیچ

رویی ندارم عزتی ندارم و خیلی ناراحت و غمگین ا میان این‌ها بصورت ناشناس رفت به سمت دریا که اینجا دارد تنوخا

آمد به شهر و با روبیل مواجه شد روبیل به او گفتش که نگفتم تو هی پاتو کردی تو یه کفش که به یونس گفتی که این‌ها

دیگه آدم نمیشن و باید عذاب بشن و به هرحال دیدی که قصه برعکس شد تنوخا قبول کرد گفتش که حق با توئه

علم کجا و عبادت کجا آدمی که عالم باشه و اهل عبادت باشه خیلی متفاوت با اونی

که عابد باشه و جاهل باشه اهل علم نباشه به هر حال از این ها بگذریم یونس

روز پنجشنبه متوجه ساحل شد و بعد اون قصه هایی که خدمتتون عرض کردیم

بر سرش آمد . خب تا همین مقدار کفایت می‌کنه هرچند اینجا ریزه کاری های

بسیاری بود ما سعی کردیم از این ها صرف نظر بکنیم کلیات و اهم مباحث رو خدمت شما از این روایت عرض بکنیم.

والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته

Share on telegram
تلگرام
Share on whatsapp
واتس آپ
Share on facebook
فیس بوک
Share on linkedin
LinkedIn

دیدگاهی بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *