بسم اللّه الرّحمن الرّحیم
داستان حضرت ارمیا علیه السلام _ قسمت سوم
عرض سلام و احترام خدمت تمام عزیزانی که مباحث انبیا رو پیگیری می کنند
ما بحمدالله به لطف خدا از حضرت آدم مباحث رو شروع کردیم در صوت هایی
که ده دقیقه ای این حول و حوش معمولا تنظیم شده فهرست این صوت ها در کانال میثم ذوالقدر موجود هست عزیزانی
که مشتاق هستند مباحث رو پیگیری کنند می تونند رو فهرست بزنند همون حضرت
آدم رو بزنید یک فهرست جدید براتون باز میشه اونجا بازم مباحث خورد خورد مطرح شده مثلا قصه هابیل و قابیل و قصه
توبه حضرت آدم رو می تونید هر کدوم رو بزنید وارد صوت بشید و صوت ها رو گوش کنید.
خب در مباحث اخیری که داشتیم بحث آیاتی از سوره بقره رو مطرح کردیم که اونجا
حالا می فرماید که این داستان مربوط به حضرت عزیر هست مربوط به
ارمیای پیامبر هستش اینجا مباحثی رو مطرح کردیم روایتی از امام صادق
رو گفتیم رسیدیم به اینجا که حالا اگر بخوایم خلاصه ای هم از اون مباحث
بگیم این شد که این بنی اسرائیل این یهودی ها خب گناه کردند نافرمانی
کردند شورش رو درآوردند خدا به پیامبری بنام ارمیا وحی کرد که به نزد اونها برو
و به اونها خبر بده که من میخوام کسی رو بر شما مسلط بکنم دمار از روزگار شما دربیاره و
اونها گفتند که خیلی خب به خدا بگو که ضعيف ها چه گناهی دارند
حالا مثلا می خواستن وقت بخرند که عذاب نازل نشه خدای تبارک و تعالی فرمود نه دیگه مقدر شده و حتمی شده
به اون ها بگو که گناه شما می دونید چیه گناه شما اینه که گناه رو می بینید و
انکار نمی کنید همین مرض و ابتلایی که الان هم خیلی از این یهودی ها بهش
مبتلا هستند خب این همه فلسطینی کشته میشه کک این ها حتی نمیگزه
لعنت خدا بر این قوم و انشالله نابودی این ها رو ما در این عصر ببینیم و
شاهد باشیم و خدمتتون عرض بکنم که حضرت ارمیا از خدا خواست که اون کسی که
قراره مسلط بشه رو ببین خدای تبارک و تعالی آدرس به او داد خلاصه اینکه
رسید به بخت النصر که تولد عجيبي داشته و خوراک عجيبي داشته
امان نامه می گیره و این بخت النصر بزرگ میشه و یه لشکری فراهم میکنه برای
حمله به بیت المقدس وقتی که حمله می کند این حضرت ارمیا میاد و این نامه رو
سرش رو سر چوب میکنه و بلندش میکنه بخت النصر میگه شما کی هستید
میگه من ارمیای پیامبر هستم همون کسی که خبر دادند به تو که بر بنی اسرائیل مسلط بشی اینم همون نامه ای
که خودت برا من نوشتی گفت که تو رو امان دادم وقتی که حالا این بخت النصر
وارد بیت المقدس میشه دیگه خون می ریزه دیگه در اونجا کشت و کشتار میشه اونجا یه وضعیتی درست
میشه به تلی از خاک میرسه میگه این کوه خاک وسط شهر چه میکنه وقتی خوب نگاه می کنه می بینه که همین
وسط خاکها خون می جوشه میگه این دیگه چیه بهش میگن که دیگه بابا یه پیامبری بوده
توی این قوم نافرمان همیشه پیغمبر کشی می کردند همیشه مظلوم کشی می کردند
کودک کشی نی کردند گفت این خون چیه گفتند که بابا یه پیغمبری بوده بنام یحیی که او با پادشاه
جباری در می افته اون پادشاه جبار پناه بر خدا عمل خلاف عفت می کرده
حضرت یحیی به او اعتراض می کرده می گفته که از خدا بترس حلال نیست بر تو مرد
تا اینکه از قضا یکی از این زنها به این پادشاه جبار سفاک در حالی که مست بود
پیشنهاد میده میگه که سر یحیی رو برا من بیار پادشاه هم دستور میده میگه برید اون پیغمبر رو بکشید میان و سر
یحیی رو میارن نزد او وقتی که این حضرت شهید شدند سر مبارکشون در تشتی گذاشته نزد این ملعون این سر
شروع میکنه به سخن گفتن تو همون جلسه میگه از خدا بترس که حلال نیست
اونچه که تو میکنی بعد خون میجوشه و از تشت بیرون میاد و بر زمین می ریزه و
می جوشه تا الان که صدسال می گذره هنوز این خون داره می جوشه اینجا
بخت النصر دستور میده میگه که زنان مردان اطفال حیوانات همه رو بکشید
می کشند می کشند می بینند این خون باز متوقف نمیشه میگه آیا کس دیگه ای هستش میگن بله یک پیر زالی هست
در فلان موضع این دیگه تنها کس هست از بنی اسرائیل که در این حالا بیت المقدس موجود
هستش میگه برید و او رو هم بکشید وقتی اون پیر زال رو می کشند این خون متوقف میشه
خب بخت النصر بعد از فتح بیت المقدس میاد به سمت بابل اونجا شهری رو بنا می کنه
بعد در اون شهر اقامت میکنه تا اینکه میرسه به حضرت دانیال حضرت دانیال رو
داخل یه چاهی قرار میده شیر گرسنه ای هم اونجا میندازه که این شیر دانیال نبی رو
مثلا تکه تکه کنه گوشت انبیا و اینها بر درندگان حرام است خدای تبارک و تعالی وحی میفرسته بر پیغمبری که برد
به دانیال غذا برسان که او مثلا گرسنه است و این ها او میاد بالای چاه قرار میگیره فریاد میزنه ای دانیال
دانیال هم که میشنوه یه صدای غریبی میشنوه میگه لبیک میگه پروردگار تو
سلام میرسونه و این خوردنی آشامیدنی رو برای تو فرستاده و اونها رو در چاه
میفرسته حضرت دانیال وقتی این نعمت رو می بینه شروع میکنه به شکرگزاری و سپاس گفتن الحمدالله الذی …
ببینید چه دعاهای قشنگی چه حمد قشنگی .
خیلی این حمد بنظر بنده خیلی قشنگ و خیلی جالبی هستش حالا به هرحال اینجا دارد که
این حمد رو می کنه و بخت النصر بعدش تو خواب می بینه که گویا سرش از آهنه
و پاهاش از مس و سینه اش هم از طلا منجمان رو صدا میزنه میگه که
بگید ببینم من چه خوابی دیدم منجمان میگن که ما چه بدونیم تو چه خوابی دیدی اینم میگه
من هرسال انقدر پول بهتون میدم الان نمی تونید بگید من چه خوابی دیدم
همه رو بگید گردن بزنند همه منجمان و خواب گویان رو گردن میزنه یک کسي
بهش میگه اگر تو تعبیر خوابت رو میخوای یک کسي بگه همون کسی که تو زندان
هست تو اون چاه قرارش دادی خب اینم یکی از معجزاته که شیر با او هیچ کاری نداره در حالی که گرسنه هستش
ولی به او آسیبی نمیزنه جناب دانیال رو میاره جناب دانیال خبر از خواب او میده
و تعبیرم میکنه میگه که پادشاهی تو به آخر رسیده سه روز دیگه کشته خواهی شد
و مردی از اهل فارس تو رو میکشه بعد اینم تعجب کرد گفتش که چطور من
هفت شهر بر دور یکدیگر ساختم و بر هر شهر نگهبانان مقرر کردم حیواناتی هم گذاشتم غریبه می بینند سریع
فریاد می زنند ما میریم او رو می گیریم می کشیم چطور میشه یه کسی بیاد
خود دانیال رو هم اونجا زندانی میکنه میگه اگر سه روز گذشت من اتفاقی برام نیفتاد من تو رو می کشم اگر نه که
خب حالا من کشته شدم و تو هم برو پی کارت سومین روز که میشه این بخت النصر
یه غمی بر او عارض میشه یه غلامی داشته با غلامش میاد بیرون
در حالی که غلام از اهل فارس بوده یعنی حواسش نبوده توجه نداشته میاد بیرون و بعد شمشیری رو بهش میده میگه
هر کی رو دیدی بکش میاد اغراق هم میکنه اگرچه من باشم بکش غلام هم
شمشیر رو میگیره و ضربتی به او میزنه و او رو به جهنم واصلش می کنه .
والسلام علیکم و رحمة اللّه و برکاته



