حاج میثم ذوالقدر

مطالب دینی از حاج آقا ذوالقدر

میثم ذوالقدر

مطالب دینی از حاج آقا ذوالقدر

بسم الله الرحمن الرحیم

داستان حضرت یونس علیه السلام _ قسمت پنجم

 

رسیدیم به بخش پایانی مبحث حضرت یونس علیه السلام خب در این جلسه

جمعبندی داریم انشالله و یک روایت دیگری از حضرت یونس رو بحث می کنیم

ببینید علامه مجلسی رحمت الله علیه ایشون بحث رو میارن می فرمایند که

اگر اختلافی شما می بینید در مدت مکث حضرت در شکم ماهی ممکنه بخاطر تقبه

باشه بخاطر موافقت با روایات عامه از جهت تقیه این اختلاف باشه منتها حالا یک کسی پیدا نشه بگه هم اینه هم اونه

نه نمیشه باید یک عدد باشه مثلا اگه میگه هفت روز یا هفت ساعت یا مثلا سه روز اینکه نمیشه که باید یکیش باشه

اگه این اختلافم هست بخاطر شاید تقیه یا شاید اصلا بخاطر این بوده راوی بعدا

فراموش کرده یادش رفته حالا اینو نمی تونیم قاطع بگیم خب اما خطای اون حضرت ببینید اینجا ترک اولی بوده دیگه

گناهی که نکرده که خدا اون حضرت رو مرخص کرد فرمود آقا عذاب نازل میشه

دیگه اینجا تبلیغ و این ها تمام شد دیگه منتها بهتر این بود که اون حضرت

دوباره به میان قوم خودش برمی گشت و اون ها رو برحذر می کرد اون ها رو از عذاب الهی

و این ها خب اولی این بود ولی خب ایشون ترک اولی کرد و خب این اتفاق ها هم براش پیش‌آمد

کرد و چون. به میان قوم خودش برنگشت حق تعالی او رو تأدیب کرد و ضمن تأدیب مرتبه اون

حضرت رو عظیم کرد و عجایب دریا ها رو به او نمایانید و اون رو به منزله معراج

یعنی اون شکم ماهی و تاریکی ها و این‌ها به منزله معراجی بود برای یونس

و غضب او بر قوم بر بدی های اون ها بود نه بر خدای تبارک و تعالی و گمانی که برد

که خدا بر او تنگ نخواهد گرفت این از جهت وثوق و اعتمادی بود که به لطف پروردگار داشت و خب حالا وجوه دیگری

هم هست ولی بریم سراغ روایت پایانی و اون‌ ها رو بگیم که خیلی جالب هست

و واقعا نگاه آدم رو تغییر میده ببینید از ابوحمزه ثمالی روایت آورده یک روزی عبدالله بن عمر

پسر خلیفه دوم آمد خدمت آقا زین العابدین علیه السلام

خیلی با تندی و با توپ و تشر آمد و گفتش که آقا یونس رو به شکم ماهی انداختن

ما شنیدیم که شما اینجوری گفتی که ولایت جدمون امیرالمومنین

رو عرضه کرده بودند چون توقف کرد در این مسئله خدا هم به این جهت او رو تنبیه اش کرد حضرت فرمود که بله من

اینو گفتم مادرت به عزات بشینه عبدالله گفت اگر راست میگی یه علامتی در راستی گفتار خودتون به من بنمایانید

حضرت فرمودند که خیلی خب یک پارچه ای رو آوردند به دیدگان ما بستند بعد از

لحظه ای حضرت فرمودند چشمان خودتون رو بگشایید میگه ما وقتی چشمان خودمون رو باز کردیم خودمون

رو کنار دریا ديديم که موج های بسیار بلندی داره عبدالله پسر عمر ترسید

گفتش که سید من خون من در گردن توئه حضرت فرمودند ناراحت نباش الان من صدق گفتارم رو به تو می نمایانم

فرمودند ای ماهی یکمرتبه دیدن که یک نهنگی یک ماهی بزرگی از میان دریا سر بیرون آورد به مانند کوهی عظیم گفت

لبیک لبیک یا ولی الله حضرت فرمود ماهی تو خودت رو معرفی کن گفت من ماهی یونس هستم ای سید من

فرمود که ما رو خبر بده قصه یونس چی بود ماهی به اذن خدا به سخن آمد گفت

ای سید من حق تعالی هیچ پیغمبری رو مبعوث نگردانیده از آدم تا جد شما مگر اینکه

ولایت شما اهل بیت رو بر او عرضه کرده پس هر که قبول کرد سالم ماند

و هر که ابا کرد مبتلا شد تا اینکه یونس علیه السلام مبعوث شد خدای عزوجل وحی به او کرد که ای یونس قبول کن

ولایت امیرالمومنین علی صلوات الله علیه و ائمه راشدین از سلب او رو یونس گفت

چطور من اختیار کنم ولایت کسی رو که او رو ندیدم و نمی شناسم و رفت

به کنار دریا خدا وحی کرد به من که یونس رو فرو بر و استخوان او رو سست نکن

چهل روز در شکم من ماند و من او رو می گردانیدم

در دریاها در تاریکی ها ندا کرد یونس لا اله الا انت سبحانک انی کنت من الظالمین قبول کردم ولایت امیرالمومنین

و ائمه راشدین از فرزندان او رو پس وقتی ایمان آورد به ولایت شما خدا امر کرد به من که خیلی خب او رو به ساحل بینداز

امام سجاد علیه السلام فرمود برگرد ای ماهی بسوی آشیان خود و خب او برگشت

حالا ببینید عبدالله بن عمر با دیدن این معجزه ایمان میاره آیا درست می‌شه

حالا این دیگه واقعا یه بحثی دیگه در اینجا یه روایتی هم هست از امام صادق علیه السلام که حضرت فرمودند

داوود پیغمبر مناجات کرد گفت پروردگارا دین من در بهشت نظیر من در منزل های من چه کسی است خدا به او فرمود

که پدر یونس قرین تو است آمد و با پسرش داود و این احوالات پدر حضرت یونس رو ببینه که

حالا این چه کسی هستش دید که یک مردی است که از بازار آمد هیزمی مثلا به دوش گرفته و دارد

می پرسد چه کسی است که بیاید و بخرد

مال طیب حلالی رو به مال حلالی یکی پیدا شد و قیمت گذاشت و او هم این ها رو فروخت و حضرت داود نزدیک شد و

گفتش که ما میخوایم مهمان تو باشیم او هم پذیرفت آمد و یک آتشی درست کرد هیزمی درست کرد خمیری درست کرد

نانی درست کرد و میان یک ظرفی قرار داد نمکی بر این پاشید و دو زانو آمد و مقابل مهمان ها گذاشت و این ظرف ها رو چید

و لقمه ای برداشت ببینید این حالات پدر حضرت یونس رو می خوام بگم لقمه ای برداشت بسم اللّه گفت به دهان گذاشت

خوب جوید فرو برد الحمدالله گفت لقمه دیگری برداشت همین لفظ بسم الله الحمدالله

آبی برداشت بسم اللّه گفت بعد زمین گذاشت آب رو الحمدالله گفت بعد این حالتش رو

دقت کنید دستش رو به آسمان بلند کرد گفت کیست که به او نعمتی داده باشی خدایا

مثل اونچه که به من دادی چشم و گوش و بدن من رو صحیح گردانیدی من رو

قوت بخشیدی تا رفتم سوی درختی که خودم نکاشته بودم غمی از برای محافظت

اون متحمل نشده بودم خدایا اونو روزی من کردی فرستادی برای من کسی رو که

بیاد اینو بخره این هیزمی که من از اون درخت آوردم و به قیمت اون طعامی خریدم که من اونو زراعت نکرده بودم

اون خمیر رو اون گندم رو من درستش نکرده بودم خدایا مسخر گردانیدی برای من آتشی که با این آتش من غذای خودم

رو در حالی که خب این آتش برای من نبود من رو میل دادی که این غذا رو بخورم تا یک فوتی پیدا بکنم و بندگی تو

پس خدایا حمد برای توئه شروع کرد به گریه کردن حضرت داود به سلیمان گفت

پسرم فرزندم برخیز بریم که من هرگز ندیدم بنده ای که شکر خدا رو انقدر بکنه

مثل این مرد الهی ببینید پس انبیای الهی در یک چنین دامن هایی پرورش پیدا کردن

رشد کردن و بزرگ شدند خدای تبارک و تعالی انشالله شمای بزرگوار رو

بنده حقیر رو اجر بده انشاالله که این مباحث رو گوش بدید استفاده کنید

و برای دیگران فرزندان تون برای پدران برادران خواهران همسایگان دوستان

خودتون ارسال بکنید تا اون ها هم از این مباحث بهره مند بشن و حیات دلی برای اون ها باشد.

والسلام علیکم و رحمة اللّه و برکاته

Share on telegram
تلگرام
Share on whatsapp
واتس آپ
Share on facebook
فیس بوک
Share on linkedin
LinkedIn

دیدگاهی بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *