حاج میثم ذوالقدر

مطالب دینی از حاج آقا ذوالقدر

میثم ذوالقدر

مطالب دینی از حاج آقا ذوالقدر

بسم الله الرحمن الرحیم

جلسه هفتم

 

در رابطه با فضائل و شجاعت‌های امیرالمومنین علیه السلام صحبت می‌کردیم

امروز می‌خوایم عرض بکنیم که این شجاعت امیرالمومنین علیه السلام شجاعت منهای عبودیت نبود

شجاعت منهای رحم و این‌ها نبود بلکه یعنی با تحول و این‌ها فرق می‌کنه این شجاعت

این شجاعتی که امیرالمومنین داشتن شجاعت همراه با عبودیت بود

حالا این را از کجا می‌فهمیم واقعاً ینکه ماها می‌گیم این خاندان

خاندان کرم هستند خاندان وفا هستند واقعاً کرم و وفای امیرالمومنین علیه السلام بی‌نظیره

حضرت با اون شجاعت و دلاوری که در جنگ‌های صدر اسلام داشت

معروف شده بود به موت الاحمر یعنی مرگ سرخ معروفم بود

به مرگ سرخ خب دارد حضرت همینطوری نمی‌زد مثلاً بکشه و این‌ها

بلکه این نگاه حضرت بود که اگر می‌تونه حداقل یه کسی رو جهنمشو سبک بکنه

حضرت مثلاً مثل ماها نبود که بگه خب حالا یه جوری بزنم بره ته جهنم

بره قعر جهنم ما اینجورییم دیگه مثلاً تو همین اتفاقات اخیر خب اونا

خیلی اذیت کردن این واقعاً بسیجیا و نیروی انتظامی و حافظان امنیت

خب خیلی مدارا کردن خیلی مدارا کردن اونا خیلی بی‌رحمی کردن

خیلی شقاوت به خرج دادن خب یکی گفت نیا جلو می‌زنم بری ته جهنم

ولی حالا امیرالمومنین تمام تلاششو می‌کرد که جهنم اینا رو حداقل

چیکار کنه سبک بکنه آتیش اینا رو زیاد نکنه این یعنی مهربانی

این یعنی رافت عطوفت … دارد امیرالمومنین علیه السلام

خب دقت کنید ببینید من چی می‌خوام بگم عذر می‌خوام تو جنگ جمل

تو جنگ جمل سوار بر یه استری شد همه اینا رو که میگم از نسخ اهل تسننه

مثلاً این از مروج الذهب ، اومد بین دو تا صف حضرت وایساد

حضرت سلاح جنگی نداشت بلکه یک عبایی یک ردایی بر سرشم یک

عمامه‌ای بود مشکی همون عمامه پیغمبر که روز غدیر سرش گذاشت و این‌ها

که یادآور باشه و علامت باشه و یک خود اون یک پیام هستش

حضرت سوار بر همون استر رسول خدا شده بودند که اسمش چی بود

دولدل و حضرت هر چه توان داشت اینجا با صدای بلند فریاد زد

کجاست زبیر باید بیاد به سمت من اینجا دارد که خب جوابی شنیده نشد

موت احمره چه کسی جرات می‌کنه مقابلش وایسه ولو زبیر

زبیری که دلاوره زبیری که شجاعتش دیگه عجیب و غریبه

هر کسی بیاد اینجا کشته شده دوباره آقا امیرالمومنین به اعلا صوت

با صدای بلند فریاد زد کجاست زیبر این لام لام امره صیغه یکه

پس باید او خارج شود از میان قوم بیاید به سوی کی به سوی من

زبیر اینجا دارد دیگه زبیر جواب داد و عایشه خب فامیل زبیر

ظاهرا خواهر خانوم زبیر بود عایشه و زن زبیر اگر اونجا بودند

شروع کردن به گریه کردن چرا گریه کردن چون می‌دونستن که اینجا

دیگه آخر خط زبیر اینا فکر می‌کردن که خب امیرالمومنین داره

او رو برای چی می‌طلبتش برای مبارزه می‌طلبه و لذا اینا گفتن

دخل زبیر آمد اینجا شروع کردن گریه کردن و یه نفر بلند شد

یا ام المومنین نگرانی برای زبیر نیست چون علی سلاح نداره

سلاح جنگ برنداشته چون علی علیه السلام بدون سلاح اومده

اینو که گفت قلب عایشه نشست سر جاش و این زیبر نزدیک اومد

مقابل امیرالمومنین وایساد آقا امیرالمومنین قسمش داد

زبیر رو گفت تو رو قسم میدم به اون خدایی که هیچ غیر از او خدایی نیست

آیا یادت رفت اون روزی که قال لک رسول الله اون روزی که رسول خدا

صلوات خدا بر او فرمود یا زبیر یادت رفت اون روزی که پیغمبر به تو فرمود

آیا علی رو دوست داری و تو گفتی چه چیزی مانع از محبت من و علی میشه

بله که من علی رو دوست دارم او پسر دایی منه و خدمتتون عرض بکنم

پس به تو فرمود پیغمبر فرمود حواست باشه به زودی تو

بر علیه علی خروج می‌کنی در حالی که اون روز تو کی هستی ظالمی

زبیر که در معرکه وایساده بود مقابل امیرالمومنین یهو

به اصطلاح ما یه پتکی خورد به سرش این کلام امیرالمومنین او رو یادآور شد

گفت علی یادم اومد پیغمبر همین جمله رو به من فرموده بود

من یادم اومد لاکن من فراموش کردم من این جمله پیغمبر رو یادم رفته بود

حالا که تو منو یادآور کردی من برمی‌گردم دیگه با تو جنگی ندارم

اگر تو اینو زودتر به من گفته بودی من بر علیه تو خروج نمی‌کردم

آقا اینجا دارد زبیر برگشت این شمشیرشو به اصطلاح ما غلاف کرد و برگشت

سپس تا زیبر برگشت پسرش اومد گفت به خدا قسم اینجوری نیست یعنی من اینجوری نمی‌بینم

که جز این نیستش که ای پدر زبیر تو چی دیدی تو مرگ سرخ رو دیدی

که شمشیرتو غلاف کردی یعنی

ترسیدی برای بچه کجا داره بچه به بابا بگه ترسو یعنی بابا خاک بر سرت

ترسیدی اینجوری زبیر گفتا گفت

پسرکم تو یه بدبختی هستی تو نامبارکی به عبدالله گفت

عبدالله گفت تو نامبارکی تو بدبختی خاک بر سر تو

عبدالله پسرش گفت من نامبارک نیستم اما تو چیکار کردی

ما رو فجیع کردی ما رو رسوا کردی یک رسوایی که این هیچ وقت

ما نمی‌تونیم این ننگ رو از پیشونیمون چیکار کنیم برداریم که چون

از مقابل علی فرار کردی از مقابل علی گریختی زبیر عصبانی شد

یه صیحه ای زد به اسبش حمله کرد به لشکر امیرالمومنین

امیرالمومنین فرمود برید کنار کسی مقابل زبیر وانیسه با اینکه زبیر اومد

حالا اینجا امیرالمومنین می‌تونست شمشیر بکشه چیکار کنه آقا اینه شجاعت امیرالمومنین همراه با معرفت

همراه با عبودیت همراه با کرم همراه با گذشت تو فرمانده لشکری

زبیرم فرمانده اونوره خب حالا اون شمشیر کشیده و زد به قلب لشکر تو

تو هم باید شمشیر بکشی و این مرد رو بنشونی سر جاش

اما فرمود هیچکس مقابل زبیر واینسه زبیر شمشیرشو چرخوند و اومد

از وسط لشکر امیرالمومنین شقه کرد این لشکر رو شکافت و

از اون طرف خارج شد دوباره خارج شده بود شقه کرد و خارج شد

یک نفر به زبیر نگفت یه نفر شمشیر به سمت زبیر پرتاب نکرد

نه این زد نه اونا زدن خدمتتون عرض می‌کنم این عاقبت امیرالمومنین

پس این شجاعت امیرالمومنین همراه با… یعنی حضرت دنبال اینه که

تا می‌تونه حداقل اگه جهنمیم که طرف هست جهنمشو سبک کنه

این اصطلاحی که من هی تکرار کردم اصطلاح خودمم نیست

اصطلاح حاج آقای تهرانی خدا رحمتش کنه ایشون می فرمود

اینجوری هستند اصلاً اهل بیت فداشون بشم همین مثالی که زدم رو

تو کربلا هم شما می‌بینی فرمود شمر یه جرعه آب به من بده

پیش جدم رسول خدا تو رو شفاعت کنم حداقل جهنمت سنگین نشه

به عبارت ما به اصطلاح ما آقا یه خورده آب به من بدی من پیش پیغمبر

میگم یا رسول الله این آب بده دست من داد حداقل اگر میخواد

بره جهنم لااقل این طبقات بالا باشه اون جهنم قعرش نباشه

این نامرد میگه که به قلبش مهر خورده باشه به چشمشون مهر خورده باشه

به گوششون مهر خورده باشه این نامرد عوض اینکه قبول بکنه

این پیشنهاد امام حسین رو پیشنهاد خیلی خوبی بود

تو که می خواستی سر ببری تو که می‌خواستی بکشی

خب پیشنهاد خیلی خوبی تو یه قطره آب بده قیامتتم با آب درست بشه

میگه اینجا صدا زد گفت حسین جایزه‌هایی که یزید به ما میده

از شفاعت تو و جدت رسول خدا بهتره برا ما فدای توت بشم یا اباعبدالله

که تمام تلاشتو کردی حمید بن مسلم میگه دیدم از لب‌های حسین

خون می‌چکه دیدم هی این لب‌ها به هم می‌خوره گفتم حتماً داره نفرین می‌کنه

میگه نزدیک شدم ببینم چه می‌گوید زیر لب دعا می‌کنه

الهی رضا برضائک تسلیماً… قربونت بشم حسین جان اما

امان از اون ساعتی که یه مرتبه زینب کبری ببینه زمین کربلا داره می‌لرزه

آسمون تیره و تار شده طوفان وزیدن گرفته یه نگاه کرد

دید غلغله است تو گودال شمشیر دار داره با شمشیر میرنه

نیزه دارم با نیزه میزنه دوید سمت گودال ببینه برادر رو می‌تونه پیدا کنه

گلی گم کرده ام می جویم او را

به هر گل می‌رسم می‌بویم او را

حسین جان حسین جان

Share on telegram
تلگرام
Share on whatsapp
واتس آپ
Share on facebook
فیس بوک
Share on linkedin
LinkedIn

دیدگاهی بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *