حاج میثم ذوالقدر

مطالب دینی از حاج آقا ذوالقدر

میثم ذوالقدر

مطالب دینی از حاج آقا ذوالقدر

بسم الله الرحمن الرحیم

جلسه ششم

 

در رابطه با فضائل آقا امیرالمومنین شجاعت‌ها و جنگاوری و مردانگی آقا امیرالمومنین علیه السلام

صحبت می‌کردیم تو جنگ احزاب خب همونطوری که می‌دانید

اطراف مدینه رو خندق کندن و شبانه روز این‌ها مراقبت می‌کردند که

دشمن از این خندق‌ها عبور نکنه ظاهراً اندازه حالا بیشتر از قامت

یک انسان بود و خب این حول و حوش فکر کنم سه چهار متری میشد

ارتفاعش به اندازه بیشتر از ۲ متر بود بعد عرضشم ۴ متر بود

این خندق‌ها و اگر می‌دیدن کسی می‌خواد از خندق عبور بکنه

اینا تیراندازی می‌کردن و سنگ می‌زدن و او نمی‌تونست وارد بشه

با این حال شخصی به نام عمر بن عبدوود قهرمان که این خیلی یلی بود برای خودش این از خندق عبور کرد و

این خیلی هولناکم بود اومد این طرف همه ترسیدن و سر خودشونو به زیر انداختن و..

که با این چشم در چشم نشن خیلی وحشتناک بود همه رفتن

سر جاشون نشستن این عمر بن عبدود فریاد می‌زد می گفتش که

هل من مبارز بعداً تمسخر می‌کرد ضمن اینکه مبارز می‌طلبید مسخره هم می‌کرد

می‌گفتش که کدوم یک از شما بهشت رو دوست داره

بیاد میدان تا من او رو به آغوش حورالعین‌ها بفرستم

بیاد اینجا من مستقیم بفرستمش بغل حورالین

امیرالمومنین چند مرتبه قصد میدان کرد و پیغمبر مانع شد

فرمود نه برای چی مانع می‌شد برای اینکه معلوم بشه کسی جز

علی علیه السلام مرد این کارزار نیست علت اینکه پیغمبر مانع می‌شد

جلوگیری می‌کرد می‌گفت نه بشین بزار ببینیم یکی دیگه بلند میشه

این بود که کسی آخه جز امیرالمومنین نبود حالا اگه همون بار اول

امیر مومنین بلند می‌شد می‌گفت یا رسول الله من پیغمبرم می‌گفت

خیلی خب برو اشکال نداره برو بعدها می‌گفتن خب علی همیشه عجله می‌کرد

اگر مثلاً اونجا علی یه خورده دندون رو جیگر میزاشت

یکی دیگه هم بود آدمای دیگه هم بودن دلاورانی بودن مثل عمر مثل ابوبکر

اینام بلند می‌شدن ابراز می‌کردند هی علی جلو .‌‌

دیدید بعضیا هی جلو میرن علی فرصت نمیداد که می‌گفتن اینا رو

ولی پیغمبر هی چیز کرد گفت بشین علی جان دوباره مطرح کرد

این سری کسی بلند نشد آقا امیرالمومنین دو سه مرتبه

بعد اینم نامرد خون چشماشو گرفته بود عمر بن عبدود داد می‌زد

بعد آقا امیرالمومنین که رفت اینا همه گمان کردن که خب

کار علی علیه السلام تمام شد و خب یه گرد و غباری بلند شد

وسط میدان یه مرتبه یه خونی پاشیده شد گفتن که خب

این خون امیرالمومنین ظاهرا یه ضربه‌ای به سر مبارک امیرالمومنین خورده شکاف مختصری برداشت

بعد حضرت تکبیر گفت از همون وسط میدان تکبیر گفت این صدای الله اکبر

که بلند شد دیگه تکبیر به چه معنا بود تکبیر به معنای این بود که

دشمن تمام شده کارش گرد و غبار فرو نشست دیدن پای عمر از بدنش جدا شده

و بر زمین افتاده در اون زمان خب حقوق نمی‌گرفتند سپاهیا لشکریان حقوقی نداشتن به این معنا که

الان ما داریم مثلا به ارتشی‌هامون حقوق میدیم به سپاهیا حقوق میدیم

اون موقع یه چنین داستانی نبود بحث حقوق و اینا مطرح نبود و

خب رسم بر این بود که فرد پیروز وسایل با ارزش فرد شکست خورده رو

به عنوان غنیمت برمی‌داشت این در واقع جبران اون حقوقه بود دیگه

خب حالا اینجا عمر بن عبدوود افتاده امیرالمومنین علیه السلام می‌تونه

اونچه که او داره رو برداره برای خودش به عنوان غنیمت

نقل بر اینه که یه زره قیمتی چشمگیری بر تن این عمر بن عبدوود بود

و اگر این رو امیرالمومنین برمی‌داشت اصلا اوضاع مالی امیرالمومنین عوض می‌شد

مثلاً این حالا زره طلایی داشت زره مثلاً چی داشت یه مدلی بود که

امیرالمومنینم تو اون زمان با فقر و این‌ها زندگی می‌کردن دیگه

یعنی وضع عمومی مردم مدینه این بود همه فقیر بودند

بعد وقتی امیرالمومنین علیه السلام آمدند از میدان بدون برداشتن غنیمت

یه عده‌ای بلند شدن اعتراض کردن ببینید ثم اقبل علی رضی الله

اینو همه کتاب‌های سنی و شواهد التزیل اینا میارن که

میگه که رضی الله عنه که کیا میگن سنی ها میگن ماها نمی‌گیم

امیرالمومنین نمی‌گیم رضی الله عنه میگیم صلوات الله علیه

منتها سنیا میگن رضی الله یعنی خدا بشه راضی بشه

میگه وقتی محمد سمت پیغمبر و وجه صورتش که مثل هلال

فقال عمر بن خطاب رضی الله…اونجا در مورد عمر هم میگن

میگه عمر بلند شد گفت علی چرا زره او رو بر نداشتی

برا عرب بهتر از زره عمر نبود بهترین زره در عرب باشه مال این بود

چرا زرهشو برنداشتی فقال ضربته…من خجالت کشیدم

آقا فرمودنا به عمر ، من خجالت کشیدم از اینکه او رو برهنه‌اش کنم

حالا که او یک پهلوان نامی بوده برای خودش کسی بوده

من خجالت کشیدم از اینکه او رو حیا کردم از اینکه او رو عریانش بکنم

خب این روحیه مردانگی رو ببینید این این پهلوانی رو ببینید

پهلوانی فقط به بازو نیست پهلوانی به اخلاق پهلوانی به اینجور چیزهاست

که او که مثلاً حالا قهرمان لشکر خودش بود من اینجوری نکردم با او

که مثلاً او رو برهنه کنم و این‌ها اما اون طرف روحیه اونا رو نگاه کن

وقتی دلاور لشکر اسلام جناب حمزه زمین افتاد اونا چه کردن

با بدن حضرت حمزه اونا بعد از شهادت حضرت حمزه نه تنها لباس

از تنش درآوردن و عریان رهاش کردند

بلکه با بی‌رحمی تمام

بینی و دهان مبارک و چشم‌ها و گوش‌های اون حضرت رو به هم ریختند

و این صحنه دلخراش رو رقم زدن این هم از این چیزیه که

ببین دشمن رو نگاه کن اونور هم نگاه کن ببینید تفاوت از کجاست تا به کجا

اونا چیکار می‌کنن این اغتشاش گرها میگن مواد خاصی ریخته بودند

ظاهراً رو بدن این حافظان امنیت یه مواد خاصی ریخته بود

خب این بدن آتیش زده بود اصلاً هیچی باقی نمونده بود خاکستر

این رفیقای این بنده خدا اومده بودن می‌گفت ما وقتی اومدیم

سر جنازه رفیقمون دیدیم از بدن رفیقمون هیچی نه فقط خاکستر مونده

گفت آب ریختیم رو خاکسترا و اینا این منطق ایناست این منطق ایناست

این اینجوریه خدا به آبروی محمد و آل محمد قلب‌های ما رو

به فضائل آقا امیرالمومنین علیه السلام نور بده و انشالله که این روحیه

و این مردانگیو ایشالا همه جهانیان ببینن آقا مولای ما امیرالمومنین اینه

منطق ما اینه منطق شما چیه اینکه کودک آزاری دخترای زیر ۱۴ ساله

۱۴ ساله اینا رو بدزدی ببری توی جزیره انواع اقسام بلاها رو سر اینا در بیاری

دعوت بکنی از همه قدرتمندان پولداران جهان بکشونی اونجا براشون جشن برگزار کنی

بعد اینا رو ریز ریز کنید بخورید نمی‌دونم هر کاری خواستید بکنی

اینم منطق شماست لعنت خدا بر شما لعنت خدا بر این منطق شما و این روحیه شما

بر این اوصاف شما حالا جهانیان این‌ها رو دارن می‌بینند

این فرهنگ اسلامی رو دارن می‌بینن این فرهنگ شیعی رو دارن می‌بینند

انشالله به زودی زود جهان پر خواهد شد از عدل و داد امام زمانی علیه سلام

خب نام حضرت حمزه آمد من از این نام قشنگ نگذرم

یه جمله از مصیبت می‌کنم پیغمبر فرمودند هرکس بیاد مدینه

منو زیارت بکنه اما عمویم حضرت حمزه رو زیارت نکنه به من جفا کرده

یه وقتی پیغمبر آمدن دیدن هر خانه‌ای از خانه‌های شهدا چراغش روشنه

و هر کسی از شهدا گریه کنی داره ناله زنی داره اما خانه عمویش حمزه خاموشه

و گریه کنی نداره خیلی ناراحت شدن گفتن هر شهیدی گریه کن داره

عموی من حمزه گریه کن نداره این خبر به گوش عده‌ای رسید

و آنها آمدند همسران خودشون رو باخبر کردند همسران شهدا گفتند

ما شهید پیغمبر پیشمون عزیزتر از شهید خودمونه گفتن ما میریم تو خونه حمزه سیدالشهدا اونجا گریه می‌کنیم

جمع شدن پیغمبر از مسجد که نماز تموم شد داشت برمی گشت دید

چراغ خونه حمزه روشن شده نگاه کرد دید صدای ناله از خانه حمزه داره بلند می‌شه

دارن برا عمویش گریه می‌کنند اینجا دارد پیغمبر طلب مغفرت کرد

برای اونایی که برا عموش گریه می‌کنند حالا الانم شماها اگر یه اشکی از چشمتون جاری شد

اینجا یه حزنی به دلتون آمد انشالله پیغمبر روز شنبه هم هست

پیغمبر براتون دعا می‌کنه من عرض مصیبتم همین باشه

پیغمبر نگاه کرد دید بدن مثله شده ریز ریز شده قطعه قطعه شده

فرمود نشست کنار بدن حضرت حمزه چنان گریه کرد اشکی می‌ریخت

بعد یه وقت خبر دادن گفتن یا رسول الله عمه شما صفیه خاتون

یعنی خواهر حضرت حمزه دارد تشریف می‌آورد پیغمبر سریعا بلند شدند

فرمودند خواهر نمی‌تونه حرکت پیغمبر ها از این حرف خواهر نمی‌تونه این صحنه رو ببینه

نمی‌تونه بدن برادر اینجوری ببینه و لذا عبای خودش رو برداشت کشید رو بدن حضرت حمزه

بعد پاهای حضرت حمزه بیرون موند فرمود با خس و خاشاک و بیابان

جمع کنید بدن رو بپوشونید این خواهر آمد فرمودند عبا رو کنار نزن

گفت چشم کنار نمی‌زنم نشست کنار بدن برادر گریه کرد و بلند شد رفت

یه جمله لایومک یومک یا اباعبدالله فدای اون خواهریم بشم که

تو کربلا اومد تو گودال از زیر شمشیر شکسته‌هام بدن برادر رو پیدا کرد

نگاه به اون بدن کرد دید نه سری به بدن هست نه دستی بر بدن هست

بدن پر از زخم و …

خاک عالم به سرم کز اثر تیغ و سنان

جای یک بوسه من بر همه اعضای تو نیست

حسین جان حسین جان

Share on telegram
تلگرام
Share on whatsapp
واتس آپ
Share on facebook
فیس بوک
Share on linkedin
LinkedIn

دیدگاهی بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *