بسم الله الرحمن الرحیم
💫تاریخ اشرف کائنات حضرت محمد مصطفی صل الله علیه و آله و سلم
در رابطه با بحث جنگ احد ببینید تجربیات تلخ جنگ احد
خب این در کنار تجربههای شیرین و حالا قصهها زیاده
واقدی تاریخ نگار بزرگ اسلام میگه که روز احد ۸ نفر با پیامبر تا سرحد جان دادن و اینها بیعت کردند
سه تن از اینها مهاجر بودند علی علیه الصلاة و السلام طلحه زبیر
و ۵ نفر از انصار بودند که خب شدند ۸ نفر
اینا همگی در لحظه خطر وایسادن و دفاع کنند
که خب همه فرار کردن جز همین ۸ نفر اینو واقدی میاره
ابن ابی الحدید میگه که در یه مجلسی در سال ۶۰۸
در بغداد کتاب همین المغازی واقدی رو پیش دانشمند بزرگ محمد بن معد علوی
من داشتم میخوندم وقتی که مطلب به اینجا رسید که
محمد بن مسلمه صریحاً نقل میکنه من در روز احد با چشمهای خودم دیدم
که مسلمونها از کوه بالا میرفتند فرار میکردند
و پیامبر اونها رو به اسم صدا میزد که میفرمود
الی یا فلان بیا سمت من فلانی کجا داری در میری کجا داری فرار میکنی
الی یا فلان که بیاد اسم میبرد دونه دونه اسم میبرد که هیچ کسی به ندای رسول خدا جواب مثبت نداد
همه شنیدنا دوباره سرشونو مینداختن پایین و مثل بز کوهی
خودشون گفتن مثل بز کوهی میرفتند بالا
که بعد استاد به من گفت اینو ابن ابی الحدید میگه برا استاد داشتم میخوندم
که بعد استاد به من گفت ابن ابی الحدید میدونی منظور از فلان و فلان کیا هستند
گفت همونایین که بعد از پیغمبر مقام و منصب به دست آوردن
چرا راوی اینجا گفته فلان و فلان اسماشونو نیاورده
به خاطر اینکه میخواسته به اونا احترام بزاره آبروشون بعداً
آبروشونو حفظ کنه چون بالاخره دیگه خلیفهان دیگه
خب میشن خلیفه و اینها به خاطر احترامی که برای اونا قائل بوده
صریحا اسم اینا رو نیاورده حالا ببینید شما نگاه کنید
اینا که فرار کردند از یه زن کمتر بودند
تاریخ برای ما یه قصهای رو میاره از یه زن به نام نسیبه
که این نسیبه پسرهاشم تو جنگ بودند و شرکت کرده بودن و اینها
بعدها یه جراحتی بوده جراحت بزرگی بوده
روی این شونههای نسیبه همه میپرسیدن
خانمها میپرسیدن دختر خانمها که به دوران میرسیدن میپرسیدن نسیبه خانم این زخمه چیه رو شونه ات
یه شکاف عمیقی بوده جراحت عجیبی بوده
تعریف میکردند که میگفتن که آقا این چیه ایشونم شروع می کرد تعریف کردن
که با دو تا فرزندش نسیبه در جنگ شرکت کرده بود در جنگ احد
منتها خب این اونجا برای جنگیدن نرفته بوده برای خدمت پشتیبانی خدمت رسانی رفته بوده
یه مشکی رو دوشش بوده یه مسلمونی تشنه می دید سریع می رفت مسلمونها رو آب میداد و اینها
یه سری هم نوارهای پارچهای تو دستش بود تو کیفش بود تو جیبش بود حالا
گذاشته بود که اگر یه وقت یکی از مسلمونا افتاد زمین مجروح شد این مثلاً مثل باند ببره اون باند پیچش کنه
یه مرتبه اوضاع احوال که تغییر کرد مسلمونها پا به فرار گذاشتند
نسیبه این صحنه رو دید که مثلاً فلانی داره در میره همه دارن فرار میکنن
مشک آبو انداخت زمین شمشیر برداشت
شمشیر برداشت رو شروع کرد با شمشیر جنگیدن
یه زن شمشیر برداشت دستشو شروع کرد با شمشیر شمشیر میزد با نیزه میزد
گاهی اوقات میدید کمان هست رو زمین کمان با تیر میزد
یه مردی داشت فرار میکرد حالا ما زمان جنگ تحمیلی هم ما داشتیم از این زنا
که یه زن گیلان غربی سه تا مرد عراقی رو اسیر کرده بود
بعد یه مرتبه متوجه میشه که یکی از سپاهیان فریاد میزنه
خود محمد کجاست محمد کجاست صلی الله علیه و سلم
غیرت این زنو نگاه کنید از اون طرف غیرت اون یکی ها رو ببینید
وقتی که دید که یکی فریاد میزنه خود آقا کجاست خود آقا کجاست درنگ نکرد
فلفور رفت سمت اون کسی که داد میزد میگفت
آخه ببینید این داره جو رو ملتهب می کنه
می خواد همه قریشیها فقط یک نقطه رو هدف قرار بدن
بعد فوراً دید و اومد سمت این طرف یه ضربه زد تو بدنش منتها چون طرف دو تا زره تنش بود شمشیر این کارگر نشد
اینم این نیزر داشت شمشیر داشت بلند کرد
فرو کرد تو کتف این زنه خون همینجوری فواره بود که میزد بالا
پیغمبر این صحنه رو دید پیغمبر اکرم این صحنه رو دید صدا زد پسر همین نسیبه رو
گفت فلانی مادرتو دریاب برو سمت مادرت
که این اومد و یه ضربه زد به اون طرف اون طرف به هلاکت رسوند و
سریع فوراً زخم مادرشو بست نزاشت خون بیشتر از این بره بیرون
که پیغمبر تماشا میکرد و از مشاهده شهامت این زن لبخند میزد
نقل هستش که لبخند میزد بعد دیدن که نسیبه میگه
پسرم زخم منو بستی حالا برو بجنگ برو دفاع کن برو حمایت کن از پیغمبر
برو مهیای جنگ باش حالا یه زن اینطوری بعد از اونورم شما می بینید
این عارضم خدمتتون که پیغمبر دید که یکی از بچههای این نیبه خب شهید شد
بعد نشون داد پیغمبر فرمود که قاتل پسرت رو میخوای پیدا کنی اونها اونجاست
که دارد نسیبه رفت با همون وضعی که داشت با همون وضع رفت سمت اون ضارب پسرش
ضارب پسرشو زد و اونو کشت و خلاصه خیلی داستان اینجا زیاده آقا جنگ تموم شد
پیغمبر اکرم خب خیلی زخمی و جراحت و اینها
در همه بود همه زخمی و مجروح بودن که بعد قرار شد
حالا این قصه رو من در آینده خواهم گفت
قرار شد که یک عدهای مکیا رو تعقیب بکنن برن سمت اون مکیا
و بترسونن که اینا نکنه مثلاً برگردن و اینا
که از جمله کسانی که گفت منم پاشم برم همین نسیبه بود
پیغمبر فرمود بشین مادر با این زخمها و با این جراحتها کجا میخوای پاشی بری
که بعد دیگه موند حالشم خوب نبود میگفتن میمیره
که وقتی پیغمبر برگشت سمت مدینه هنوز داخل خانه خودش نشده بود
یه شخصی رو فرستاد برای احوالپرسی نسیبه
که خبر سلامتیش رو که دادن رسول خدا از این خبر خوشحال شد و مسرور شد
خب حالا اینجا ببینید یه زن اینطوری میجنگه از اون طرفم خلفای ما
اولی دومی سومی خلفای ما منظورم مسلموناست دیگه نه شیعیان
خب این خلفای مسلمونها اینجوری فرار کردن آبروریزی یه لکه ننگ رو پیشانی تاریخ گذاشتن
بابا شما چه جور خلیفهای هستید شما چه جور جانشینی هستید
که تو این جنگ پا به فرار گذاشتید به اذعان همه
از اون طرف هم ۵ نفر هم پیمان شدند که به هر قیمتی که شده به زندگی پیغمبر خاتمه بدن
یکیش عبدالله بن شهاب بود چه پیشانی پیامبر را شکست
یکی عتبه بود که با پرتاب ۴ تا سنگ دندانهای رباعی پیغمبرو شکست
یکی ابن قمه بود که یه زخمی رو صورت پیغمبر گذاشت که این حلقههای کلاه خود
فرو رفت تو دهن آقا رسول خدا که خیلی صحنه رقت انگیزی بود خیلی رقت انگیز بود
یکی عبدالله بن حمید بود که اینو عبدالله ابن حمید رو ابوجانه فرستاد به درک
بعد یکی ابی بن خلف اگه غلط خوندی مهم نیست اشکال نداره
از کسانی بود که خودشو رسوند به پیغمبر
که پیغمبر رو از پا در بیاره اما خب پیامبره دیگه
امیرالمومنین فرمود که ما کم میآوردیم پناه به رسول خدا میآوردیم
هرجا تنور جنگ داغ میشد اینجوری نبود که پیامبر
مثلاً عاجز باشه خودشو رسوند به پیغمبر که پیغمبرو بزنه پیغمبر اکرم هم ضربهای به او زد و او رو به درک واصلش کرد
و دیگه اینها بودند که خیلی تلاش کردند خودشونو به پیغمبر برسونن
و جالب اینجاست حالا من این نکته رو بگم
پیامبر به این ابی بن خلف یه ضربهای زد
منتها ضربه خیلی جدی نبود یه ضربه سبکی بود
منتها این ترسید ترسید و لرز به بدنش افتاد
رفیقاش اومدن گفتن چیزی نیست بلند شو بریم
هی بهش دلداری میدادن میگفتن اما این هی میترسید و آروم نمی گرفت
می گفتند چرا اینجوری میلرزی و هی اینطوری مثلاً رنگت پریده
گفت به خدا قسم از خودش شنیدم
از آقا رسول خدا که من یه بار بهش گفتم تو رو میکشمت
خب او در جواب گفتش نخیر من تو رو میکشمت
به خدا قسم هیچ وقت دروغ نگفته میدونم که من اینجا کشته میشم
میگن از حالا زخمه چیزی نبودا منتها این ترس و لرز کارشو ساخت ترس و لرزه کارشو ساخت
وسط راه نرسیده به مکه جون داد سکته کرد و مرد
این خیلی جالبه که خودشون اعتراف میکردند که پیامبر راستگوئه
دروغ نمیگه بعد اینجوری وامیستادم مقابلش
یقین داشتن که پیامبر اصلاً خلاف واقع نمیگه هیچ وقت دروغ نگفته
بعد اینطوری هم وامیستادن و میجنگیدن
خدای تبارک و تعالی اینها رو با اربابانشون محشور بکنه
پناه میبریم به خدای تبارک و تعالی
انشالله ما رو هم تو مسیر دین و اسلام کمکمون کنه
خب روز شنبه است اول هفته هست
یه توسلی بکنیم به حضرت علی اصغر امام حسین علیه الصلاة و السلام
دردانه ابی عبدالله میوه دل امام حسین علیه الصلاه و السلام
من نمیدونم جایی حالا اونچنان ندیدم
ولی این مشهوره که امام سجاد علیه السلام
پدر بزرگوارشون رو که داخل قبر گذاشتن طفل شیرخواره رو رفتن آوردن
گذاشتن رو سینه امام حسین علیه السلام
این بچه رو سینه امام حسین دفن شده
و حکایت از چی میکنه این میکنه که بالاخره میوه دل امام حسین علیه الصلاة و السلام بوده دیگه
خیلی این داغ علی اصغر دل امام حسین علیه السلام رو سوزوند
حالا بعضیا اینطور میگن میگن این از بیتابی امام حسین بوده این از بیتابیه
که وقتی تیر به گلوی علی اصغر خورد ببینید عبارت میفرماید
فذبح ذبح یعنی ذبح شد نه اینکه مثلاً بگن تیر خورد و تیر شکافت
نه ذبح یعنی ذبح شد از این گوش تا اون گوش ذبح شد
خب شاید بعضی ها تعجب بکنند من میگم تعجب نداره
مگه گلوی بچه شیرخواره چقدره چقدر مگه هست گلوی بچه
این تیر وقتی خورد دیگه کار خنجر رو کرد
امام حسین علیه السلام دستشو برد زیر گلوی این بچه
هرچی خون جمع میکرد این خون رو به آسمان میپاشید
امام باقر فرمود به خدا قسم اگر یه قطره از اون خون
به زمین می اومد زمین مورد عذاب شدید خدا قرار میگرفت
که بعد هاتفی صدا زد دعوادیا حسین
بسه دیگه حسین خونشو به آسمان نپاش
حسین جان بسه دیگه این بچه رو به ما بسپار ملدخودمون بزرگش میکنیم
اصغر من کی به زبان آمده
حرمله با تیر و کمان آمده
بلبل من لباش ترک خورده بود
تیرش نمیزدن خودش مرده بود
حسین جان حسین جان