اللَّهُمَّ اجْعَلْنِي فِيْهِ مِنْ المُتَوَكِّلِينَ عَلَيْكَ، وَاجْعَلْنِي فِيْهِ مِنْ الفائِزِينَ لَدَيْكَ، وَاجْعَلْنِي فِيْهِ مِنْ المُقَرَّبِينَ إِلَيْكَ، بِإحْسانِكَ يا غايَةَ الطَّالِبِينَ.
اگر تیغ عالم بجنبد ز جای
نبرد رگی تا نخواهد خدای
خدا کشتی آنجا که خواهد برد
اگر ناخدا جامه بر تن درد
در حدیث هست که هر که را سه چیز دادند سه چیز را از او نگرفتند
اول اینکه کسی را که دعا دادند اجابت هم دادم
دوم کسی را که شکر دادند زیادتی نعمت را به او دادند
سوم کسی را که توکل دادند امر او را هم کفایت کردند
در یک قصه عجیبی که وارد شده امیرالمومنین روزی عرض لشگر را طی کرد نگاهشان به پدر و پسری افتاد که بسیار شبیه هم بودند
فرمودند الله اکبر هرگز پسری را این چنین به پدرش شبیه ندیدم
آن مرد عرض کرد یا امیرالمومنین قصه عجیبی هست
حضرت فرمودند بسیار خوب بگو قصهات را
حالا توجه داشته باشید اینکه خود حضرت امیر قصه را میداند ولکن میخواهد دیگران هم بشنوند
او گفت وقتی به سفری رفتم مادر این پسر حامله بود گفتم خدایا این فرزند را که در شکم این زن است به تو سپردم تا من برمیگردم او را به سلامت به من بده
وقتی از سفر برگشتم آن زن از دنیا رحلت کرده بود مدتی گریه میکردم شبی در خواب دید
از قبر همسرم نوری به آسمان بالا میرود
به بعضی از رفقا گفتم که این چه حالت است
وقتی به کنار قبر همسرم آمدم صدای کودکی شنیدم
قبر را شکافتم دیدم مادر کودک شکمش پاشیده
و کودک از سینه مادر شیر میخورد
فرزند را بیرون آوردم
گفتم خدایا چه میشد مادر این بچه را هم زنده نگه میداشتی
یک مرتبه صدایی را شنیدم که خطاب کرد ای مرد آنچه که به ما سپرده بودی به تو رد کردیم
اگر مادر کودک را هم به ما سپرده بودی به تو رد میکردیم
ببینید توکل این است به خدا سپردن این است اگر همه عالم هم بسیج شوند ا شما را از بین ببرند نمیتوانند
در کتاب تحفه المجالس روایت است
که وقتی کاهنان یهودی شامی ز اوضاع ستارهها متوجه شدند که تولد علی بن ابیطالب نزدیک شده
بلکه نطفه مبارک منعقد شده
به شمعون یهودی که در مکه بود پیغام دادند
نوشتند نطفه علی بن ابیطالب هلاک یهود و یاور دین محمد بن عبدالله منعقد شده
تو سعی کن او را در رحم مادر هلاک کنی که به این عالم نیاید
شمعون یهودی سریع دست به کار شد و گوسفندی را بریان کرد به زهر آمیخت
این گوشت زهرآلود را به کنیزشان دادند که به خانه ابوطالب ببر و بگو هدیهایست از جانب شمعون یهودی
کنیز آمد درب خانه را زد فاطمه بنت اسد وقتی خواست برخیزد صدایی از رحم خود شنید
که مادر ین را مگیر که به زهر آمیختهاند
فاطمه بنت اسد قبول کرد و نشست آن هدیه را رد کرد
کنیز به خانه برگشت
وقتی به خانه آمد شمعون و زنش در خانه نبودند از قضا دو طفل شمعون که به مکتب رفته بودند آمدند و از کنیز درخواست غذا کردند
کنیز هم که نمیدانست قصه چه است به آن دو طفل گفت بروید و از آن گوشت بخورید
کودکان یهودی آمدند و خوردند و هر دو هلاک شدند
مادر و پدر وقتی آمدند دو طفل خود را مرده دیدند
آنها هم از غصه دق کردند و به دوزخ روان شدند
گفت پیغمبر به آواز بلند
با توکل زانوی اشتر ببند
رمز الکاسب حبیب الله شنو
از توکل در سبب کاهل مشو
رو توکل کن با کسب ای عمو
جهد میکن کسب میکن مو به مو
نیست کسبی از توکل خوبتر
چیست از تسلیم خود محبوبتر
پس بدان که کسبها از ضعف خواست
در توکل تکیه بر غیری خطاست
گر توکل میکنی در کار کن
کسب کن پس تکیه بر جبار کن
در فقره دوم عرض میکنیم خدایا مرا از جمله رستگاران قرار بده
پس بعد از اینکه توکل در امور خود به خدا کردی از توجه در امور دنیایی فارغ میشوی و همین که سعی در عبادات کردی رستگار میشوی
و در فقره سوم عرض میکنیم که خدایا مرا از بندگان خاص خود که تقرب به سوی تو دارند قرار بده



