حاج میثم ذوالقدر

مطالب دینی از حاج آقا ذوالقدر

میثم ذوالقدر

مطالب دینی از حاج آقا ذوالقدر

بسم الله الرحمن الرحیم

 

💫تاریخ اشرف کائنات حضرت محمد مصطفی صل الله علیه و آله و سلم

در رابطه با تاریخ نبی مکرم بحث می‌کنیم بحث جنگ بدر

عرض کردیم که خب سران مکه در این جنگ شرکت کرده بودند و یک عده‌ای هم که خیلی از این‌ها اذیتی و سختی کشیده بودند

خیلی دلشون پر بود در صدد انتقام بودن بالاخره یه تسویه حساب بکنیم ما با اینا دیگه

با اینایی که گوش ما رو بریدن با اینایی که پوست ما رو کندن انصافاً وقتی این سنگا رو می‌ذاشتن روی سینه بلال

انقدر داغ بود می‌چسبید به سینه این بعد این سنگ رو که برمی‌گردوندن این پوست تمام شکم و اینا برمی‌گشت در میومد کلاً دوست در اومده بود رو سنگ بود

این از زیر سنگ بلند می‌شد پوست نداشت خیلی سختی کشیده بودن و این‌ها

این ابوجهل خدا لعنتش کنه فرعون امت که بعد پیغمبر فرمود

فرعون امت موسی بازم آخر سر ایمان آورد اما این خیره سر ایمان نیاورد

آخرسر هم دست از تکبر برنداشت این پسر عمر بن جوموح

معاذ بن عمر بن جوموح قصهداش رو ما گفتیم همون کلیددار کعبه

بت هاش رو می بردن دمرو می کردن آخرش هم به لاشه سگ بستن

این پسرش معاذ میگه من شنیدم که ابوجهل جنگ شرکت کرده

در کمین نشستم که ببینمش و حسابشو برسم منتها دیدم دور و ورش شلوغ

یعنی یه عده ای دارن حمایت ازش می کنند و نمی‌ذارن کسی بهش برسه

منتها خب اینم هی تحریک می‌کنه مردم رو میگه برید مردم مکه برید

تموم کنید این قصه این افسانه رو این کابوسو از این حرفا می‌زد

مردمو تحریک می‌کرد میگه عارضم خدمتتون که شنیدم که مردم میگن

یعنی حالا شاید مسلمونا منظورش بوده این معاذ بن عمر جوموح شنیدم مردم میگن کسی رو به ابوجهل دسترسی نیست

یعنی دور و برش از بس شلوغه نمیشه اما من عزممو جزم کردم

که اینو به قتل برس دنبال کوچک‌ترین فرصت بودم کارو تموم کنم

میگه هی این طرف وایسادم اون طرف وایسادم که ببینم می‌تونم یه جا یه لحظه میشه از یه روزنه برمو بزنم

میگه فرصت رو غنیمت شمردم این شمشیرمو برداشتم بلند کردم زدم تو ساق پاش

میگه این هسته خرما دیدی یه وقتی یه چکش می‌زنی روش پرت میشه

در میره میگه این پاش مثل همین هسته خرمایی که در بره پرت شد

روی یه پا وایساده بود و داشت این طرف و اون طرف می کرد

عکرم پسر ابوجهله عکرمه بن ابی جهل این وقتی از دور که دید من زدم این ساق پاشو پای باباش پرید

این بدو اومد سمت من شمشیرش رو بلند کرد فرود آورد

منم برای اینکه سرم مثلاً آسیب نبینه این دستمو آوردم جلو شمشیر او

شمشیرش به دست من اصابت کرد دست به یه پوست و گوشت آویزون شد

میگه من یه خورده فاصله گرفتم اهمیتی ندادم به این دستم که حالا چی شده

قطع شده و یه تیکه به پوست و گوشت آویزون شده دیگه به این اهمیت ندادم

جنگو ادامه دادم یه جا دیدم دیگه دیدم این اذیت این اضافیه

این دسته مزاحم منه اومدم انگشت‌های دستمو گذاشتم زیر پام

با تمام توانم کشیدم بدنم کشیدم عقب دستم جدا شد دستم جدا شد

و با همون یه دست شروع کردم جنگیدن میگه که حالا ابوجهل خدا لعنتش کنه

این شده یه پا این آدم مغرور رو خدا ببین آخر سر چه جوری بهش پس کله می‌زنه

چه جوری بهش پس گردنی می‌زنه اینکه دیگه نمی تونست به جنگ ادامه بده

دور و ورشم دید همه چیکار کردن بعضیا دیدی یه پایی میرن لی لی بازی می‌کنه دیدی یه پاشونو می‌گیرن رو هوا

اینکه دو تا پا نداشت یه پا داشت آدم مغرور متکبر حالا یه پایی اینجوری می پرید که بره در بره فرار کنه از جنگ

بگریزه همراهاش همه فرار کردن کسی دیگه دور و ورش نیست

میگه خدا لحظه مرگ حسابتو می‌رسه تو اون لحظه مرگ می‌بینی هیشکی نیست دور و ورت

دست بردار از این تکبر دست بردار از این غرور ول کن کوتاه بیا

این داشت همینجوری فرار می‌کرد یه پایی تصور کن

یه پایی داشت یکی از مسلمونا به نام معوض بن افراع میگه من چشمم به این ابوجهل یه پایی افتاد

میگه بدو رفتم جلو خب یه شمشیر دیگه زدم اون یه دونه پاشم رفت

و خلاصه افتاد ابوجهل افتاد یه نیمه جانی داشت به لحاظ اینکه دو تا پاش رفته ولی خب زنده است

میگه من رها کردم رفتم دیگه وانستادم یه دونه زدم که دیگه نتونه اون یه پا هم بره افتاده دیگه

ای بنده خدا کجام در میری کجا فرار می‌کنی سر و صدای جنگ خوابید

ببین من با جنگ بدر کار دارم ولی داستان ابوجهل رو می‌گم برمی‌گردم سراغ جنگ

میگه سرو صدای جنگ خوابید پیغمبر دستور داد گفت ابوجهل رو در میان کشتگان پیدا کنید

و مثلاً خبرشو برای من بیارید این عبدالله بن مسعود بلند شد

عبدالله بن مسعود نتونسته بود تو جنگ کاری بکنه به خاطر قد کوتاهش یک

و دو پاشی معلول بود می‌لنگید شل بود خلاصه اینکه عبدالله بن مسعود بلند شد و خیلی دل پری هم داشت از این ابوجهل خیلی دلش پر بود

به خاطر اون اذیت‌ها و شکنجه‌هایی که شده بود این بلند شد و راه افتاد

دنبال همین کشته‌ها که می‌گشت یهو چشمش افتاد به ابوجهلی که یه رمقی داره یه نیمه جونه

پای خودشو گذاشت همون پای لنگشو ببین الله اکبر میگه خدا یه وقتی آدم مغرور رو روز قیامت میاره شبیه مورچه محشورش می‌کنه

همه خلایق پا بذارن روشو از روش رد بشن عبور کنن برن اون طرف

عبدالله بن مسعود فرستاده سر این ابوجهل مغرور پاشو گذاشت رو گردن گلوگاه این ابوجهل

یه فشار داد گفت دشمن خدا دیدی خدا چه جوری تو رو خوار و زبونت کرد

دیدی خدا با تو چه کرد ابوجهل گفت چه جوری خوارم کرده

کشته شدن برای مردی مثل من که به دست قوم خودش کشته می‌شه خواری نیستش که ننگ نیستش که

کوتاه نمیاد آخرشم کوتاه نمیاد این ابوجهل پرسید که عبدالله

اولش که یه توهینم کرد گفت خب ابوجهل آدم نیمه جونی بود دیگه تو اون لحظه

خیلی درست نمی‌دید که بعد یه نگاهی کرد با گوشه چشمش گفت

کوتوله چوپون چوپون بپر پایین از رو سینه مرد بزرگی تو

یالا بپر پایین برو یه کسی بگو بیاد که مثلاً منو بکشه مثلاً علی بگو بیاد منو بکشه

تو کی هستی اینجوری حرف زد اینطوری حرف زد گفت راستی

بگو ببینم بالاخره پیروزی نصیب کی شد کی پیروز شد

عبدالله گفت نصیب خدا و رسول شد بعد که گفت نصیب خدا رسول شد کار اینو یکسره کرد

وقتی خبرش رو آورد پیش پیغمبر پیغمبر که دید حمد خدا کرد شکر خدا کرد

بعد اون جمله رو اینجا فرمود که هر پیغمبری فرعون داشت فرعون امت من این بود

اما فرعون امت موسی بهتر از این فرعون بود این بدتر بود از اون

و خب تا آخرشم ایمان نیاورد خداوند متعال انشالله این جور آدمها رو عذابش رو زیاد کنه

لعنتش رو بر این‌ها نازل بکنه خب اینم عرض آخرم

لشکر قریش فرار کردن داشتن که همینجوری فرار می‌کردن مسلمونام تعقیب می‌کردند

اما پیغمبر دستور داد گفت که بابا افراد عادی رو رها کنید

چرا افراد عادی رو رها کنیم چون بالاخره مثلاً شاید به زور اومده باشن

شاید دلشون نبوده از جمله پیغمبر فرمود با دو نفر کار نداشته باشید

یک. عباس عموی من

دو. ابوالبختری

ابوالبختری و عباس دو نفری بودند که تو شهب ابیطالب کمک مسلمونا می‌کردند

پیغمبر روی این حساب فرمود این دو تا رو اگه دیدید نکشید سالم برشون دارید بیارید پیش من

این یکی از مسلمون‌ها اوقاتش تلخ شد گفتش که خیلی حرف بدی زد

گفتش که آیا ما پدرانمون و فرزندانمونو برادرانمون رو بکشیم ولی عباس رو زنده نگه داریم

وقتی پیغمبر میگه به تو چه ربطی داره اگر نبی مکرم میگه به تو چه ربطی داره

تو چه حرفی داری تو چی میگی این گفت من پدرمو برادرمو بکشم

بعد عباس رو زنده نگه بداریم گفت به خدا قسم اگر عباس رو ببینم با این شمشیرم او رو خواهم کشت

پیغمبر شنید ولی نشنیده گرفت به روش نیاورد

حالا به روش بیاره بده دیگه آقا رسول خدا خود این آقای ابوحظیفه فرزند عتبه

بعدها عتبه چون باباش کشته شده بود دیگه تو جنگ کشته شده بود

اینم حالا پسر عتبه ابو حظیفه است

ابو حظیفه هم مسلمونه

گفت ما بابامونو بکشیم ولی عباس زنده باشه

پیغمبر شنید ولی نشنیده گرفت گفت باشه به روش نیاورد

اما بعدها این ابو حظیفه انقدر شرمنده شد انقدر خجالت کشید

هی مدام می‌گفت کفاره اون حرف نابجای من شهادت در راه دینه

باید انقدر با دشمن‌ها بجنگم تا شهید بشم بالاخره تو جنگ یمامه شهید شد

بابا اونجوری پسر چی اینجوری خدا ایشالا به ما توفیق بده عاقبت مون ختم بخیر باشه

امروز صبح دلم یهو رفت برای این روضه گفتم این روضه رو بخونم

شاید یه فرجی بشه ببینید فرج امام زمان بشه

ما هم یه فرجی داریم هر کدوم مون یه فرجی داریم

یه وقت دیدی فرج ما هم شد فرج یعنی گشایش یه وقت دیدی گشایش ما شد

خدا لعنت کنه خولی رو می‌خواست سر رو بیاره سر مقدس رو

سر امام حسین علیه السلام را بیاره تحویل ابن زیاد بده

وقتی اومد دید درهای شهر بسته است درهای شهرو بسته‌ دید

و لذا اومد یه خونه داشت بیرون شهر اون طرف رفت تو اون خونه

صاحب اون خونه زن اون خونه مومنه بود زن مومنه بود

خب از ترس اینکه مثلاً برای این سر اتفاقی نیفته

این زن مومنه خبر نده چیزی کاری نکنه این سر مقدسه رو سر مبارک امام حسین علیه السلام برداشت

گذاشت توی تنور مابین خاکسترها و این جور چیزها

زن خولی نصف شب بود بلند شد نماز شب بخونه

یه مرتبه دیدی یه نوری از تو تنور به آسمان بالا میره

اومد در تنور رو برداشت دید یه سری نورانی یه مرتبه دید یه هودجی داره میاد

۴ تا زن یه زنی بود مابین شون هی می‌گفت

مظلوم مادر عزیز مادر قربونت برم حسین جان

کی این بلا رو سرت آورده حالا من یه شعری می‌خونم هم از زبون امام حسینه هم از زبون حضرت زهراست

انشالله شماها عرض ادب بکنید

سلام مادر ببین با من چه‌ها کردن

لب تشنه سرم از تن جدا کردن

مادر ببین موهام پر از خاکسترو خون

سرم اینجاست تنم بین بیابونه

سلام مادر چرا دیر اومدی مادر

بگو امشب به زینب سر زدی مادر

آخ مادر ته گودال که غوغا شد کجا بودی

سر نعشم که دعوا شد کجا بودی

حالا از زبون مادر می‌گم فرج امام زمانمون باشه

سلام مادر چرا پرخون موی تو

چرا موهات خونیه حسین جان

سلام مادر بریده کی گلوی تو

خودم دیدم چه ها بر رویت آوردن

به پیش من لباس کهنتم بردن

عرضم تمامم

ته گودال ته گودال حسین جان

ته گودال برای تو دعا کردم

تو دست و پا زدی و من نگاه کردم

حسین جانم حسین جانم حسین جان

Share on telegram
تلگرام
Share on whatsapp
واتس آپ
Share on facebook
فیس بوک
Share on linkedin
LinkedIn

دیدگاهی بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *