بسم الله الرحمن الرحیم
💫تاریخ اشرف کائنات حضرت محمد مصطفی صل الله علیه و آله و سلم
در رابطه با جنگ احزاب، خندق صحبت می کنیم.
خب دلاوریها امیرالمومنین علی علیه الصلاة و السلام را گفتیم
نقلهای متفرق هم بود منتها حالا به همین که گفتیم بسنده می کنیم.
و نکته دیگهای که هست اینکه خب حالا با کشته شدن عمر بن عبدوود و نوفل بساط جمع نشد
اونا دو نفر کشته شدن از پهلوانان و قهرمانان اینا بقیه اونور خندق بازم منتظر بودن که
شرایطی پیش بیاد و حالا به هر حال جنگ صورت بگیره یعنی امیدوار بودند دل خوش کرده بودند
به اتفاقات به لحظهها ببینید چند تا عامل بیان شده برای متفرق شدن این سپاه عظیم عرب
یکی از اتفاقایی که میگن حالا باید روش بحث بشه توسط بزرگان
اینکه پیامبر دیدن بعضی از قبیلهها مثل قبیلههای قطفان و فضاره و اینها
اینا به طمع محصولات خیبر اومدن یعنی یه چیزی بزاری تو جیبشون میرن
و لذا اینا رو صدا کرد و به اینها گفتش که ما یک حاضریم مثلاً یک سوم خرمای مدینه رو بدیم به شما
شما برید وانستید اینجا روسای اونا رو صدا کرد با اینا صحبت کرد
به اینا گفتش که ما یک سوم خرمای مدینه رو میدیم به شما
شما برید اینجا وانستید که اینام دیدن پیشنهاد خیلی خوبیه
و تصمیم گرفتن که… بعد اینا خارج شدند رفتند تا بعد بیان و دوباره مکتوب بکنن و امضا کنن
و یه سری از مسلمونها اومدن گفتن که آقا این چه کاری بود شما کردید
اینا اصلاً جرات نمیکنن به مدینه نگاه بکنن بعد ما بیایم یک سوم خرما بدیم و اینا
باج بدیم و از این حرفا که بعد آقا فرمودند که اگه شما اینجوری نظر شما اینه باشه منم حرفی ندارم
به همون چیزی که نوشته بودند ولی هنوز اونا امضا نکرده بودن
قرار بود صدا کنند بعداً که اینا بیان امضا کنن که بعد اونجا آقا فرمود
خب اگر واقعاً شما اینجوری فکر میکنید و اینها من حرفی ندارم
برداشتن پاره کردن همونی که پیامبر صحبتشو کرده بود پاره کردن
اونا هم اونور منتظر بودن بعد مثلاً ابوسفیان میگفت شما چرا اقدام نمیکنید
اینها می گفتن حالا یه خورده وایسا دست دست میکردن این یکی بود
از عواملی که بعد متفرق شد و اینا یه دست دیگه نشدن اینها
عرضم خدمتتون که یکی هم خود همین کشته شدن قهرمانانی مثل عمر بن عبدوود بود که یک رعبی انداخت تو دل ابنها
باعث شد که اینا از اون سفت و محکمی و قرصی بیفتند
یکی از نکتههای بسیار بسیار مهم شخصیت نوعیم بن سعید
حالا من به نظرم میومد نعیم باشه منتها آقایون ضبطش اینجوری کردن نوعیم
شخصی به نام نوعیم بن مسعود که تازه مسلمون شده این اومد پیش پیغمبر گفتش یا رسول الله
از مسلمان شدن من اونوریا خبر ندارند اگر شما اجازه بدید من یه کارایی بکنم
آقا هم اجازه دادن و این اومد اول سراغ قبیله بنی قریظه
بنی قریظه یهودیا هستند اومد سراغ اینها و از در دوستی وارد شد
که من با شما رفیقم من با شما هم دردمو من خیرخواه شما هستم و از هر دری سخن گفت
جوری که قشنگ اینا اعتماد کردن و بعد گفتش که گفت موقعیت شما با موقعیت اونا فرق میکنه
بالاخره اونا شکست بخورن پا میشن میرن شهرشون
اما اگر شما اینجا شکست بخورید اوضاع شما اینجایید مجبورید یا کشته بشید یا برید ترک وطن بکنید
گفت آخه چرا شما این کارو کردید چرا پیمان پیغمبر رو شکوندید
دیگه بیشتر از این ادامش ندید که خرابتر میشه
ببینید اومد از این حرفا زد گفت شما اونا برمیگردن پیش زن و بچههاشون
ولی شما زن و بچهتون همین جاست این حرفا رو زد و حسابی اونا رو ترسوند
گفت ضمن اینکه اینم بهتون بگم اونا هم فکر نکنین کشته مرده شما هستند
اونا هم اوضاع رو خیط ببینن فرار میکنن کمک شما نمیان
اگر حالا میخواید مطمئن بشید به اونا بگید که دو نفر از مهمترین آدماتونو بفرستید تو این دژ
ما نگه میداریم به عنوان گروگان که شماها از ما تا آخرین لحظه حمایت بکنید
این پیشنهاد دادو اون هام پذیرفتن که همین کارو بکنن سری بعد ابوسفیان اومد دو نفر از مهمترین افراد قریش رو
بیارن تو دژ که ابوسفیان به هوای اون دو نفر هوای اینا رو داشته باشه
و اگه اتفاقی افتاد و اینها اینا رو ول نکنند یهو برگردن سمت مکه و اینها
خب نوعیم از دژ اومد بیرون و رفت سراغ ابوسفیان رفت اونور و بعد اونورم شروع کرد صحبت کردن
گفت این یهودیها شما فکر میکنید به اینا دل خوش کردید اینا آدمای آره اصلا این حرفا نیستش که
اینا با پیغمبر یواشکی رفتن ساخت و پاخت کردن اینا منتظرن یه دو سه نفر از شما رو گیر بندازن
ببرن تحویل پیغمبر بدن جبران اون پیمان شکنی که قبلاً کردند
جبران اون پیمان شکنی که حالا رفتن معذرت خواهی کردن
گفتن یه کاری ما میکنیم برای شما میخوان یه چند تا از افراد مهم شما رو بگیرن دستگیر کنند
تحویل کی بدند ؟ ابوسفیان و سران قریشم یه خورده حالشون یه طوری شد
بعد اومدن خودشون ببینن که قصه واقعیت داره یا نه
اومدن پیش این یهودیهای بنی قریظه گفتن چیکار کنیم اونا گفتن دو سه نفر بدید به ما
شکشون تبدیل به یقین شد هم اونا نسبت به اینا که دیدن که نه آدم نمیدن
یعنی اعتماد ندارن به ما آدم نمیدن هم یهودیا نسبت به اینا مشکوک شدن
هم اونا نسبت به یهودیا مشکوک شدن و لذا اط این جهت دیگه به هم ریختگی شروع شد
اینا اعتماداشون از بین رفت و یه اتفاق آخرین عامل بسیار مهم اینجا
مدد غیبی بود طوفان شد یه طوفانی شد هوا به قدری سرد شد به قدری سرد شد
باد عجیبی میومد که خیمهها را از جا میکند این دیگهای غذا که رو آتیش گذاشته بودن
اینها همینطور پرت میشدن تو آسمون و چراغها همه خاموش .آتش هایی که درست کرده بودند همه..
دارد عرضم خدمتتون که آقا رسول خدا حظیفه رو مامور کرد که
برو یه اطلاعاتی از دشمن بگیر که بعد این حظیفه میگه من خودم رو تو تاریکی نزدیک ابوسفیان رسوندم
دیدم که مشغول سخنرانی برای لشکر خودش میگه که نقطهای که ما فرود اومدیم مرکز زندگی ما نیست
اینو ابوسفیان داره میگه چهارپایان ما الان دیگه دستخوش هلاکت شدن
باد و طوفانم که خیمه و خرگاه ما رو خراب کرده
بنی قریظه هم که تو زرد از آب در اومدن دیگه صلاح در اینه که ما کوچ کنیم
از گ اینجا کوچ کنیم بعد زانوی شترش که بسته بود اینو باز نکرده بود
تازیانه میزد به شترش که فقط بره از اینجا انقدر بد این چیز بود عجله داشت
خب وحشتی کرده بودند و اینها میگه که هنوز زانوی شترشو باز نکرده تازیانه میزد که
از این مهلکه فقط فرار بکنه که این مدد الهی سبب شد که دیگه اینا واقعاً بیخیال بشن
و عارضم به خدمتتون که متفرق شدن دیگه خب تا اینجا
حالا از فردا انشالله میگم خدمتتون که پیغمبر میره سراغ کی ؟؟
اونا رو برسه اینا که رفتن پی کارشون حالا نوبت یهودیهای بنی قریظه است
پیغمبر اصلاً یه روز نمیذاره استراحت بکنند مسلمونا
همون روز پیروزی میگه بریم سراغ .. در حالی که اینم خود اینم خیلی اینا رو خسته کرده بود
هزینه زیادی زده بودن خب عرضم تمام یه جمله هم ذکر روضه و ذکر مصیبت بکنم .
روز سهشنبه است معمولاً روزای سهشنبه یه توسلی میکنیم به نازدانه رقیه خانم
هیچ کدوممون یه ماه پیش فکر نمیکردیم که
اینطور بشه که حرم حضرت رقیه و حرم حضرت زینب سلام الله علیها دست تحریرالشام بیفته
و مدیریت این حرمها با اونها باشه خب وقتی که وارد شام شدند
صدا زد گفت عمه جان پس بابای من کی میاد بابای من کی از سفر برمیگرده
بیقراری این نازدانه لحظه به لحظه بیشتر شد اوج گرفت
تا جایی که دیگه نیمههای شب سراغ بابا رو گرفت عمه بابای من کجاست
انقدر بیتابی و بیقراری کرد صدای گریهها از خرابهها خرابه بلند شد
ملعون دو سرا گفت چه میخوان اینا گفتن سربریده باباشون حسینو میخوان
که دستور داد سر رو بیارن تو تاریکیهای شب این نازدانه احساس کرد
جلوی خودش مقابل خودش چیزی هست گفت عمه جان این چیه
فرمود این همونیه که دنبالش هستی سر بریده بابای تو
دارد سر بریده رو که دید دیگه این نازدانه خب از کربلا تا الان همش دنبال این بوده که بابا رو بغل بگیره
اما چه بغل گرفتنی چه بغل گرفتنی سر رو به آغوش گرفت
لبهاشو روی لبهای بابا گذاشت بعد سه چهار جمله گفت عرضم تمام
گفت بابا کی منو یتیم کرده
بابا کی رگهای گردنتو بریده….