بسم الله الرحمن الرحیم
💫تاریخ اشرف کائنات حضرت محمد مصطفی صل الله علیه و آله و سلم
خب خدمت شما بزرگواران در رابطه با تاریخ پیامبر اکرم عرض کردیم
و تا رسیدیم به اینجا که خب یک ماه مدینه در محاصره بود
و اونها هم با تمام تلاشی که کردن نتونستن کاری از پیش ببرن
و شتابان با عجله برگشتن سمت مکه فرار کردن به یه معنا گریختن
دیگه خب همینجوری با عجله که میرفتن دیگه اسباب اثاثیه رو گذاشتن
و یه اسباب اثاثیه قابل توجهی بود گفتیم چند هزار نفر بودند
۱۰ هزار نفر اینا خب بالاخره خیمه داشتن خرگاه داشتن نمیدونم ظرف داشتن
اسباب اثاثیه بوده هر چیزی که لازم باشه دیگه برای یک زندگی
یک ماه اونجا خب اینا رو همینطوری رها کردن و با شتاب و با عجله
مسلمان ها دیدن که اینها رفتن رفتند اونجا اونها رو به عنوان غنیمت برداشتن و خب حالت پیروزمندانه برگشتند به سمت خونههاشون
پیغمبر اکرم برای شستشوی سر و بدن و رفع خستگی به خونه اومدن
نزد دخترشون فاطمه زهرا سلام الله علیها که بدن رو که شستشو دادن خواستن بیرون بیان
جبرئیل نازل شد دستور حرکت داد به سمت قلعههای بنی قریظه
که یا رسول الله توقف نکن حالا در یه حدیثی هم اینجور اومده که
جبرئیل اومد عرض کرد ای رسول خدا آیا اسلحه جنگ رو زمین گذاشتی
فرمود آری عرض کرد که اما فرشتهها هنوز اسلحه بر زمین نذاشتند
و همینک از تعقیب لشکر قریش و همدستانشون دارن باز میگردند
یعنی ملائکهها خیلی حرفها یعنی ما ملائکهها داریم اونا رو تعقیب میکنیم
و ترس تو دلشون میندازیم و مثلاً اینا دارن فرار می کنند
ما داریم اینها رو میگریزانیم بعد خیلی حرف ها خلاصه ملائکه هام تو کارن
بعد گفتش که یا رسول الله تو هم مامور هستی به دستور الهی
که به سمت قبیله بنی قریظه بری که پیغمبر خدا نماز ظهر رو تو مدینه خوندن بلافاصله لباس جنگ پوشیدن
به بلال دستور دادن تو مدینه اذان بگه جار بزنه که هر کس فرمانبر و مطیع خدا و رسول خداست
نماز عصر رو باید در محله بنی قریضه بخونه نماز عصر اونجا
نماز ظهر اینجا خوندیم عصر رو باید بریم اونجا آقا اینا خسته
عرقشون هنوز خشک نشده باید آماده رفتن به سمت اونور سمت یهود میشدن
پرچم جنگ رو پیغمبر بستند دادن دست مولا علی علیه السلام
بعد آقا رو با گروهی از مسلمونها از جلو فرستادن خودشون هم از عقب حرکت کردن با سایر مسلمانان
دسته دسته لشکریان همینجوری اومدن سمت قلعههای بنی قریظه
و اونها هم زود زود متوجه شدند درهای قلعه رو محکم کردند بستن
امیرالمومنین علی علیه السلام وقتی رسید به قلعه بنی قریظه
اونجا دارد حضرت شنید که یه نفر فریاد زد قد جاکم قاتل امر
یعنی قاتل امر ، امر بن عبدوود چنان این خبر پیچیده بود
و دهن به دهن گوش به گوش رسیده بود و اینها
یه نفر داد میزد قاتل عمر بن عبدوود اومد بعد اینا شروع کردن به فحش دادن
یهودیا یهودیای داخل قلعه خب سوراخ بود پنجره بود
چی بود سرشون رو میکردن بیرون دشنام میدادن فحش میدادن به آقا امیرالمومنین علی علیه السلام
و رسول خدا توهین میکردند فحش میدادند و اینجا دارد امیرالمومنین می فرماید که
من فهمیدم که خدا رعب و وحشتی در دل اونها انداخته
وقتی اینا فحش میدن و اینجور چیزا این به خاطر اینه که خدا تو دلشون ترس انداخته
و خدا رو بر این نعمت شکر کردم حضرت میفرماید که فهمیدم اینها ترسیده ان
می فرماید که رفتم به استقبال رسول خدا که یا رسول الله تشریف نیارید
اگه میشه پیغمبر متوجه شدن که اینا فحش میدن امیرالمومنین میخواد اون فحشا به گوش رسول خدا نرسه
بعد حضرت فرمودند اینا منو ببینن خجالت میکشن شرمنده میشن
آقا اومدن و نزدیک قلعه که شدن فریاد زدن البته این توی نقل اهل تسننه
سیره ابن هشام و تاریخ طبری و ایناست من از اونجا دارم میگم براتون
که وقتی آقا رسول خدا رسید فریاد زد فرمود یهودی هایی که خدا شما رو خوار و ذلیل کرد
وقتی پیغمبر اینجوری گفت اونا ترسیدن فریاد زدن یا ابوالقاسم
ما هیچ وقت تو رو اینجوری تند ندیده بودیم که تند صحبت بکنی
تا اونا این حرفو گفتن پیغمبر منقلب شد که عقب عقب برگشت و عبا از رو دوشش افتاد
میگم این توی نقل اهل تسننه حالا به هر حال ولی فحش دادنشون بوده
فحش میدادن توهین میکردن شیخ مفید رحمت الله علیه اینو آورده
خب این قلعه بنی قریظه محاصره مسلمونها شد ۲۵ روز طول کشید
حالا یه ماه از اونجا نزدیک یه ماهم اینور مسلمونها بنی قریظه رو محاصره کردن
ابن هشام بازم اینجا یه قصهای رو آورده میگه که
بزرگ یهودیا کعب بن اسد این گفتش که من سه تا پیشنهاد دارم
یک. شما میدونید که محمد صلی الله علیه و سلم پیغمبر خداست
برگشت به خود یهودیای داخل قلعه گفت شما خودتون درست میدونید که این پیغمبره
گفت شما میدونید که این به خوبی خودتون همتون میدونید که این پیغمبره
و اوصاف او رو در کتاب خودمون ما دیدیم در تورات هست
بیاید همهمون بهش ایمان بیاریم مسلمون بشیم و کار تموم بشه دیگه
و دیگه از این به بعد در امنیت و آسایش و مثل بقیه مسلمون ها زندگی کنیم
و اموالمونو داشته باشیم بچههامونو داشته باشیم همش سر جاش باشه
یهودیا گفتن که ما هیچ وقت چنین کاری نمیکنیم دست از دین آبا و اجدادمون برنمی داریم
با اینکه میدونستند این آقا پیغمبره این پیشنهاد اول رد شد
پیشنهاد دوم گفتند که بیاید این زن و بچه رو بکشیم زن و بچه خودمون رو
گفتم بیاید زن و بچه خودمون رو بکشیم خیالمون از اسارت اینها راحت بشه
بعد با خیال راحت بریم با مسلمونا بجنگیم از قلعه بیایم بیرون و بریم تا آخرش بجنگیم
بعد اگر پیروز شدیم که بعداً دوباره میریم زن و بچه میگیریم صاحب زن و بچه میشیم
اگر هم کشته شدیم دیگه غم و اندوه اسارت اینا رو نداریم که این پیشنهادم رد شد
نه اینکه اینا گناه دارن مثلاً گفتن که زندگی بعد از اینا خوش نیستش دیگه
نه نه نمیکشیم و اینم رد شد این پیشنهاد دومم رد شد
پیشنهاد سوم این بود که گفتش که گفتش که فردا روز شنبه است
خب مسلمونا پیغمبر میدونن ما روز شنبه اقدامی نمی کنیم
با خیال راحت که تو خیمههای خودشون نشستن یهو شبیه خون میزنیم
که این پیشنهاد سومشونم رد شد گفتن که نه ما اجدادمون یه بار روز شنبه اومدن یه کاری کردند
خب چوب اونو خوردیم دیگه نمیخوایم برای بار دوم چوب بخوریم
این پیشنهاد سومم رد شد. سه نفر از یهودیا از خودشون حالشون بد شد
گفتن قوم بنی اسرائیل هی می گفتند بهونه گیره ببین نگاه کن
سه تاشون مسلمان شدند که بعد گفتند که حالا اسمهای این سه نفرم اومده کاری نداریم
بعدش یهودیا گفتن که به پیغمبر گفتن یه نفرو بفرست بیاد اینجا ما باهاش صحبت کنیم
که حالا اون یه نفر ابولبابه است که میره داخل چی میگه انشالله فردا خدمتتون عرض میکنم
روز چهارشنبه است میخوام یه عرض توسل کنیم خدمت آقا موسی بن جعفر علیه السلام باب الحوائج
این آقا چهار قریب به ۱۴ سال از این زندان به اون زندان
این انقدر خدا رحمت کنه آقای فلسفی رو گفت امام کاظم رو تو سیاهچال بردن
سیاه چال نمیدونید یعنی چی این زمین رو بسیار حفر میکنند
بعد اصلاً اینجوری نیست نردبون بزارن طناب مثلاً با طناب میندازنش پایین
با طناب میکشنش بالا بعد میگفت حالا اینم ای کاش فقط همین بود
اون انتهای سیاه چال زمین رو مثل تونل همینجوری حفر میکنند
تو این تونله یه اتاق اتاقکها درست میکنند بعد تو اون اتاقکها
زندانیهای خاص رو قرار میدن میگفت موسی بن جعفر تو اون شهری که زمینشو دو متر بکنن
به آب میرسند زمین بسیار نمور مرطوب میگه آقا ۱۴ میگه هیچی ازش باقی نمونده بود
مثل مادرش فاطمه زهرا پوست و استخوانی شده بود
بعد وقتی که زندانبان خلاصه دارد در زندان که باز شد صدا زد
هذا امام رفض می گفتن این امام شیعیان
اومدن زیر تابوت رو گرفتن وقتی زیر تابوت رو گرفتن بدن خیلی سنگینه
گفتن این آقا چرا اینقدرسنگینه رو جسر بغداد این بدنو زمین گذاشتن
روپوش کنار زدن دیدن هنوز غل و جامه به دست و پا و گردن موسی بن جعفر
صلی الله علیک یا ابوالحسن یا موسی بن جعفر
بمیرم برات آقا جان ساق پاشم خورد کرده بودند
اما لایوم کیومک یا اباعبدالله
به فدای اون آقایی بشم که زیر سم اسبها بدن لگد مال شد
حسین جان حسین جان