بسم الله الرحمن الرحیم
💫تاریخ اشرف کائنات حضرت محمد مصطفی صل الله علیه و آله و سلم
خب در رابطه با جنگ خندق غزوه خندق بحث کردیم
تا اینجا که دیگه حوصله یه عدهای سر آمد گفتن اینکه بریم و ۵ تا از پهلوانان و قهرمانان قریش
به نامهای عمر بن عبدوود ، اکرمه بن ابی جهل ، هویرة بن وهب ، نوفل بن عبدالله و زرار بن خطاب
اینها لباس جنگ پوشیدن با یه غرور مخصوصی اومدن در برابر سپاه
ایستادند و گفتن که آماده نبرد باشید امروز میفهمید که قهرمانان واقعی سپاه عرب کیا هستند
بعد اسبان خودشون رو تاختند و از یه نقطهای که پهنای اون تنگتر هستش
با اسبان خودشون پریدند اون طرف بعد شروع کردند خب همینجوری به مانور دادن
رجز خوندن و خب یکیشون که خیلی جراتش بیشتر بود عمر بن عبدوود
از بقیه دلیرتر بود شجاعتر بود این اومد جلو و رسماً مبارز طلبید
بعد این صداش هم کلفت بود آخه بعضیا هستن این فریاد میکشید هل من مبارز میگفت
انگار کل مدینه صدا پخش میشد اینجوری یه چیز آدم عجیب و غریبی بوده
بعد لرزه افتاد به بدن خیلی از مسلمونها ببین واقعاً به اندام مسلمونها لرزه افتاد
سکوت تمام مسلمونها رو فرا گرفته بود و اونم هی بدتر می کرد
وقتی می دید کسی جواب نمی داد جرات پیدا می کرد می گفت مدعیان بهشت کجان
مگه شما مسلمونا نمیگفتید که کشتههای شما در بهشت و کشتههای ما در جهنم
خب یه نفر از شما حاضر نیست که منو بفرسته دوزخ
حاضر نیستش که بره بهشت پس چی شد این همه..
سر و صدا و اینها چی شد گفتش حنجره ام پاره شد
اینقدر گفتم صدام خسته شد شما یکیشون نمیاید به جنگ من
دارد که پیغمبر فرمود یه نفر چرا بلند نمیشه یه نفر بلند شه بره شر این رو از سر مسلمونا کم کنه
هیچکس حاضر نشد بلند بشه جز علی بن ابیطالب علیه الصلاة و السلام
که امیرالمومنین بلند شد گفت یا رسول الله من آماده مبارزه ام
بعد دارد که پیغمبر شمشیر خودش رو حالا من شنیدم اینجا
پیغمبر گفت بشین دوباره کسی هست بره جواب اینو بده
کسی جز امیرالمومنین اظهار آمادگی نکرد بار سوم که حالا دیگه پیغمبر شمشیر خودش رو داد دست امیرالمومنین
یه عمامه مخصوصی هم به سر مولا بست بعد دعا کرد دست به دعا برداشت
گفت خدایا علی رو از هر بدی حفظ کن پروردگارا در روز بدر عبیدة بن حارث را از من گرفتی
خدایا در روز احد جنگ احد شیر خدا حمزه از من گرفته شد
خدایا بارالها علی رو از گزند دشمن حفظ کن بعد این آیه رو خوند
شما هم بخونید گاهی اوقات مثلاً آیه خیلی مهم
ه رب لا تضرنی فردا خدایا منو تنها نگذار رب لا تضرنی فردا و انت خیر الوارثین
میگن اونایی که بچه دارم نمیشن روایت از امام رضاست
رو انگشتر فیروزه همین آیه رو حکاکی کنند رب لا تضرنی فردا و انت خیر الوارثین
تو بهترین وارثان هستی بعد امیرالمومنین برای جبران تاخیر با سرعت هرچه بیشتر حرکت کرد
سمت همین امر بن عبدوود که بعد وقتی امیرالمومنین با سرعت داشت میرفت سمت امر
پیغمبر فرمود برز الایمان کل الی الشرک کله
تمام ایمان در برابر تمام کفر ایستاد. روبروی یک دیگه قرار گرفتند
بعد مولا علی چون اون رجز خونده بود گفته بود که من گلوم پاره شد و هیچکی نیومد و فلان و اینا
هم ردیف اون هم قافیه اون شروع کرد رجز خوندن
لاتعجل عطاک.. عجله نکن بابا اومدم اومدم جوابتو بدم
ما اینجوری نیستیم که تو رو بیجواب بزاریم امیرالمومنین حالا نقاب زده بود
صورتش ، صورتش پوشیده فقط چشماش معلوم بود
امر گفتش که شما کی هستید آقا امیرالمومنین به صراحت لهجه فرمود
انا علی بن ابی طالب من علیم که بعد امر گفتش که
من خون تو رو نمیریزم تا آقا گفت انا علی ابن ابی طالب گفت من خون تو رو نمی ریزم
چون پدر تو از رفیقهای دیرینه من بوده من تو فکر پسر عموی توام
که تو رو به چه اطمینانی فرستاده به جنگ من من میتونم امر گفتا
گفت من میتونم تو رو با نوک نیزم بردارمت میان زمین و آسمون نگهت بدارم در حالی که نه مرده باشی نه زنده باشی
ابن ابی الحدید میگه استاد من ابوالخیر هر وقت این قصه رو میگفت
به اینجا که میرسید میگفت امر از روی ترسش میگفت من خون تو رو نمیریزم
من با بابات رفیق بودم چون خود امر در جنگ بدر و احد بوده و دلاوریها و شجاعت امیرالمومنین رو دیده بوده
از روی ترس این حرفو زد گفتش که من خون تو رو نمیریزم با بابات رفیق بودم
حالا الغرض امیرالمومنین فرمود تو غصه مرگ منو میخوری
میگی با بابات رفیق بودم من در هر دو حالت کشته بشم یا تو رو بکشم سعادتمندم و جایم بهشته
ولی تو در همه حال میری جهنم جهنم منتظر توئه
دارد اینجا امر یه لبخندی زد و گفت علی این تقسیم این تقسیم عادلانه نیست
که بهشت و دوزخ هر دو مال تو باشه و تو هر جور دلت میخواد تقسیم بکنی
نادون مولا قسیم النار والجنه است فرمود علی قسیم النار علی حبه جنه
قسیم النار و الجننه
خب چرا امیرالمومنین تقسیم میکنه بهشت و جهنم رو
بعد دارد که علی علیه السلام او رو یاد پیمانی انداخت که روزی دست در آستار کعبه کرد
با خدا عهد بست اینو امیرالمومنین تو جنگ فرمود که
ببین تو مگه با خدا عهد نکردی که هر قهرمانی در میدان نبرد سه تا پیشنهاد کنه
یکی از اونها رو بپذیری من علی الان مقابل تو ایستادم
مبارز تو هستم خب الان من علی به تو سه تا پیشنهاد میکنم
تو خودت عهد کردی اگه کسی از تو این سه تا خواهش کرد یکیش رو قبول بکنی
حالا منِ علیم سه تا خواهش میکنم ازت یک مسلمون شو
خواهش اولم مسلمون شو گفت علی این نمیشه
آقا فرمود دست از نبرد بردار و پیغمبر رو به حال خودش وا بگذار
از معرکه جنگ بزار برو بیرون گفت اینم نمیشه که اگه من الان برگردم
فردا آبروم میره همه شروع میکنن زن و مرد و بچه و دیوانه و اینا شروع میکنن برا من شعر درست میکنن
و مسخره می کنند و نمیشه من با این یال و کوپال برگردم نمیشه
آقا فرمودند باشه حالا که اینجوریه لااقل خواهش سوم منو قبول کن
حریف تو پیاده است من پیاده هستم تو هم از اسبت بیا پایین
پیاده جنگ کنیم خب این حرف خیلی براش سنگین بود
یعنی اینکه گفتش که علی این پیشنهاد ناچیزیه که من هیچ وقت فکر نمیکردم عربی از من چنین درخواستی بکنه
آقا این میگن بعضیا میگن اومد پایین و اسب خودشو پی کرد
این معنیش این بود که من میترسم تو چون سوار اسبتی خب در بری
امیرالمومنین گفت بیا پایین بیا پایین که تا آخرش با هم بجنگیم که یهو فرار نکنی
که بعد این پرید پایین این پاهای اسبشو پی کرد گفت من فرار میکنم من همینجا وایسادم بیا جلو ببینیم
حالا همه هم اونوریا هم اینور نگاه میکنن یهو دیدن آقا گرد و غبار بلند شد
چیزی معلوم نبود فقط صدای شمشیر بود که به گوش میومد
و این امر شمشیرشو بلند کرد یک ضربهای زد حضرت سپر کرد
این سپر شکافته شد این ضرب دستش خیلی زیاد بود این سپر شکافته شد
این شمشیر افتاد رو فرق امیرالمومنین شکاف سر رو
حالا تا چه مقدار بعضیا میگن تا حالا مقدار قابل توجهی شکافته شد
بعد حضرت امیر هم وقتی که این ضربه زد پاهای اون پاهای امر رو هدف قرار داد
پاهای این امر رو زد این افتاد رو زمین حالا بعضیا میگن
یه پاشو زد حالا یا دو پا مهم نیست افتاد امر افتاد صدای گرد و غبار که اومد پایین
دیدند که علی علیه السلام نشسته نشسته روی سینه عمر بن عبدوود
بعد همه فریاد کشیدن الله اکبر الله اکبر آقا زهره دشمن ترکید
این دلشون خالی شد دیگه اون چهار نفر دیگه که اون ور بودند
اینام که دیدن ترسیدن اینا ترسیدن و شروع کردن به فرار کردن و اینها
اومدن یکیشون اومد بپره سقوط کرد تو خندق سقوط کرد تو خندق
نوفل شخصی بود به نام نوفل اونم قهرمانی بودا اونم پهلوانی بود
اینم سقوط کرد توی خندق مسلمونا دیدن این افتاد تو خندق
شروع کردن سنگ باران کردن هی سنگ میزدن هی سنگ میزدن
اینم فریاد زد گفتش که اینجور کشتن که دور از جوانمردیه
چرا اینجوری منو میکشید چرا سنگ بارانم میکنید تو خندق اینها میزدن
گفتش یه نفر بیاد اینجا تو خندق با من جنگ کنه تا اینکه گفتیه نفر بیاد تو خندق
مولا پرید پایین یه ضربه زد این به درک واصل شد
ابوسفیان مبهوت شد همینجوری دهنش دو متر باز بود که آقا چی شد
عرضم خدمتتون که امیرالمومنین برگشت سمت آقا رسول خدا
دارد اینجا پیغمبر اون جمله تاریخی رو فرمود
فرمود ضربت علی یوم الخندق افضل من عبادت ثقلین
اون ضربه علی اون ضربتی که علی زد در روز خندق این از عبادت جن و انس بالاتره
امام صادق میفرمود عبادتهای منم بریز روش.
یه جمله ذکر مصیبت کنیم عرض روضه کنیم
روز دوشنبه است به دلم افتاد از امام حسن مجتبی علیه الصلاة و السلام بگم
از تاب رفت و تشت طلب کرد و ناله کرد
خونی که در همه عمر خورد از گلو بریخت
خیلی این زهر حلائل استاد ما میگفت مثل ریزههای الماس
این فرو رفت هرکدومش مثل سوزن تو معده امام حسن فرو رفت
هرچی آقا دارو میخورد دیگه معده پاسخگو نبود جگر امام حسن معده امام حسن تیکه تیکه شد
تا اون ساعتی که صدا زد خواهرم زینب تشت رو بیار
تشت رو که مقابل امام حسن گذاشت حضرت سر را میان تشت آورد
یه مرتبه دیدن سر رو عقب کشید این تشت پر از لالههای جگر بود
زینب درید معجر و به سر و سینه زد
پیگم یا حضرت زینب اینجا یه تشت دیدی پاره های جگر برادر طاقت نیاوردی
پس چه حالی داشته اون ساعتی که ببینی سر بریده داخل تشت
صلی الله علیک یا مظلوم یا اباعبدالله
هر کسی اونجا بود میگفت یزید چوب نزن به لب و دندان حسین
اما دیدن یه خانومی به طعنه میگه یزید بزن خوب میزنی
به لب و دندانی که پیغمبر بوسیده چوب میزنی
حسین جان حسین جان