حاج میثم ذوالقدر

مطالب دینی از حاج آقا ذوالقدر

میثم ذوالقدر

مطالب دینی از حاج آقا ذوالقدر

بسم الله الرحمن الرحیم

 

💫 تاریخ اشرف کائنات حضرت محمد مصطفی صل الله علیه و آله و سلم

خدمت شما بزرگواران عرض کردیم که جنگ حنین سرانجامی نداشت

یعنی در واقع چیزی جز همون تصاحب غنایم بی‌شمار چیز خاصی نداشت

و مسلمون‌ها نتونستن وارد دژهای محکم و مستحکم طائف بشن

و از یه طرف نزدیک ماه ذی‌القعده بودند باید سریع میومدن دوباره مکه

و امورات حج رو اون سال مسلمون‌ها باید برگزار می‌کردند

اتفاق مهمی که بود این بود که حج یه برنامه عمومی بود از سراسر جهان

بلند می‌شدن می‌اومدن مکه و بهترین موقعیت بود که پیام اسلام رو به گوش مردم جهان برسونن

و از این جهت دیگه پیغمبر خودشو معطل این طائفدنکرد

که بخواد اونجا وایسه و چه لزومی داشت و لذا تصمیم گرفتن برگشتن

و خب یه اتفاقایی هم اینجا بازم می افته از جمله اینکه قبیله بنی سعد

اینا یه تیره‌ای هستند از قبیله هوازن همونایی که اومدند جنگ حنین رو راه انداختن

اینا یه تیره‌ای هستند از قبیله از هوازن بعد خب پیامبر میان همین قبیله بنی سعد بزرگ شده

حلیمه که اومد پیامبر از عبدالمطلب گرفت و برد و شیر بده

مثلاً بزرگ بکنه ۵ سال پیغمبر میان اینا بوده قبیله بنی سعد بوده

حالا تمام خانم‌هاشونو مال و اموالشون همه بعنوانوغنیمت و این‌ها پخش و پلا شد دیگه

اینا خانم‌هاشون و اینا بعد تصمیم گرفتن که بیان پیش پیامبر بگن که

یا رسول الله بالاخره شما میان ما بزرگ شدید خانم‌های ما حق به گردن شما دارند

اگه میشه کاری بکنید که بالاخره پیغمبر می‌فرماید که

به من بگید ببینم شما زنان و فرزندان خودتون رو دوست دارید یا ثروت خودتون رو

اینها همگی میگن ما زنان و کودکان خودمون رو با هیچ چیزی عوض نمی‌کنیم

پیامبر می‌فرماید من حاضرم سهم خودم و فرزندان عبدالمطلب رو به شما ببخشم ولی سهم مهاجر و انصار و

مسلمونای دیگه مربوط به خود اوناست و باید شخصاً از حق خودشون بگذرن

اینکه حالا من چون رو قدرتم بیام دستور بدم همشونو برگردونن

این حرفا نیست آقا من پیغمبرم نمی‌تونم حتم کنم که یالا بده بره

باید خودش بگذره و لذا پیغمبر یه پیشنهاد داد فرمود من که نماز ظهر رو خوندم شما بین صفوف بلند بشید

و رو به مسلمون‌ها بکنید و بگید که ما پیامبررو پیش مسلمون‌ها شفیع قرار می‌دیم و مسلمون‌ها رو هم پیش پیامبر واسطه قرار می‌دیم

که زنان و فرزندان ما را به ما برگردونن زنان و فرزندانشون به عنوان برده الان تو دست مسلموناست

پیغمبر فرمود من بلند میشم اونچه که مربوط به من و فرزند عبدالمطلبه به خود شما می‌بخشم

و از دیگران هم تقاضا می‌کنم خواهش می‌کنم که اگه میشه سهم شما هم بیاید به من اقتدا کنید

سهموخودتون را ببخشید نمایندگان قبیله بنی سعد میان بعد از نماز ظهر

بلند میشن همون حرف‌هایی که پیامبر تعلیم داده بود میگن

و پیامبر هم طبق قرار رفتار می‌کنند و به مردم میگن

میگن مردم اگه میشه مسلمون‌ها هم پیامبرو دوست دارن دیگه

میگن که ما هم به پیامبر اقتدا می‌کنیم و هرچی هست رو آزاد می‌کنیم

پس بنابراین هرچی اسیر شده بودند از قبیله بنی سعد آزاد شدند

همه آزاد شدن جز ۶ نفر اسیر که اینا در دست اغر ابن حابث و اویینت بن حسن بود

که اینا گفتن نه ما آزاد نمی‌کنیم پیغمبر به اینا فرمود

اگر شماها اسیرهای خودتون رو آزاد بکنید من قول بهتون میدم

برابر هر اسیر ۶ تا از اسیرایی که در نخست جنگ به دست بیاد به شما بدم

و اونها هم گفتن باشه و عمل کردند خلاصه خدمتتون بگم که

این رفتار پیامبر باعث شد که مردم هوازن اینا میل پیدا بکنن به اسلام

بیشتر این‌ها اومدند مسلمان شدن یعنی پیامبر کلک اونهایی که طائف بودند رو

چجوری کند با مهر و محبت با بزرگواری با بخشش

می‌خواستن وارد دژ طائف بشن پیامبر وارد دل‌های این‌ها شد

هرچی زدن با ارابه‌های جنگی زدن سلمان فارسی اومد پیشنهاد منجنیق درست بکنید

منجنیق درست کردن با منجنیق هم نتونستن اون دژهای مستحکم رو فرو بریزن نمی‌شد

بی‌خیال شدن از این طرف اینجوری پیامبر وارد دل‌های این‌ها شد

این‌ها دونه دونه اومدن به همشون مسلمان شدن

اونی که آتیش بیار معرکه بود اسمش مالک بن عوف

پیغمبر فرصت رو مغتنم شمرد و سراغ مالک بن عوف رو گرفت

بهش بگید که اگر اسلام بیاره مسلمان بشه پیغام منو بهش برسونید

بگید اگر مسلمون بشه به ما بپیونده من همه کسان او رو آزاد می‌کنم

و یکصد شتر هم به او می‌بخشم ببین ورود به قلب این‌ها ورود به دل این‌ها

که اینم وقتی متوجه میشه حالا این آتیش بیار معرکه بوده خودش

این میگه که ممکنه به من بفهمن من می‌خوام به اسلام بپیوندم منو اینجا ترور بکنن

یه نقشه‌ای ترسیم می‌کنه طراحی می‌کنه میگه شتر منو ببرید

مثلاً فلان جا بزارید یواشکی میاد و سوار شترش می‌شه ملحق میشه به آقا رسول خدا

خیلی آدم متکبری بوده اصلاً پیشنهاد اینکه زن‌ها و بچه‌ها رو بیاریم اینجا

بزاریم مال و اموالامونو بیاریم بزاریم که دیگه سربازان ما خیال برگشت ..

همش همین مالک بن عوف بود اما اینجا اومد و مسلمان شد

و یه غرور عجیبی هم داشت و اومد با جبران بکنه

همین قبیله ثقیف رو در مضیقه اقتصادی قرار داد و از اون یاران مثلاً حالا خوب آقا رسول خدا شد

خب بعد یه شعری هم گفت که حالا من مثالشو بگم معنیشو بگم

من هرگز در میان تمام مردم جهان مانند محمد رو نه دیدم و نه شنیدم

ما عن رعیتو ولا سمعتو بمثله

ندیدم و نه نشنیدم مثل رو ناصر کلهم به مثل محمد صلی الله علیه و آله و سلم

خب پس ببینید بزرگواران پیامبر خدا چه کرد با این‌ها و

وارد قلب‌های این‌ها شد قلب‌های اینا را در تصویر قرار داد و این‌ها

سقیف و قبیله این‌ها مسلمان شدند به برکت محبت و مهربانی آقا رسول خدا

خب یه بخش کوتاهی از سال هشتم هجری می مونه

که دیگه وارد سال نهم هجری بشیم دیگه داره تقریباً داستان تاریخ پیامبر داره تمام میشه

خب خدا به شما هم خیر بده البته دو سال قابل توجه مونده

خب امروز دلهاتونو ببرم در خانه آقا امام مجتبی علیه الصلاة و السلام

روضه امام حسن روضه مهمیه و ماها هم از این روضه نباید غفلت بکنیم

حواسمون به این روضه باشه آقا امام حسن مجتبی سفره‌دار خلقت

اون شخص وقتی وارد خیمه امام حسن مجتبی شد

میگه دیدم سفره انداختن همه دارن غذا می‌خورن

میگه رفتم تو خیمه امام حسین دیدم همه روزه کنار نشستن

دارن دعا می‌خونند قرآن می‌خونن نماز می‌خونن

یه لحظه به ذهنم اومد این دوتا برادر تو اختلافن با هم

که حضرت فرمود اینطور نگو برادرم حسن حالا یا امام حسن فرمود

فرمود که برادرم حسین امام روزه‌داران است امام روزه‌داران است

اصلاً روزه که می‌گیرید دیدید یه حال و هوای امام حسینی پیدا می‌کنید

یه حال و هوای خاصی روز تو روزه یاد امام حسین که آدم میفته یه حال و هوای قشنگیه

بعد فرمود و من امام افطار کنندگان هستم

سفره‌دار این عالم امام حسن مجتبیست حالا امروز دست گدایی دراز کن مقابل این صاحب سفره

یا امام حسن قربونت برم آقا جان تو رو جان مادرت فاطمه زهرا

خدا شاهده نمی‌خوام روضه‌مو اینجوری اینجوری کنم طولانی بشه

اما به ذهنم یه لحظه خطور کرد بگم مغیره لعنت الله علیه

مقابل امام حسن منبر رفته بود عجیب می‌کرد به پدر امام حسن امیرالمومنین

بعد یهو برگشت گفت حسن تو هیچی نداری به جز اینکه مادرت فاطمه زهراست

بعد همینجور رگبار امام حسین شنید با عجله اومد

این مغیره رو از رو منبر کشید انداختتش رو زمین نشست رو سینه مغیره

انگشتشو گذاشت رو گلوی مغیره سیاه و کبود شد

هیچ کس جرات نمی کرد نزدیک بشه امام حسین یه ابهتی داره

بعد گفتن اگر مغیره اینجا خونش ریخته بشه معاویه مدینه رو به خاک و خون می‌کشه

اومدن دامن امام حسن رو گرفتن یا حسن مغیره

میخوام بگم آقا اینجا شما دست به دامن امام حسن بردید میگه امام حسن بلند شد

بالا سر امام حسین وایساد یه جمله گفت برادر تو رو به حق مادرم زهرا ولش کن

اینجا اسم مادر آمد دارد آقا امام حسین علیه السلام رها کرد مغیره رو

حالا امروز به امام حسن مجتبی رو انداختیم یا حضرت مجتبی

تو رو به حق مادرت فاطمه زهرا امروز یه نگاهی به ما بکن

روضه امام حسنو بخونم اشک بریزیم

صدا زد کنیزها خواهرم زینب رو صدا کنید خواهرش آمد

یه نگاه به صورت برادر کرد رنگ صورت متغیر شده

حال امام حسن منقلبه صدا زد تشت رو بیاورید

تشت رو آوردن سر رو میان تشت کرد

از گلو بریخت و ناله کرد

آن تشت را پر ز باغ لاله کرد

حسن جان حسن جان

Share on telegram
تلگرام
Share on whatsapp
واتس آپ
Share on facebook
فیس بوک
Share on linkedin
LinkedIn

دیدگاهی بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *